رساله ای در باب حکمت مطلقه ی دیوانگی مــــــــا !!!

در یک شب سرد زمستانی که باران به شدت میبارید و باد با قدرت هرچه تمام تر زوزه می کشید و در و پنجره ها به شدت به هم میخورد و صاعقه قلب آسمان را میشکافت در ابر شهری نه دور و نه نزدیک اعجوبه ی قرن بیستم پای به عرصه ی وجود گذاشت و ورودش به این دنیا نه تنها قلب آدمیان قرن بیستم را که انسان های قرن بیست و یکم و دوم و سوم و شاید هم چهارم را مالامال از شادی و خرسندی کرد .....

آیا می دانید این مخلوق یکتا که بود ؟؟؟‌ مندلیف ؟؟؟!!! ادیسون ؟؟؟!!! گالیله ؟؟؟!!! داروین ؟؟؟!!! آبراهام لینکن ؟؟؟!!!‌ نه ... سخت در اشتباهید !!! او کسی نبود جز آنتیـــــــــگونه ی بزرگ ... ( تشویق لطفاً !!! نور رو بیارین این طرف صحنه !!! اینجا که من وایستادم ... کجا میری ؟؟؟!!! ‌آهای ... اینجا بابا !!! من اینجام ... عجب ها !!! اصلاً ولش کن ... مگه من چی چیم از یه عده کمتره که مدعین دور سرشون هاله ی نور دارن !!! نگاه ... منم دارم !!! چی ؟؟؟!!! نمیخوای که بگی نمیبینی ؟؟؟!!! ( آیکون آنتیـــــــــــگونه چادر به کمر ، کفگیر به دست !!! ) آهــــــــــــــــــــا !!! حالا شد ... پس تو هم دیدی !!! آره خوب ... همه میبینن ، یه لحظه جا خوردم که ندیدی !!! )

خلاصه داشتم میگفتم که این آنتیــــــــــــــگونه ی بزرگ از همان اولش هم خروس بی محلی بیش نبود و بی وقت جهان را منور به حضور مبارکش نمود . ( یک چیزی تو مایه های نصف شب بود !!! ) البته چون  آنتیـــــــــــــگونه موجود بسیار منوری بود ، باید حتماً شب می آمد که وجود پربرکتش و نورانیت وجودیش خورشید را ضایع نکند !!!

میگن این موجود ِ عجیب وقت زاده شدن اندامی بس نحیف و لاغر مردنی داشت و بسیار هم زشت و زردنبو بود به طوری که وقتی اولین بار مادرش در بیمارستان بدیدندش جیغ کوتاهی کشید و از هوش برفت و وقتی دوباره به هوش آمد تصمیم گرفت یک جور هایی سبیل پرستار را چرب کند بلکه این کلاغ بی کرک و پر ِبی رنگ و رو را با یک دختر تپل مپل و جیگر طلا عوض کند اما از آنجاییکه پرستار سبیل نداشت و تازه صورتش را بند انداخته بود این نی قلیون فسقلی ماند بیخ ریش ننه اش !!!

سال ها گذشت و این وروجک توی کوچه و خیابان و بالای درخت و توی باغچه و مرغدونی و روی دیوار و این حرف ها بالیدن گرفت و بزرگ شد .

چنانکه شاهدان عینی ماجرا اذعان داشته اند همانا تفریح مورد علاقه اش بستن پای سوسک های بیچاره با نخ و چپکی آویزان کردنشان از بند رخت های مادرش بود و خودش هم همی رفتندی ، یک گوشه ای قایم شدندی که وقتی مامانش میاید رخت پهن کند و جیغ می کشد او ببیند و ته دلش هی قنج برود که آخ جــون جــون جـــونمی جــــون  ...

