سالگرد

ده ...

بیست ...

سی ...

چهل ...

پنجاه ...

شصت ...

هفتاد ...

هشتاد ...

نود ...

صد ...

قایم شدی ؟؟؟!!!

بیـــــــــــــــــــــــام ؟؟؟‌!!!

.

.

.

.

کجای قصه ای آخر که هرچه میگردم پیدایت نمیکنم  ؟؟؟‌

روز و شبم به گردش تسبیح میگذرد و التماس بازگشتت ...

شاه مقصود یادگارت ، بوی تو را میدهد !!!

اشک میریزم و از بخت بدم گلایه میکنم که چرا گلیم بخت من اینگونه سیاه به هم بافته شده !!!

سیاهی بختم به سفیدی رخم در می شود و حاصل این معادله هزار مجهولی ، یک دل غصه دار می شود و یک ذهن آشفته ...

برای خدا خط و نشان کشیده ام  که اگر نیایی چنان میکنم و چنان و چنان و اگر بیایی مثل همیشه هیچ کار !!! و تازه فکر هم میکنم که عدالت را خوب رعایت کرده ام ...

در این بازار بی وفایی برای بازگشتت هزار و یک باید و نباید آوردی !!!

به چه امیدی  آخر ؟؟؟!!!

شرط میبندم که بندینک دلت هنوز گیر قلاب چشمانم است که این همه اما و اگر در مقابل نه هایم آوردی و آخر سر هم به حال خود رهایم کردی  و گفتی تو بگو ...

.

.

.

.

آقا ببخشید ؟؟؟!!!

اندکی زانوی غم خدمتتان هست ؟؟؟!!!

جهت بغل کردن میخواهم ...

.

.

.

.

اولین برف امسال را هم با هم دیدیم و شاید آخرین دیدارمان بود ...

عیارت چقدر بالا رفته !!! برق چشمانت تا عمق وجودم را سوزاند !!!

دلم تنگ شنیدن قصه ی غصه هایت بود ...

و هزار بار به خودم گفته بودم که گرمی دستانت را سر نکشم و عطر نفست را مزه مزه نکنم !!! ‌ولی نشد که نشد ...

قصه ی درد دل های من ، کم از حکایت فرهاد کوه کن نیست !!!

.

.

.

.

از امروز یک مجنون از جنس بلور اشک متولد شد ...

به دنیا آمدنم را تبریک نمیگویید ؟؟؟!!!

میخواهم سر به بیابان بگذارم ... 

این طرف ها بیابان برهوت سراغ ندارید ؟؟؟!!!

.

.

.

جناب خدای محترم ...

میشود چند لحظه وقتتان را به من بدهید ؟؟؟!!!

یک کار خصوصی با شما داشتم !!!

اگر امکان دارد یک ثانیه گوشتان را به من بدهید ...

جسارتاً چرا مرا آفریدید ؟؟؟!!!

مگر بیکار بودید ؟؟؟!!!

.

.

.

.

این روز ها که نه ...

مدت هاست که یک عادت ابلهانه پیدا کرده ام ...

با خودم حرف میزنم !!!

بلند بلند فکر میکنم !!!

و بی هوا زیر گریه میزنم !!!

.

.

.

.

امروز یکسال دیگر هم گذشت !!!

.

.

.

.

ما شا الله ما شاالله ...

صد الله اکبر ...

برای خودش مردی شده ...

باید بفرستیمش مدرسه !!!

.

.

.

.

7

.

.

.

.

7

.

.

.

.

7

.

.

.

.

اینها که میبینی کلاغ نیست !!!

عشق است !!!

عشق !!!

.

.

.

.

خیلی ببخشید ولی چیز قابل داری نداریم ...

یک فنجان عشق و دو حبه صداقت و یک برش وفاداری !!!

نا قابل است ...

بفرما !!!

منزل خودتان است ...

/ 21 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زينب

سلام خانم. از نوشته ات خیلی دلم گرفت. از حالا من هم مثل تو و برای تو به خدای مهربون گیر میدم که کمکت کنه که اون چیزی که میخوای پیش بیاد. که خوشحالی به سراغت بیاد و توی خونه دلت بمونه.

سارا

سلام عزیزم نوشتت ناراحنم کرد[ناراحت]یاده گذشتم افتادم[ناراحت]اینو بدون هر چیزی که پیش میاد واسه ی یه اتفاق بهتر پیش میاد.حالا شاید اون اتفاق بد باشه ولی مطمئن باش یه اتفاق خوب یه جا همین نزدیکیا منتظره تا بیاد پیشت.فقط باید موقش برسه.من قبل از آشناییم با سالار مثل تو از دوری و رفتنه یکی خیلی ناراحت بودمو شبو روز نداشتم.ولی یه روز روی یه پوله به ظاهر ناچیز یه نوشته خوندم که هنوزم نگهش داشتمو واقعا منتظره اتفاقی که توی نوشته اش بهم گفته بود ، بودم.توی پست بعدی حتما پوله رو میذارم که ببینیش[لبخند]بعد از اون با سالار آشنا شدم که فهمیدم واقعا اگر اون کسی که همیشه از رفتنش ناراحت بودمو واسه برگشتش خودمو به آبو آتیش میزدم،نمیرفت،من الان سالارو نداشتم.که بیادو بشه همه چیزم.الان وقتی به اون روزا فکر میکنم واقعا خدارو شکر میکنم که باعثه رفتنه اون و اومدنه سالارم شد.اما الان از صمیم قلبم آرزو میکنم که عشقت برگرده و برای همیشه پیشه هم،باهم و برای هم باشید.[ماچ]

سارا

و یه چیز دیگه: همیشه توی بدترین لحظه ی نا امیدی،که اصلا انتظارشو نداری،اون اتفاقی که میخوای میفته.مطمئن باش.[ماچ]

گلاله

سلام ای بابا خبرم آپییدی چرا خبرم نکردی؟؟[عصبانی] زانوی غم؟؟ نمی فهمم یعنی چی ؟؟؟ دلم نمی خواد غمگینو ناراحت باشی[عصبانی] عشق به رنگ پرواز پرنده اس عشق خواب یک آهوی رونده اس قربونت برم چقدر حزن انگیز نوشتی ... به خدا دلم گرفت ... چرا اینقدر سرد؟؟؟ بخند گلم زندگی همه اش این نیست ... چیزای قشنگ و خوبی هم داره[قهر] راستی قلمت فوق العاده اس [قلب] آفرین

هرا

... حال خوبی نداشتی موق نوشتن این پستها... الان بهتری ؟؟؟[سوال][سوال]

سعید(یادگارهای یک درخت)

حجاب باید کرد در مقابل دیدگانی که تو را می کاوند حجاب چشم خویشتن برای ندیدنت که لبخند می زنی بر چشمهای که تو را چراگاه نگاهشان کرده اند حجابم می کنم امروز برای همیشه ابدیت

پونه مامان روژین

چقدر اول صبحی با این نوشتهایت یا بهتر بگویم دلنوشته هایت حال کردم .تونستی بیا سراغم.

ارغوان

سلام. دلم گرفته .خسته ام .[ناراحت]

ثنا

امیدوارم برگرده و هر سال رکورد بازگشتشو جشن بگیری.[گل] انتظار درد بزرگیه.[گریه]