آقا دلتنگتون بودیم ...

وقتی وبلاگ نوشتن رو شروع کردم خیلی احساس دلتنگی میکردم و به خیال خودم با این راه حلی که پیدا کرده بودم میتونستم که تنهایی هام رو با دوستهای مجازیم پر کنم و الحق هم همینطور شد ...

الان دوباره همون حس رو دارم ...

از اولین باری که نوشتن رو شروع کردم 4 سال میگذره و خیلی خوب یادمه که انگیزه ام برای نوشتن خوندن نوشته های یه بلاگری بود که اینجا مینوشت و باهاش لا اقل به خاطر همشهری بودن خیلی احساس همزبونی میکردم...

توی مدت رگباری نوشتنم یه عالمه دوست و رفیق پیدا کردم که خیلی هاشون از اولین وبلاگم باهام بودن و هنوز هم هستن و خیلی ها اومدن و رفتن ...

به هر حال یه مدت بود که فیسبوک برام جای وبلاگ رو گرفته بود ولی خسته شدم از بودن توی جایی که همه میشناست و به خاطر همون که میشناسنت تحویلت میگیرن. دلم میخواد دوباره برگردم به جایی که علاقه دوستام بهم به خاطر نوشته هام و افکارم باشه، نه چیز دیگه ای ...

حالا هرچی ...

به هر حال این روز ها باز دوز تنهایی خونم رفته بالا و میخوام که هر دو وبلاگم رو دوباره فعال کنم...

وعده و وعید هم نمیدم و حرف مفت هم نمیزنم ...

به هر حال دیگه هم کرکره ی اینجا و هم اونجا رو دادیم بالا ...

یا علـــــــی ...

/ 11 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
می خواهم بنویسم

سلام ... من شخصا ناشناس نوشتن رو خیلی دوست دارم ، اینجوری می تونم بدون ترس از قضاوت شدن از طرف آشناها ... خوشحالم که برگشتی ... و منتظر خوندن مطالبت هستم ... [گل]

پری ناز

خوشحالم که برگشتی عزیزم، هر چند که من خیلی وقته خیلی خیلی کم می نویسم.

fafa

خوش اومدی...

حاجی

آقا نه حاجی

من که اهل رفتنم

چه خوب.

سهیل

از این ورا؟ [نیشخند]

سهیل

عجـــــــــــــب !

ر ه ا

من هم اولین بار سه سال پیش شناختمت. با اون وبلاگی که قالب مشکی داشت. که یک نوشته آتشین نوشتی و اسم همه مان را آوردی و حذفش کردی. من آن روزها "راز باران" را تازه داشتم. بعد از مدتی هم اومدی و آدرس اینجا را دادی. و بعد من درگیر داستان های خودم شدم و فکر کنم که تو هم درگیر بودی و خیلی وقت ننوشتی. آنتیگونه عزیزم خوش حالم که برگشته ای و می خوای زیاد بنویسی. همیشه عاشق نوع نشوتنت بودم و عاشق مرامت. این ها بود که تو را جزء حلقه اصلی دوستانم قرار داده بود.[قلب]

ر ه ا

دوست دارم که همیشه خوب باشی. و همیشه باشی بانو. [ماچ]