/ 8 نظر / 10 بازدید
من که اهل رفتنم

سلام 1. من نمی تونم فکر کنم ولی این که گفتی خیلی دشوار بود. جدا از شوخی ان شاالله شفای عاجل. 2. مبارکه. مادر تربچه باغچه است یا...آها آنتیگونه است. 3.کلاغه بی جا کرد. تو چرا گوش کردی. خودم می کشمش (آیکون اونی که اهل رفتنه در حال کشتن کلاغه). خودتو اینقدر اذیت نکن. من پس از اندی!! سال به این نتیجه رسیدم که ناراحت کردن خودش حماقت محضه. قبول کن دخترم. 4 و 5. کافی شاپ رو در خدمت باشیم با یه لیوان آب پرتقال و اینها شاد باشی عزیزم.[گل][ماچ]

دختر نارنج و ترنج

سلام عزیزم، می بینم که اوضاع و احوال بسی گل منگلی تشریف دارند و شما در این میانه انگشت به دهان حیران! آبجی آنتیگونه، انشالله که مشتقات (نه!‌ مشقات)‌ زندگی به حداقلش برسه و شما را شاد و شنگول زیارت کنیم. اگر کمکی در باب دافی شاپ رفتن از ما بر می آید در خدمتیم... [چشمک] پایدار باشید.

بنفشه

این وبلاگ جدید فضاش شادتره...بیشتر دوسش دارم.

زینب

سلام دوست خوبم. امیدوارم خوب باشی. من چیز زیادی ازت نمیدونم. ولی واقعا دوستت دارم. احساس میکنم یه جورایی خیلی ارزشمندی.

كويريات

احساس می کنم زبون وبلاگ نویس هایی که از ایران می نویسند یه چیزهایی تویش اضافه شده که قبلاَ نبود. تو این چند روز سرطان ویتامین ث و معاشقه دست و پا و زمین و ... خلاصه از این جور چیزها می بینم خیلی واسم جالبه!!‌امیدوارم وضع بهتر بشه خصوصاَ‌ واسه اون ارائه موفق باشی!

موسیو گلابی

به نام خدا و با سلام! 1. من کلاً آندرستند نمی کنم که تو چرا اینجوری هستی! یعنی نمی فهمم آدم چطوری تا این حد میتونه دیوونه باشه؟! 2. من میخوام اعتراف کنم هیچ چیزی من رو به اندازه این آنتیگونه که وسطاش ستاره داره نمیتونه عصبی کن؛ حتی دیدن آقای رئیس جمهور! حاضرم همه چیم رو بدم تا این ستاره ها از وسط این حرفا برداشته شن و من از این حالت خل شدن نجات پیدا کنم! 3. تایید کن بقیه ملت مستفیض شن!

سیب من

راستش منم بین درست و غلطی این کار موندم... خودم هم نمیدنم چیکار می کنم سپردم به زمان... از موسیو یه چیزایی شنیدم...می دونم حالت بد بود.حق هم داشتی.حالا فکر منم همینه.. می ارزه به بعدش؟!! البته شاید هم بعدی نداشته باشه... نمی دونم... [قلب] نوشته ات رو خوندم.آدم بمیره اما پشت کنکور معلق نزنه! پس بدون از تو بدبخت تر هم هست!

سعید(یادگارهای یک درخت)

ای بابا جات خالی من از دیروز ظهر که یه دیزی توپ زدم به رگ یه رب بعدش انگار ما داشتیم می مردیم هی زرتنگ می زدیم بعدش تا الان که خدمتون هستم به اندازه آواره های کزوو هم خوردنی گیرم نیومده . دیشب دوتا تخم مرغ کش رفتم برم بپزم (ساعت 12 شب) بعد هر چی گشتم یه ظرف تمیز تو آشپزخونه پیدا نکردم نیمرو درست کنم بعد تصمیم گرفتم تو قابلامه درست کنم هر چی گشتم روغن پیدا نکردم الان دارم احیانا می پوسم چون از دیشب مردم حالا تو هی ناشکری که این سینه ستبرت رو نشون کسی نده (مدال مادری رو گفتم)