هفت خوان رستم - قسمت اول

پس از آنکه کیقباد با عزرائیل تریپ رفاقت ریخت و در مجموع ارتحال نمود یکی از پسران او به نام کیکاووس سریع به  تخت سلطنت تکیه زد و گفت اوّل !!! حالا دیگه خودم شاهم ! و تازه بی ادب زبانش را نیز برای همه در آورد . و اینچنین شد که کیکاووس پادشاه گشت .

 از آنجاییکه همه ی پادشاه ها بد می باشند و اصولا ً پادشاه ها باید حتماً گول ِ قدرت را بخورند ، بعد از مدتی قدرت و ثروت کیکاووس را فریفته ساخت و او خود را بالاتر و برتر از همه پنداشت . و دور از جون ، روم به دیوار گفت من یه چی تو مایه های خدا می باشم .
روزی از روزها کیکاووس و همراهانش در گلزاری زیبا و خرّم نشسته بودند ، نوازندگان ساز می نواختند و خوانندگان با آواز آنان را همراهی می کردند شاید هم یه دو سه تا دختر از نوع جیگر طلایش نیز برای آنها به رقص عربی مشغول بودند که ناگهان دیوی از دیوهای مازندران خود را به شکل یک رامشگر در آورد ( و در آن زمان به
DJ‌ ها ، رامشگر میگفتند !!! ).  مازندران در آن دوره جزء ایران نبود و از جمله بلاد کفر به شمار میرفت که باید مشت محکمی به دهانشان کوبیده می شد و از آنجایی که در همه ی بلاد کفر و خارجه دیوان حکومت دارند ، پادشاهی به نام دیو سپید نیز در آنجا حکومت میکرد . دیوی که خود را به شکل رامشگر در آورده بود به گلزار رفت و به پرده دار قصر گفت من رامشگری مشهور از مازندران هستم و آرزویم این است که برای شاه ایران مطربی کنم . ( و پرده دار اگر زن باشد همان منشی می باشد و اگر مرد باشد چون ضایع می باشد که به او منشی بگویند نام مسئول دفتر را برایش بر گزیده اند !!!‌ ) و پرده دار ، کله اش را کرد درون پرده و برای ورود رامشگر اجازه طلبید . پس از اجازة کیکاووس رامشگر سرودی زیبا در وصف مازندران خواند .  او چنان مازندران را وصف کرد که کیکاووس را شیفتة آن جا ساخت . و تصمیم گرفت به آن جا حمله کند و این یک استراتژی جنگی بود از جانب خارجیان تا حال ٍ پادشاه ایران را بگیرند .

خبر به زال پدر رستم رسید و به او گفت : بهتر است از تصمیم خود صرف نظر کنی ولی کیکاووس همچنان بر تصمیم خود پا فشاری می کرد و پایش را میکوبید زمین و میگفت میخوام ، میخوام !!! و خرس گنده خجالت هم نمیکشید . زال که متوجه شد که نمی تواند مانع پادشاه شود به زابلستان بازگشت و توی راه که میرفت با خودش گفت اصلاً به درک . ( و این حرف در آن زمان ها از جمله ی حرف های  بد به شمار نمیرفت !!! و پدر رستم بسیار آدم خوبی می باشد ... ) 

به دستور کیکاووس گیو یکی از فرماندهان سپاه با هزار مرد جنگی به مازندران حمله کرد . او بسیاری از شهرها را ویران ساخت و بسیار بی جنبه باز ی در آورد و مردم بسیاری را کشت ، سپس به شهر آبادی در دامنة اسپروز رسید و به کیکاووس خبر داد که چه نشسته ای که اینجا مکان است و بر و بچس را بردار و بیاور  تا با هم حالی بکنیم . ( و همانا منظورش از حال کردن ، به عیش و نوش پرداختن بود ، نه کار دیگری !!! )   

