یه دل دارم و دو دلبـــر !!!

مکان: کوچه امون ...

زمان : کلّه ی سحر ...

بازیگران : من، ایشون و اوشون ...

 

پرده اول:

با هزار مکافات از خواب بیدار میشی و در حالیکه بالش ات رو بغل کردی و کیفت رو انداختی روی کول ات، لخ لخ کنان راه میفتی دنبال یه لقمه نون حلال و ایضاً توی دلت با جد و آباد هرچی رئیس و مدیر و بالا دست ایه چاق سلامتی میکنی که یهو "ایشون" جلو ات سبز میشه ...

کله ات که میخوره به هیکل قلنبه اش تازه سرت رو میاری بالا و یه نیمچه جیغی توی مایه های بنفش کمرنگ تحویلش میدی و به جاش یه لبخند ملیح ِ دختر کُش ِ مَکُش مَرگِما تحویل میگیری ...

توی دلت فکر میکنی کدوم آدم الدنگی بهش گفته، خیلی خوش تیپه و لباس های تنگ و چسبون بهش میاد، که رفته به اندازه ی همه ی رنگ های جعبه ی مداد رنگی خواهر کوچیکه اش پیرهن اون مدلی خریده ...

در حالیکه اخم کردی، زیر لب غر میزنی و سرت رو میندازی عین بز پایین و رد میشی ...

 

پرده دوم:

توی فکر و خیالات خودت داری وول، وول میزنی و هی به بخت نامرادت تُف تُف میکنی که میرسی به خوان بعدی ...

خوش تیپ، خوش تیپ، "اوشون " رو میبینی که جارو به دست جلوت وایستاده. ماشاالله، صد الله و اکبر، نیست خیلی هم مأخوذ به حیاست سربه زیر، یه سلام زیر لبی میکنه و لپ هاش گل میندازه ...

از این مرحله که رد میشی، فاز فکری ات کلاًً عوض میشه و به این فکر میکنی که این بشر عجب رویی داره و بعد از گذشت 10 سال، باز هم بی خیال نمیشه ...  

در حالیکه اخم کردی، زیر لب غر میزنی و سرت رو میندازی عین بز پایین و رد میشی ...

 

نتیجه گیری اخلاقی:

از این داستان چه نتیجه ای می گیرید؟‌ به برگزیدگان مسابقه جوایز ارزنده ای اهدا می گردد:

1 ) من ذاتاً قدرت جذب و بقّال ربایی ( بر وزن " آهن ربایی " ) بالایی دارم. انگار لازمه کمی در مورد خودم تجدید نظر کنم.

2 ) من ذاتاً بز هستم.

3 ) من ذاتاً انسان با کلاس و با شخصیت و با فرهنگ و با خیلی چیز های دیگه ای هستم.

4 ) هیچکدام.

--- 

پی نوشت:

این روز ها کمتر مینویسم. شاید به خاطر درگیری های کاری، شاید هم درسی، شاید هم عاطفی ...

اما چیزی که مسلّمه اینه که ننوشتن، دلیل بر نخواندن نیست ...

می خوانمتان، به همان شدّت قبل ...

و دوستتان دارم به همان حدّت قبل ...

/ 42 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی

من برگشتم با او اینجاییم : http://tomass.blogfa.com

سعید(زیر تیغ)

این روزها تو اصلا نمی نویسی نه اینکه کم می نویسی

سهیل

به جان خودم من اینجا کامنت گذاشته بودم. نه؟ توهمم نزده بودیم ها. کامنت گذاشته بودیم اما پرشین بلاگ موقع سند ان را بلعیده.

ندا

خدا رو شکر که هنوز زنده ای[نیشخند]

خاطرات ویژه

سلام خوبین ؟ ای بابا این پست رو که من خیلی وقت قبل ها خوندم ، چرا آپ نکردین دیگه ؟؟ [ناراحت] شاد باشید همیشه ... [گل][گل][گل]