و اما " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " - قسمت اول

روزی روزگاری در سرزمین طِبْس ( نه آن طِبْسی که در مصر است و در سریال یوزارسیف نشان می دهند بلکه آن یکی طِبْس که در یونان است ) پادشاهی بود به نام لائوس که بسیار پادشاه خفنی بود و مثل همه ی پادشاه ها هر کاری دلش می خواست می کرد و به هیچ صراطی هم مستقیم نبود .  آن وقت ها رسم بر این بود که پیشگویان هر وقت بی کار می شدند می آمدند نزد شاه و یک پیشگویی چیزی از خودشان در می کردند ، حالا اگر می گرفت که فبها و اگر نمی گرفت که هیچی ...

روزی پیشگویان به لائوس خبر دادند که به‌زودی صاحب پسریخواهد شد که به دست او کشته می‌شود. لائوس گفت : زرشک !!! بیشین بینیم بابا !!!  برای همین وقتی فرزندش به دنیا آمد ، بچه را داد دست یکی از خدمتگزارانشتا ببرد توی دشت و بیابان ولش کند تا گرگ ها بخورندش . خدمتگزار لائوس هم مثل تمام خدمتگزاران توی قصه‌ها حسّـــــــــــــاس !!! دلش بهحال نوزاد بیچاره سوخت و به جای رها کردنش او را دست مرد چوپانی سپرد. نمی‌دانم چه شد کهچوپان هم بچه را برد خدمت پادشاه سرزمین‌ کورینت و پادشاه و ملکه هم نوزاد راپذیرفتند و مثل بچه‌ی خودشان بزرگش کردند.  

سال‌ها می گذشت و ادیپ همینطور تند تند می بالید . تا اینکه روزییکی از پیشگویان دربار به ادیپ خبر داد که چه نشسته ای ،  در طالع‌ات آمده‌است که روزی پدرت را بهقتل خواهی رساند و مادرت را به همسری می‌گیری . ادیپ  گفت : چـــــــــــــــی  میگـــــــــــــــــــــــی ؟؟؟؟!!!!!!! بـــــی خیــــــــــــــال !!!‌ پیشگو گفت : جان تو خالی نمیبندم ، راست میگم بابا ... ادیپ هم برای فرار از سرنوشت تصمیم گرفت کورینت را ترک کند وهرگز بدان‌جا باز نگردد.

ادیپ در جریان فرآیند بالیدنش تبدیل به یک موجود بسیار بادی بیلدینگِ کاردرست شده بود و یک روز که داشت بیابان های طِبْس را گز می کرد.  توی جاده‌ی منتهی به طِبْس به مرد غریبه‌ای برخورد ( بچه پر رو هنوز پاشو توی طِبْس نذاشته سریع پسر خاله شد !!! ) و سر موضوعی که آخرش هم هیچکس نفهمید چی بود با هم حرفشان شد و ادیپ هم ، قــــــــــــــــاطی !!!‌ شمشیرش را کشید و مرد بیچاره را از وسط نصف کرد ، نصف کردنی !!! غافل از اینکه مرد غریبه کسی نبوده جز پادشاه طِبْس و پدر واقعی خودادیپ. (در اینجا این سوال پیش می آید که پادشاه بدون بادیگارد و محافظ در کوه و بیابان چه کار می کرده است ؟؟؟!!! )

 بعد از آن ادیپ وارد طِبْس شد و به اسفینکس برخورد. اسفینکسجانور علافی بود با سر یک زن و بدن شیر و کارش این بود توی کوچه و خیابان ول بچرخد و الکی به این و اون گیر بدهد و معما مطرح کند . اگر کسی جواب معمای اسفینکس رادرست نمی‌داد در جا فاتحه مع الصلوات !!! ( و همانا آن موقع ها فاتحه و صلوات نبود و ما برای کم نیاوردن ، آن را در اینجا استفاده نمودیم ، چون بلد نبودیم جایش چه بگوییم ... )  این اسفینکس دیده‌بود طِبْس مردمان خنگی دارد که جواب معماهایش را بلد نیستند،همان‌جا کنگر خورده بود و لنگر انداخته بود . تا آنکه ادیپ سر رسید و موفق شد معمای اسفینکس را حل کند. اسفینکس که ضایع شده بود دمش را روی کولش گذاشت و در رفت.