همینطور روزگار میگذشت و هر چی این روزگار بیشتر میگذشت مادرش الطافش را به او بسیار تر مینمود و فحش ها و نفرین های جدید و up date تری در وصف ِ کمالاتش می سرود چرا که این آنتیـــــــــــگونه ی ما یه چیزی تو مایه های ویروس و باکتری بود که بعد از مدتی نسبت به آنتی بیوتیک ها مقاوم می شوند و به گفته ی آن شاعر شهیر ِ شیرین سخن توپ و تانک و مسلسل که سهل است آرپیجی هفت هم در او اثر نمیکرد و مادرش مجبور میشد از متد های به روز تری برای خنثی سازی این بمب متحرک استفاده کند .

چرخ روزگار می چرخید و آنتیــــــــــــــــگونه همچنان به بالیدن خودش ادامه میداد ...

تا اینکه وقت مدرسه رفتنش شد و مادرش خواست که او را به مدرسه همی فرستد ولی با مقاومت هرچه تمامتر آنتیـــــــــــگونه مواجه گردید . بالاخره زور مادرش اندکی چربید و اورا در میان اشک و آه و فغان و ناله روانه ی مکتبستان نمود . آنتیــــــــــــــگونه از همان عنفوان خردسالگی عاشق مدیریت بود فلذا  تمام مشق هایش را می داد دختر همسایه اشان برایش بنویسد و خودش بر قضیه نظارت مینمود ، نظارت کردنی !!!

زمان همچنان میگذشت و میگذشت و آنتیــــــــــــــــــگونه بس که همش شاگرد اول بود خسته شده بود و چون وقت کنکور فرا رسید تصمیم گرفتندی که درس خواندن را رها کرده به یللی و تللی بپردازد و نتیجه این شد که رتبه اش در کنکور چنان شد که حتی شمارش ارقامش هم از دستش در می رفت !!! اما بالاخره یک دانشگاهی پیدا شد و او را آنجا راه دادندی ... نقل است ، روزی که برای ثبت نام به داشگاه فوق مراجعه کرد ، فکر کرد اشتباه آمده است و می خواست برگردد ، اما برادرش دستش را کشید و همی گفت : " هرکس خربزه می خورد ، پای لرزش هم می نشیند سرکار ِخانم !!! " و این جمله آنتیـــــــــــگونه را سخت گران آمد و در دلش گفت : یک جا حالت را میگیرم سر فرصت ، حالا ببین !!! اینچنین شد که پایه های فوق لیسانس قبول شدن آنتیــــــــــــــگونه شکل گرفت و همانا دلیلش کم کردن روی برادرش بود ...

و امـــــــــــروز این منم

زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.

و امروز آنقدر تنها و سرگردانم که نمیبینم کسانی را که به دورم حلقه زده اند و می کوشند مرا باز گردانند به حقیقت آنچه در آن غوطه ورم . باور کنید هنوز خاطره ها آنقدر قدرت دارند که مرا به زنجیر بکشند و ساعت ها در خودشان غرقم کنند .

در کوچه ها باد می امد
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شد باد می آمد

وقتی به گذشته ها فکر میکنم و به غوغای درونم مینگرم ، دلم برای خودم می سوزد که چرا اینگونه شد و اینگونه خودم با دست خودم خط بطلان به تمام خواسته ها و نخواسته هایم کشیدم . آرزوهایم بر باد رفت ...

ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد

خودم هم گیجم . از فراموش شدنم و از این همه بغض که با تنهایی هایم تقصیمشان میکنم . دقت کردی !!! حماقت های بشر را پایانی نیست ...

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

دلتنگی ها را پایانی نیست . آنقدر قصه های مشترک هست که مانع فراموشی شود . مثل همیشه خودم را گول میزنم ... تو هم گول میزنی ، هم خودت را و هم دلت را ... شوخی نیست آقـــــــــــــــا جان !!! عشق است ، عشق !!!

یک بار دیگر هم عقربه ی بزرگ زندگیم چرخید و مماس با عقربه ی کوچک تنهاییم به من لبخند زد !!! یکسال دیگر هم گذشت و امروز نبودنت از همیشه پر رنگ تر و پر رنگ تر بود ... تبریک نگویید !!! امروز آغاز مرگ من است ...

