پ ، مثل پــــــدر !!!

سرش رو گذاشت روی بالش و چشم هاشو بست ، یه هفته ای میشد که ندیده بودش !!! چقدر دلتنگش شده بود ... توی این ۶ – ٧ ماهه ، هروقت میرفت بیمارستان حلقه های اشک رو میدید توی چشم هاش ولی به روی خودش نمی آورد !!! منتظر بود که این بار هم مثل همیشه برگرده خونه ...

 

لالا ... لای لای ... گل پونه

بابات رفته نگیر بونه

ستاره ها می گن فردا

با یه خورشید می آد خونه

 

ولی اون دیگه هیچ وقت برنگشت !!! حالا اون رفته و یه دنیا خاطره و حسرت از خودش به جا گذاشته که هیچ وقت رنگ کهنگی نمیگیره !!! هیچ وقت نبودنش رو باور نکرد ... هنوز هم بعد از این همه سال حضورش رو کنار خودش حس میکنه ... هنوز !!!

 

مرگ ... مرگ

ای رهاننده

دلم برای همه تنگ خواهدشد

دلم برای انگشتانم

که یک اندیشه بی حوصله را در چنگهایشان می فشارند

تنگ خواهد شد

همیشه باید رفت

همیشه باید رفت

 

تقدیر ، تقدیره !!! کاریش نمیشه کرد ... گاهی با خودش فکر میکنه چرا باید این همه سال رو بدون اون سر کنه !!! چرا مثل بقیه نیست ... چرا وقتی به حضورش احتیاج داره کنارش نیست ؟؟؟!!! چقدر دلش برای اینکه سرش رو بذاره روی زانوهاش تنگ شده ... چقدر دلش واسه درد دل کردن باهاش تنگ شده ... حتی دلش برای اخم ها و بی حوصلگی هاش هم تنگ شده !!! کاش بود ...

 

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه ی برگ و باد خزونه

میرن آدما ، از اونا فقط

خاطره هاشون به جا می مونه

 

یه روز پنجشنبه ... صبح که میخواست از خونه بزنه بیرون دلش بد جوری شور میزد !!! به حرف دلش اعتماد داشت و همین بیشتر نگرانش میکرد ... آره ، دلش گواهی بد میداد !!! زنگ اول ، یهو دلش هُـــری ریخت !!! یعنی چی شده ... از اون روز چیزی یادش نمیاد جز هق هق کردن هاش توی بغل برادرش و اشکی که امونش رو بریده بود !!! ته تغاری بابا دیگه تنها شده بود ...

 

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمانها مرده است

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟

من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

 

کی میگه خاک سرده ؟؟؟!!! اگه سرده چرا مال اون نبود ... هنوز هم که هنوزه وقتی ازش حرف میزنه صورتش خیس میشه !!! خیس ِ خیس ... خاطره هاش اینقدر پر رنگه که میتونه صدای نفس های شماره شماره ی روز های آخرش رو بشنوه ، گرمی دست هاشو از اون طرف زمان حس کنه و توی حسرت بوسه هاش بسوزه و شعله بکشه ...

 

پرسید زیر لب یکی با حسرت

از ماها بعد ها چی یادگاری

می خواد بمونه ، خدا می دونه

 

براش سخت بود قبول نبودنش ، قبول رفتنش و قبول تنها شدنش !!! همه قبول کردن ولی اون نکرد ... هنوز هم وقتی دلش میگیره ، میره میشینه توی اتاق ، در رو میبنده ، چراغ رو خاموش میکنه و شروع میکنه باهاش حرف زدن ، غر زدن ، درد دل کردن ... آخه اون هنوز دختر کوچولوی باباشه !!!

 

---

 

پی نوشت ١ : امروز برای دوازدهمین بار نبودنش رو بهم یادآوری کردن و من باز هم مثل همیشه خندیدم و باور نکردم ...

پی نوشت ٢ : توی این سال ها حتی یک بار هم خوابش رو ندیدم ... حتی یک بار !!!

پی نوشت ٣ : این دفعه دیگه میدونم چرا چشام خیسه ...

پی نوشت ۴ : دلم براش تنگ شده ...

/ 71 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من

به روزم بیا پیشم[تایید][ماچ]

روح عاصی

سلام عجب خداوند جایگاهشون رو خانه آرامش ابدی قرار بده ... قدر داشته هاتو بیشتر بدون ...همه چیز رفتنیه ... .... من هم به روزم اومدی دیدی تعطیل کردم تعجب نکن

من

کجایی بی قرارم

من

ما ندرتا درباره آنچه داریم فکر می کنیم در حالیکه پیوسته در اندیشه ی چیزهایی هستیم که نداریم"شوپنهار"

قربانی

سلام جناب آنتیگونه ی عزیز لحظات شادی را در اینجا سپری کردم.دست به قلمتان خوب است. خداوند پدرتان را رحمت کند و سایه ی مادرتان همیشه بر سرتان باشد.

مهری

انتی جونم ... نیستی ... کجایی بابا [ناراحت]

نوشی

نمی تونم این پستت رو بخونم گلم [ناراحت] راستش واسم سختم ... ! متاسفم ! ولی روزی اگه بشه ...... که خدا اون روزو نیاره .. من قطعا میمیرم [اضطراب]

محیا

لازم نیست باور کنی...چون هست...نزدیکتر از هر کس دیگه ای...