بریدم ...

گاهی اوقات توی زندگی آدم شرایطی پیش میاد که میدونه باید با یکی حرف بزنه ، ولی یا اینقدر دلش پُره که نمیدونه باید از کجا شروع کنه و یا اینکه اصلا کسی نیست که بتونه حرف دلش رو بهش بزنه !!! اوضاع و احوالی که الان من دارم حکایت اون بابای اولیه !!!

خدا رو شکر یه خواهر دارم  ، که از رفیق هم برام عزیز تر ه و رفقایی دارم که تا حالا توی مرام چیزی برام کم نذاشتن !!! اما باز هم نمیتونم حرف بزنم ...

اینقدر غصه توی دلم تلنبار شده که نمیدونم باید کجا سر خط رو بگیرم !!!

یه بار که با یکی از رفقا حرف میزدم بهم گفت که تو خودت نمیخوای تا تکلیفت روشن بشه !!! گفت دوست نداره که همه ی عالم و آدم بفهمن داره توی دل من چی میگذره !!! ولی حقیقتش ، با گفتن این حرف عین سگ پریدم بهش و پاچه ی مبارکش رو به فیوضات خودم نائل کردم !!!

حالا که خوب فکرش رو میکنم ، میبینم دیروز دوباره اشتباه کردم !!! مسیری رو که تا نیمه هاش که دروغه ، ولی یک سومش رو رفته بودم ، با خواست خودم برگشتم ، حالا باز اول خطم !!!

اشک ، آه ، غصه ، درد ، خاطره ، حسرت و تردید !!!

دوباره الان من یه دخترم با یه دنیا غصه از طرد شدن توسط کسی که با تموم وجودم دوستش داشتم !!! یه دنیا دلتنگی !!! یه دنیا پشیمونی !!!

نمیدونم !!! شاید اشتباهه که دارم توی این قضیه همه تقصیر ها رو خودم به گردن میگیرم ... شاید اون هم مقصر بوده !!! نمیدونم ...

الان یه جور حس گیجی عجیبی دارم ... دلم میخواد گریه کنم !!! ‌واسه خودم و واسه تنهایی هام ... واسه اون روز هایی که با حماقت خودم از دست دادمشون و واسه اونی که دلش رو با اشتباهم شکستم ...

آدم ها هیچ وقت بزرگ نمیشن !!! اگه میشدن که تا آخر عمرشون اینهمه شکننده نبودن !!! منم هنوز همونم ... یه دختر بچه کوچولو !!!

با خودم میگم ، هی دختر !!! توی زندگیت خیلی بد تر از اینا رو دیدی ، واسه چی الان اینهمه بریدی ؟؟؟!!!‌

تا حالا شده واسه خودتون جوابی نداشته باشین ؟؟؟!!!

من الان حتی قدرت توجیه کردن خودم رو هم ندارم ...

بریدم ...

بریدم ...

بریدم ...

 --------

بعدا ًاضافه شد ...

 

-------

 

خدایا ازت شاکیم !!! آره شاکیم ...

چیه ؟؟؟!!! چرا بترسم ؟؟؟!!! مگه خدا لولو خُرخُره است که ازش بترسم ...

نترس ... نه سوسکم میکنه ، نه از وسط نصفم میکنه !!!

خیلی با حال تر و با مرام تر از این حرف هاست که تو فکر میکنی !!!

شاکیم خدایا !!! شاکیم ...

خدایا ... از دست هرکی شاکی بودم اومدم پیش خودت !!! گریه کردم ... ازت کمک خواستم ... اصلاً اختیارم رو کُمپِلت دادم دستت ، چون بهت اطمینان داشتم ... میدونستم صلاحم رو میخوای !!!

ولی حالا که از خودت شاکیم ، شکایتم رو واسه کی ببرم ؟؟؟!!!

خدایا چرا دیگه مثل قدیما هوامو نداری ؟؟؟ اینقدر بنده ی بدی شدم که ولم کردی به حال خودم ؟؟؟

 من که هرچی گفتی ، گفتم چشم !!! هرچی خواستی واسم ، راضی بودم به رضات ...

دیگه آخه اینو چرا واسم خواستی ؟؟؟‌ میدونستی میشکنم ... میدونستی داغون میشم ... پس چرا باهام این کارو کردی ؟؟؟!!! حالا کردی و گفتم صلاحمه !!! ولی دیگه چرا دوباره نمک پاشیدی روی زخمم ؟؟؟!!!‌

چرا تا میام یه کم آروم بشم ، یه کاری میکنی که رشته هام پنبه بشه ؟؟؟!!! خدایا ... کمکم کن !!! دارم میسوزم ... حالم خیلی بده !!! خیلی ...

هنوز هم میدونم که صلاحم رو میخوای !!! ولی اینکه چه حکمتی توی کارته ، فقط خودت میدونی ...

باشه تسلیم !!!

دیگه هیچی نمیگم ...  

بکش هرجا که خاطر خواهته !!!

باز هم تو بردی ...

دوستت دارم !!! مثل همیشه ... خیــــــــــــــــــــــــــلی !!!

 

 

 

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شما همتون دروغگویین

شاید اگه غصه دل منو میدونستی مال خودت یادت میرفت و یا برعکس من!.. اما فراموش نکن که: زندگی یکسر صحنه بازیست... راستی.. میخواستم بگم اینجا رو بیشتر از قبلی دوست دارم... به روزم با یه سوال.. اگه دوست داشتی بیا جوابمو بده. مواظب خودت باش خانومی..[گل]

موسیو گلابی

دیدی مهسای راستگو چی گفت؟ دیدی گفت اینجا رو بیشتر از جای قبلی دوست داره؟1 منم مثل مهسای راستگو! اصلاً هر چی مهسای راستگو بگه!

حاجی

این چه استغناست یا رب، وین چه قادر حکمتست؟ کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

هستی

دوست عزیزم چندروزه خیلی از خدا شاکی شدم آخه هرچی بهم میده با قیدو بند میده منم هی صبوری میکنم میگم خوبه خوبه ...دیگه بریدم

من

منم بریدم دیگه نمیتونم ... منم مثل تو

ژ..

اگه خدایی وجود داشته باشه ظالم ترینه

زینب

سلام. وای که بعضی وقتها غصه ها رو دل آدم سنگینی میکنه و آدم دلش میخواد چنان بلند داد بزنه که گوش فلک کر بشه. امیدوارم حالت دوباره خوب خوب خوب بشه. [گل]

من که اهل رفتنم

وقتی نمی دونی از کجا شروع کنی همین کافیه که شروع کنی. مثل شروع کردن یک پست. مثل شروع کردن یک رابطه. مثل ادامه دادن دوستی. تو دوست داشتنی هستی آنتیگونه. خیلی هم دوست داشتنی هستی. حس می کنم خیلی خودت رو اذیت می کنی. برات آرزوی شادی دارم.[گل]

سعید(یادگارهای یک درخت)

سلام سال هفتاد و نه وقتی پروانه رفت اونقدر بریدم که هنوز که هنوزه نتونستم بلند شم ولی از روز اول یه اعتقاد داشتم و هنوز هم دارم خدا اونچیزی که صلاحه رو واسه بنده هاش می خواد و اگه اون اتفاق مطابق میل ما نباشه دلیل بر این نیست که کار خدا اشتباه بوده بلکه نیاز ما به جا نبوده تا خدا چی بخواد بعدا اضافه شد خوشحالم که تسلیم خدا شدی