---

پی نوشت 1 ) تولدمه ... امروز ... 10 بهمن ...

پی نوشت 2 ) یادش نبود !!!

پی نوشت 3 ) باز هم نقاب ...

پی نوشت 4 ) متن رو در شرایط روحی خوبی شروع و در شرایط روحی بدی تموم کردم ، به خاطر همین دو بخش کاملاً متفاوت داره. ببخشید !!!

/ 52 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر نارنج و ترنج

تازه شم فکر نکن نفهمیدم که همه این کارا رو کردی که کیک تولد ندی!!!! اگه کیک ندی هدیه هم نمی گیری ها!!! از ما گفتن بود....[چشمک]

عسل

سلام آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه جان [قلب] رساله ای در باب حکمت مطلقه ی دیوانگی مــــــــا !!! خوب بود [لبخند] . مي خواستم بپرسم موافقي " ۞ هوین ژووووری ۞ " را لينک کنم در کندوي عسل؟ تو هم اگه دوست داشتي لينکم کن. [گل]

اون یکی آنتیگونه !!!!

به قول فریدون مشیری " زندگی راهی است از به دنیا آمدن تا مرگ " زندگی همه آدما حتی قبل از اینکه به دنیا بیان با انتظار شروع میشه انتظار اونایی که منتظرند به دنیا بیایی(‌تا دنیا را منور کنی به نور وجودت) قد بکشی ‌بزرگ بشی جیغ بکشی از سر و کولشون بری بالا و .... انتظار رسیدن به آرزوهات انتظار خلاصی از دست هر چی و هر کس که دوستشون نداری و ... دیدی زندگی همه اش پر از انتظار فقط بعضی موقعها تو کوهستانهای صعب العبوری بعضی موقعهام تو جاده جالوس. انتظار برای مرگم جزیی از حقایق زندگیه. پس بهتره به زندگی و قوانین به ظاهر مسخره اش خیلی نق نزنی.[چشمک] اینا رو برای قسمت آخر پستت نوشتم . برای اولشم : تولدت مبارک آنتیگونه شیطون - امسال با اومدنت بد جور هوا آفتابیه[گل][قلب][زبان]

سمیه

من دوباره اومدم و تکراری خوندم ............که بدونی به یادتم [قلب]

گلاله

مبارکهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه[دست][گل][ماچ] چقدر دیر رسیدم [ناراحت] کیکارو خوردن شمارو هم فوتیدن رفت پی کارش[ناراحت] آخه دختر تو چرا به من خبر نمیدی که آپیدی؟؟؟[عصبانی] این بلاگفا هم که نمیشه ثبتت کرد[عصبانی] تا بفهمیم کی آپیدی؟؟؟ تولدت خیلی خیلی خیلی خیلی مبارکه عزیز دلم[ماچ] ببخش دیر رسیدم [خجالت] بابا فوووووووووووق لیسانش[دست] حالا رشته ات چی هست؟؟؟ یعنی دانشگاهه اینقدر درپیت بود[قهقهه] من عاشق فروووووووووووووووووووغم[ماچ] ای قربون اون زود روحیه عوض کردنت برم من[زبان]

هستیا

ممنون از حضورت و نظرات زیبایت همیشه بهاری باشی[گل]

هرا

آنتیگونه عزیزم.... از همه کامنتهاتا ممنونم!!! ولکن من الان نیست خیلی شخصیت متشخص و بزرگی ام، از منشی ام باید وقت بگیری!!!!! [نیشخند][نیشخند][نیشخند] --- خلاصه دوستت دارم!

سعید(یادگارهای یک درخت)

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری قبل از خونه معشوقه اون در آبی گاراژیه خونه خودمونه[نیشخند] توضیح در جواب کامنت خودت.به زودی[نیشخند]