قصه ی ما به سر رسید !!!

یکی بود یکی نبود ...

انگار واسه اینکه یکی باشه ، حتما ً باید یکی نباشه ...

انگاری حکم کردن !!!

چرا ؟؟؟!!!

دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز ... نه این دقایق خوشبو که زیر شاخه ی نارنج می شود خاموش ... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو شاخه ی شب بوست ... نه هیچ چیز ... مرا از سکوت خالی اطراف ... نخواهد راند ... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد !!!

کتاب رو باز میکنم ...

صدا کن مرا ... صدای تو خوب است ... صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است ... که در انتهای صمیمیت حزن می روید ... در ابعاد این عصر خاموش ... من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم ... بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ... و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد ... و خاصیت عشق این است !!!

نمیدونم  ؟؟؟!!!

ولی انگار یک جور هایی دچارم ...

دچار یعنی ...

عاشق !!!!

قصه ی ما هم حکایت شده است برای خودش ...

و عشق صدای فاصله هاست ... صدای فاصله هایی که غرق ابهامند !!!

دلم برای کلاغ بیچاره می سوزد !!!

تازه می فهمم که چه میکشید از آنهمه نامردی ما آدم ها ...

راستی چرا هیچ وقت به خونه اش نمی رسید ؟؟؟!!!

چرا هیچ وقت نذاشتیم که واسه یه بار هم شده ، بره و برسه به خونه اش ؟؟؟!!!‌مگه اون بیچاره دل نداشت ؟؟؟!!!

بیچاره کلاغ ...

همینه که نسلش داره منقرض میشه !!!

از غصه است ...

دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم ... و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم ... شهاب نگاهش مرده بود !!!

پسرم ...

چه آرزو هایی که برباد رفتند ...

و چه حسرت هایی که ماندند به دل ...

سبدم پر از خواب شده ... هوس یک گاز گنده از سیب سرخ خورشید کرده ام !!!

دیشب با خودم فکر میکردم ...

انسان وقتی دلش گرفت ... از پی تدبیر میرود ...من هم رفتم !!!

حافظ هم با من لج کرده !!!

جوابم را پرت و پلا می ده ...

انگار نه انگار که زمانی رفیق بودیم و دلی به دل ِ هم داده بودیم و قصه ها به گوش هم زمزمه میکردیم ...

خدا که نگو ... انگار او هم با من چپ افتاده !!! صدایم را نمیشنود !!!

خلاصه که قصه ی شادی های ما هم به سر رسید و این بار من هم گیج و گنگ ، وسط ابهام و دودلی ، با کلاغ سیاه غصه ، همراه شدم ...

 

-----

پی نوشت 1 ) ببخشید موسیو گلابی عزیز که باز هم به قولم عمل نکردم .

پی نوشت 2 ) ببخشید که این همه ناله میکنم .

پی نوشت 3 ) ببخشید که این روز ها پراکنده مینویسم ، ذهنم نظام درستی نداره .

پی نوشت 4 ) برام دعا کنید .

پی نوشت 5 ) دم  ِ همتون گرم !!! خــــــــدای ِ رفاقت اید !!! کوچیک ِ همتونم ...  

 

 

 

 

/ 26 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موسیو گلابی

کدوم حرف رو زدی که من براش تره خرد کردم؟! چرا جو میدی خواهر من؟! چرا میخوای خلاف واقع نشون بدی؟ تشویش اذهان عمومی تا چه حد عزیز من؟!

من که اهل رفتنم

بزرگترین لطف بشریت در حق کلاغ این بود که نذاشت به خونه اش برسه و همین شد که کلاغ به عشق رسیدن به خونه 300 سال عمر کرد و الا اگر به خونه می رسید هفته به ماه نرسیده از بیکاری دق می کرد. برات دعا می کنم و شادی آرزو می کنم.

پرنس

سلام....درب و داغوووووون نبینمت [گل]

پرنس

این کامنت انجمن دخترای خاطره نویسو دیدی؟؟؟؟کرکره خنده اس

سارا

سلام عزیززززززززززم مطمئن باش خاطره ها با گذر زمان از یاد نمیرن،چه برسه به عشق[ناراحت]فقط بذار هر چیزی زمان خودش رو طی کنه.این قانون زندگیه[ماچ]ببخشید که دیر جوابت رو دارم.آخه دیگه ای دی اس ال ندارم تا چند وقت.اینه که دیر به دیر میام[بغل][ماچ]

تارا

این دچار بودن سرنوشت محتوم همه ماست .چند ست قبل در وبلاگم راجع بهش نوشتم. دوست داشتی بیا اون ورا[گل]

تارا

این دچار بودن سرنوشت محتوم همه ماست .چندپست قبل در وبلاگم راجع بهش نوشتم. دوست داشتی بیا اون ورا[گل]

موسیو گلابی

من به شکل آدمهای عقده ای سریعا بازی کردم!! از تو که آبی گرم نشد! بیا بشین همونو بازی کن فعلا! من دعوتت می کنم! به زور!!

سعید(یادگارهای یک درخت)

انگار این دلتنگی ها برای همیشه و همه وقت قراره با ما زندگی کنن انگار همیشه قراره کلاغی به خونش نرسه و انگار همیشه باید یه چیزی درست از کار در نیاد حتی بعضی وقتها هم حافظ