زندگی ام بدون من

دعوت موسیو گلابی ، تارا و سیب من را لبیک میگوییم و بازی  مـــــــی کنیم !!!

در ضمن از همه اونایی که تا حالا توی این بازی شرکت نکردن ، میخوام که بازی کنن ... این بازی یه خوبی بزرگ داره و اون اینه که مجبورتون میکنه به " مهم " های زندگیتون دقیق تر نگاه کنید .

 

سوال بازی : فکر کنین اگه همین الآن (خدای نکرده) بفهمین که بیمارین و بنا بر نظرات علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارین، در این مدت کوتاه سه کار مهمی که حتماً انجام می‌دین چیه؟ (منظور کارهاییه که به امور دنیوی مربوط می‌شه، نه دعا و عبادت و طلب حلالیت؛ چون به هر حال هر انسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال می‌ره!)

 

از اونجایی که من اصولاً انسان با منطق و با فهم و کمالاتی هستم ، اصلاً هم از شنیدن این خبر ناراحت نمیشم و اصلاً هم گریه زاری و ننه من غریبم در نمیارم و مثل یک انسان کاملا ً منطقی و رشد یافته با قضیه برخورد میکنم !!! (تبر خدمتتون هست ؟؟؟!!! یه مقدار دماغم قدش بلند شده ، میخوام هرسش کنم ... فکر نکنین به خاطر این خالی هایی بود که بستم هـــــــــــــا !!! نــــــــــــــــه !!! )

 

در مورد قضایای کمد دانشگاه و آبرو ریزی پیش خانواده و این حرف ها که وصیت هامو قبلاً به موسیو گلابی عزیز کردم و خیالم راحته که از شدت کنجکاوی هم شده وصیت منو تمام و کمال اجرا میکنه !!! بنابراین نیاز ی نیست اصلاً وقت گرانبها مو واسه خاطر پاک سازی آثار جرم تلف کنم … ( موسیو گلابی جان اگه به وصیتم عمل نکنی ، سر پل صراط یه حال اساسی بهت میدم هــــــــــــا !!! گفته باشم  !!! در ضمن این یک تهدید بود یه وقت اشتباهاً ابراز لطف برداشت نشود ...  )

 

و اما سه کار مهمی که میکنم :

 

1 ) هر روز میرم دم شرکتشون و از دورنگاهش میکنم !!! فقط همین ...

 

2 ) یه بار دیگه کمدی الهی رو از اول ِ دوزخ تا آخر ِ بهشت میخونم چون احساس میکنم توی اون شرایطی که هر لحظه به مردن نزدیک و نزدیک تر میشم ، خوندن این کتاب پذیرش مرگ رو برام آسون تر میکنه  و بهم آرامش میده ... چون اصولا ً آدم ترسویی هستم ، به این جور مسکن ها نیاز دارم  !!! ( بذارید یه اعتراف بکنم ... از تولد 25 سالگی به این ور احساس میکنم زندگیم افتاده توی سراشیبی و داره با یه سرعت باورنکردنی منو به سمت مرگ میبره !!!‌ بد جوری به فکر مردن افتادم ... )

 

3 ) در ِ کار و دانشگاه و خلاصه هر نوع فعالیت علمی ، فرهنگی ، هنری و اجتماعی رو تخته میکنم و میرم خونه ی خواهرم لنگر میندازم ، که توی این سه ماه باقی مونده ی عمرم حسابی با تربچه خانم کشتی کج بگیرم و جفتک پرونی کنیم !!! ( نیست من دارم میمیرم !!! هیشکی بهمون گیر نمیده که این حرکات مستهجن چیه از خودتون در میارین !!! ) در ضمن مامانم رو هم سر جهازیه ام با خودم میبرم خونه ی خواهرم !!! ... دامادمون هم اگه مشکلی داره میتونه بره خونه مامانش !!! من که بیشتر از سه ماه زنده نیستم ، خوب یه کم تحمل کنه ... دِهَه !!!

----

 

پی نوشت اول ) خوب که فکر میکنم میبینم ،‌ کار های انجام نشده زیاد دارم ، ولی توی سه ماه نمیشه جمع و جورشون کرد . پس همین سه تا کار از سرم هم زیاده ...

پی نوشت دوم ) باحال میشد اگه آدم میدونست کی قراره بمیره هــــــــــــــــــا !!!

پی نوشت سوم ) برام دعا کنید که صبور باشم . به دعای همتون احتیاج دارم .  