مردم طبس  که با کار ادیپ کلی حال کرده بودند ، برای قدردانی از او تاج و تخت را دو دستی تقدیمش کردند !!! ملکه‌ی بیوه هم که معلوم است به پادشاهجدید می‌رسد . سال‌‌ها از ازدواج ادیپ با ملکه (مادر واقعی‌اش) می‌گذشت و آنها صاحبچهار فرزند نیز شده‌بودند که بدبختی به سرزمین طِبْس روی کرد . ادیپ به‌دنبالیافتن دلیل این بدبختی‌ها به طالع‌بینان روی آورد. آنها گفتند که کجای کاری داداش !!!  کرم از خود درخت است و خودت منشاء اینبدبختی ها هستی و لائوس و جاکوستا پدر و مادر واقعی تو ‌هستند ؛ ادیپ به همان سرنوشتی کهبرایش پیش‌بینی شده‌بود دچار شده‌بود، دچار شدنی !!!

جاکوستا که تازه فهمیده‌بود ادیپ همان پسرخودش است ، خودکشی کرد. ادیپ هم از شدت عذاب وجدان یک میخ برداشت و تا ته در چشمهایش فرو کرد تا کور شد . بعد هم تاج و تخت را به دو پسرش سپرد. آنها همکه بچه‌های خوب و آقایی بودند و نمی‌خواستند کار به گیس و گیس کشی بکشد با هم قرار گذاشتند  کهیک‌سال در میان، نوبتی بر تخت بنشینند!

---

 

زیر نگار اول ) تو بی کانتینیود !!!  

زیر نگار دوم ) تقدیم به تارا ی عزیز ...

زیر نگار سوم ) برفش خــــــــــــــدا ست !!!

زیر نگار چهارم ) این روز ها "  اونور  " فعال تر بودم ...

---

شفاف سازی ( بعداً اضافه شد ) :

" آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " در این قسمت داستان حضور نامحسوس و ضمنی دارد ... در قسمت دوم بیشتر با او آشنا خواهید شد .   

 

/ 27 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارام

سلام انتیگونه عزیز دادگاهی که خود خدا باید محاکمه بشه کجاستتتت؟ موفق باشی [گل] منتظرم

حاجی

بر اساس این داستان عقده ی اودیپ نام گذاری شده و اشاره به میل رقابت جویی و عناد با والد هم جنس در تصاحب والد غیر هم جنس است...

هرا

سلام. عزیزم اون بوس مخصوص خودت بود. نوش جونت. راستی من این افسانه های یونانی رو تو دانشگاه خوندم اما از زبون تو و با لحن شیرین تو واقعا بامزه و خوندنیه... [خنده]

سمیه

یاد اون جوکی افتادم که به یارو میگن چند تا بچه داری ؟میگه 4 تا ! میگن اسمشانو بگو؟ میگه اصغر و احمد و کامبیز....میگن اینکه شد3 تا ! میگه ممدمو ن خوابه........ تو هم کل داستانو با این مطلع شروع کردی که " و اما آنتیگونه" آخرش مییای میگی بعدن حضور نامحسوستو اعلام میکنی[قهقهه]

الهام

سلام خوبی تو؟ بابا با این ادیپ بیچاره چه کار داری؟ همین ادیپ و فک و فامیلش و فیلم نکرده بودی که کردی!!! الان رسما دارن تو گور بندری می زنن!!! اما خودمونیم خوب فیلمشون کردیااااا.... کلی خندیدم:) یه چیز دیگه... من مرده ای اختصار نویسیتم یه داستان شونصد صفحه ای و می کنی یه صفحه آه آه!!

حاجی

والا تو همون صفحه اول وبلاگم بود با عکسی از لبخند ژوکوند بازم لینکشو گذاشتم براتون