جریان به گوش شاه مازندران رسید ( و مازندران بسیار شاه داشت !!!‌ )  او دیوی به نام سنجه را احضار کرد و به او گفت زود به سراغ دیو سپید برو و به او بگو که چه نشسته ای که این ایرانی ها آمده اند و میخواهند مملکت ما را دو لپی هاپولی کنند و ایرانی ها بسیار وحشی می باشند و گند زده اند به مملکتمان .( و ما اینجا میهن پرستیمان گل کرد و حالمان از این حرف ناپسند پادشاه مازندران بر آشفت و خودمان ، خودمان را سانسور نمودیم که کسی نفهمد دیگران چه حرف های بدی در مورد ما میزنند . )
دیو سپید به شهری که کیکاووس در آن اردو زده بود رفت و حسابی حالشان را گرفت و همگی از جمله پادشاه بینایی خود را در اثر جادوی دیو سپید از دست دادند . و او پادشاه و همراهانش را به سختی آزار داد و آنان را اسیر کرد اما کیکاووس پنهانی موبایلش را در آورد و چون رومینگ بوجود آمده بود توانست از خارجه به  زال تلفن بزند  و این از برتری های همراه اول نسبت به ایرانسل می باشد . ایرانیان از شنیدن این خبر بسیار غمگین شدند ولی ته دلشان خنگ شده بود و یک جور هایی غنج هم میرفت که یکی پیدا شده و حال پادشاه یک دنده اشان را گرفته است . زال که خیلی انسان با مرامی بود و اصلاً هم عقده ای نبود ، پسرش رستم را روانه مازندران کرد .

---

آخرش نوشت  ) تقدیم به خانم سپانلو ، دبیر ادبیات دوران دبیرستانم . ( اگه بفهمه این بلا رو سر داستان های شاهنامه آوردم ، خود کشی میکنه !!! )

 

/ 28 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حاجی

خوب در آورده بودین... بخصوص بعضی جاهاش کاملا خلاقانه بود...

ارام

سلام طنز زیبائی بود.راستی میدونی اسم نیروهای جدید که مثل اشغال تو خیابونهاست چیه؟بسیج که بهشون اختیار تام دادن تا هر کاری دلشون میخواد انجام بدن.[قهر] انتظامی و ارشاد کم بود جوجه بسیجی هم اضافه شد. موفق باشی و منتظرم

محمد

سلام احوال شما خیلی خوب بود،بعد میتونی اگه همین جور ادامه بدی بعد 30 سال بگی پی افکندم از نظم کاخی بلند البته خیلی کار میبره ها،اما خواستی خودم واست تبلیغ شاهنامتو بکنم،اما یه اسم جدید واسش پیدا کن مثل؟؟؟؟هوین ژووووری [گل][گل][گل]

موسیو گلابی

آنتیگونه جان! سریعا با آرام قطع رابطه کن! ببین چه کامنت سیاسی ای گذاشته آخه! بهش توجه نکن! کامنتش رو هم نخون! برات بدآموزی داره! فقط حرفای من رو گوش بده که همش صاحب خوش آموزیه و سیاسی هم نیست!

هستی

آنتیگونه عزیزم به یادتم[گل]

من

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ء احزان شود روزى گلستان غم مخور

روح عاصی

خیلی خوب در اورده بودی کلی خندیدم اوناج که میگه خرس گنده .. و جاهای دیگه [خنده] ولی دختر من نکن این کارها رو این همه موضوع واسه طنز کردن. شاهنامه رو بی خیال شو و گرنه این روسها این اجنبی ها میان میگن شما قدر نمی دونید فردوسی مال ما یا بر عکس میگن شما قدر فردوسی ما رو نمیدونید .. از ما گفتن فردا ادعا کردن گناهش گردن تو میفته که قدر نمیدونی ها ما که قدر میدونیم شدیدا[چشمک]

آزاده از کلبه ی ویوارا

گیو نباید ان همه بی جنبه بازی در می آورد مگر خودش شعور نداشت...کاش نیروهای امنیتی او را می گرفتند و می تمرگاندند سر جایش..من الان به شدت از دست گیو عصبانی ام و امکان دارد وبلاگ تو را هم به آتش بکشم چون حس می کنم تو غیر مستقیم داری تبلیغ این گیو را می کنی و حس من هم دروغ نمی گوید [شیطان]

سعید(یادگارهای یک درخت)

سلام تو دوران دبیرستان یه استاد ادبیات داشتیم این شخص به شدت جنتلمن بود و حسابی هم به درسش وارد از بدبختی روزگار نه اینکه من هر جا می رفتم داداش بزرگم اونجا بوده و از همه بدتر اینه اون شدیدا با شخصیت و درس خون بود ما کمی برعکس تو کلاس این بنده خدا من مجبور بودم مثل بز بشینم درس گوش کنم حالا به نظرت این بنده خدا شغل دومش چی می تونست باشه اگه درس حدس بزنی بهت جایزه دوبل می دم