/ 29 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده از کلبه ی ویوارا

من اگه زبونم لال این خبرو بشنوم خب طبیعتا از درون متلاشی می شم اما جلوی دیگران الکی به طرزی خودنمایانه وانمود می کنم که مرگ حقه و اینا اما اون سه مورد که فرصت نشد تو وبلاگ موسیو گلابی بگم حالا همین جا می گم: 1.هر جور شده پیداش می کنم و با هم می ریم یه سفر اسپانیا..حتما کنسرت انریکه هم می ریم...با رافائل نادال هم یه دست تنیس بازی می کنم...با دیوید ویا هم یه تریپ فوتبال می رم 2.یه آزمایشگاه تشخیص پزشکی می زنم به نام خودم...اگرم موقع گرفتن مجوز بهم یگن تا دکترای میکروبیولوژیتو نگیری مجوز راه اندازی آزمایشگاه بهت نمی دیم,بهشون می گم احمق ها(ببخش حرف بد زدم) من دارم می میرم و فرصت ندارم تو کنکورهای احمقانه ی شما که کلا 2..3 نفر بیشتر توش قبول نمی شن, شرکت کنم 3.یه متن اماده می کنم می دم به یکی از عزیزترین هام تا بعد فوتم(زبونم لال شه) بزاره تو وبلاگم ..یه چیز تو این مایه ها:آدرس کلبه ی ویوارا تغییر کرد:دبلیو.دبلیو.دبلیو.بهشت زهرا..قطعه ی فلان و.....از این پس آزاده را در اینجا خوانید[ناراحت]

آزاده از کلبه ی ویوارا

سلام آنتیگونه جان...از آشنایی باهات خوشحال شدم...راستی من تو درس هام درباره ی خیلی از گونه ها مطالعه داشتم(از انسان نئاندرتال تا گونه های میکروسکوپی باکتریایی و ویروسی) اما اعتراف می کنم که تو اولین آنتی گونه ای هستی که دارم مطالعش می کنم[نیشخند]. با کمدی الهی خیلی موافقم...من عاشق هر سه جلدشم..مخصوصا دوزخ...در ضمن من ویرژیلو بیشتر از بئاتریس دوست دارم نه بخاطر اینکه اولی نماد عقل و دومی نماد احساسه..نه کلا ویرژیل یه طور خاصی به دلم می شینه به طوری که وقتی در انتهای برزخ ناپدید شد واقعا دلم گرفت گفتی حس می کنی از تولد 25 سالگیت زندگیت افتاده تو یه سراشیبی...وای نگو اینو آنتیگونه..من تولد 25 سالگیم نزدیکه(از این کله ها که وحشت کردن) و اما از همه مهمتر:برات دعا می کنم که صبور باشی...برای این آزاده دعا کن[گل]

هرا

سلام آنتیگون عزیز... اسمت یه جورایی منو میبره به دوران دانشگاهم، به صحنه های خاک خورده تئاتر، به اجراهای متفاوتی که می باید از آنتیگون میداشتیم، و بی بروبرگرد به یاد کلاس های شخصیت شناسی 1 و 2 و تحلیل 1 و 2 می افتم. نمیدونم چرا.. شاید چون آنتی گونه پای ثابت همه این کلاس ها بود.... ............ امروز کلا بهترم از حال زار دیروز... و اینکه دیروز با همه حال بدم خیلی بهتر بودم از دو سال پیشم. (جای شکرش باقیه که اون موقع هیچ کدومتون منو ندیده بودین[چشمک])

یلدا

شاید اگه من بودم.... می رفتم یه جای دور جایی که همه غریبه غریبه باشن نه آشنا غریبه یه جای که همیشه آرزو داشتم توی یه کلبه تو یه دامنه کوه و همه ی اون کار هایی که ی عمر انجام ندادم به نیت خواسته دیگران یا عرف این بار واسه دل خودم حتما انجام می دادم واسه خودم اتیش روشن می کردم و تا صبح بدون دلواپسی به آسمون خیره می شدم شاید اون وقت بدون ترس از فردا بهتر زندگی می کردم چون دیگه فردایی نبود و تا جایی که اتیش خاموش بشه

سیب من

مرسی که پاسخ دادی.کاش زود زمان بگذره... مثلا سال دیگه بشه.. هم وضعیت درس من معلوم شده هم تو با موقعیتت کنار اومدی هم گلابی یکم عاقل تر بشه[نیشخند]

پرنس

سلام....دیدم بازی کردی دیگه دعوتت نکردم[چشمک] برای مورد اول که دیگه لازم نیس آدم بدونه کی قراره بمیره[سوال]

رندانه

سلام.... .. قسم به عشق... .. بیا انتیگونه ی گرامی... [گل]

موسیو گلابی

من احساس بدی دارم! احساس می کنم دارن زیر آبم رو می زنن اینجا! درست احساس می کنم آیا؟!!! آنتیگونه، سیب من، مورد تاییده زیرآب زنی؟!

موسیو گلابی

من احساس بدی دارم! احساس می کنم دارن زیر آبم رو می زنن اینجا! درست احساس می کنم آیا؟!!! آنتیگونه، سیب من، مورد تاییده زیرآب زنی؟!