فرشته ی من کو ؟؟؟

+ چه خبر شده ؟ امروز حالم خیلی بده . نکنه وقتش باشه ؟ ولی نه ! من که هنوز کامل نشدم ... اگه برم اون بیرون نمیتونم نفس بکشم ، اونوقت میمیرم !!! نمیتونم بیام بیرون ... آی آی آی !!! سرم درد گرفته ... کمکم کنید ... اینجا چقدر باریکه !!! کمک ... کمک ....

 

- نوزاد آسفیکسی کشیده ... عجله کنید ... باید انتوبه اش کنیم !!! به بخش خبر بدید سریع یه   ونتیلاتور آماده کنند . چک کن ببین بازوبندش رو درست نوشتی ؟ نوزاد ... ، جنس : پسر ، تاریخ تولد : 3/4/87 ، سن حاملگی : 28 هفته .

 

+ اینجا چقدر سرده ، دارم میلرزم . نور اینجا چشم هامو اذیت میکنه . اینا دارن چی کار میکنن ؟ آخ !!! یواش ... گلوم داره میسوزه !!! مامان ... من مامانم رو میخوام !!!

 

روز بعد     4/4/87

 

- شنیدی مادرش فرار کرده ؟؟؟!!! میگن معتاد بوده ... طرف خیلی تیز بوده ، ساعت ملاقات یه چادر میندازه سرش و الفرار !!!

 

+ این آدم هایی که لباس سفید دارن خیلی اذیتم می کنن . همش سوزن فرو میکنن توی دست و پام. خیلی دردم میاد . هنوز گلوم میسوزه . من گشنمه ... شیر میخوام ... من مامانم رو میخوام !!! شاید اون هم مثل من مریضه که نمیاد پیشم ... راستی اینها داشتند در مورد چی حرف میزدن ؟؟؟!!!

 

20 روز بعد    24/4/87

 

+ امروز حالم بهتره . اون لوله هارو از دماغ و دهنم بیرون آوردن . حالا دیگه می تونم خودم نفس بکشم. ولی هنوز هم سرفه میکنم و نمیتونم آب دهنم رو قورت بدم . دست و پام رو هم نمیتونم تکون بدم . چقدر دلم برای مامانم تنگ شده ... نکنه مامانم منو فراموش کرده ؟؟؟!!!

 

- هر وقت بالای سر این بچه میام اعصابم داغون میشه ... نگاه کن ، طفلک سرش رو این طرف نگه داشته ... طوری از توی انکوباتور بیرون رو نگاه میکنه که آدم احساس میکنه چشم به راه مادرشه ....  

 

25 روز بعد     29/4/87

 

+ امروز شیشه شیر گذاشتند توی دهنم تا خودم بخورم ... ولی من که بلد نبودم !!!

 

29 روز بعد     2/5/87

 

+ یه دوستی داشتم اسمش سمیرا بود . اون هم مثل من تنها بود . اون هم مثل من مادرش رو گم کرده بود  . نصف شب حالش بد شد . بعد چند تا از اون لباس سفید ها ریختن بالای سرش . اونا داشتند توی گلوش از اون لوله ها فرو میکردن . بعد خودم دیدم که فرشته ها اومدن و سمیرا رو از روی تخت برداشتن و با خودشون بردن . سمیرا موقع رفتن داشت میخندید . یعنی فرشته ها حالش رو خوب کردن ؟؟؟!!! کاش اون فرشته ها منو هم با خودشون برده بودن ...

 

46 روز بعد      19/5/87

 

+ چقدر خسته ام  ... چقدر تنهام ... آخه من که خودم نخواسته بودم بیام اینجا !!! توی خونه ی قبلیم که بودم ، فرشته هارو میدیدم ، باهاشون بازی میکردم ... وقتی که میخواستم بیام اینجا فرشته ها به من گفتن بیرون که بری دو تا فرشته ی مهربون منتظرت هستن ... پس چرا از وقتی که اومدم اون دو تا فرشته ی مهربون رو ندیدم ؟؟؟!!! یعنی ممکنه که خدا یادش رفته باشه و اون دو تا فرشته ی مهربون رو به من نداده باشه ؟؟؟!!! شاید این آدم ها که لباس سفید دارن همون فرشته ها هستن !!! آخه اینا هم مهربونن ... منو بغل میکنن ... برام شیر میارن ... باهام بازی میکنن !!! نمیدونم چرا یکی از اون لباس سفید ها هر وقت میاد بالای سرم چشم هاش خیس میشه ؟؟؟!!!

 

55 روز بعد     28/5/87

 

- طفلک بچه داره  دو ماهه میشه ولی هنوز قدرت مکیدن نداره ... وقتی می خوام سرنگ شیر رو وصل کنم به لوله ی معده اش طوری انگشتم رو میگیره و فشار میده و تو چشمهام نگاه  میکنه که انگار میخواد با هام حرف بزنه .... 

 

76 روز بعد      17/6/87

 

+ امروز خسته و بی حوصله دمر افتاده بودم . داشت خوابم می برد که یه نفر پنجره ی اتاق شیشه ایم رو باز کرد . خودش بود ... همون لباس سفیدی که وقتی منو میبینه چشم هاش خیس میشه !!! از دیدنش خیلی خوشحال شدم . خواستم بهش نشون بدم که چقدر بزرگ شدم ... سرم رو از روی تخت بلند کردم و روی دستهام وایستادم و توی چشم هاش نگاه کردم  !!! اون در اتاق شیشه ای رو باز کرد و منو بغل کرد ... باز هم چشم هاش خیس شد !!!

 

100 روز بعد       10/7/87

 

+ دیگه  چیزی احساس نمیکنم ... همه اش آسمون رو نگاه میکنم ... منتظرم ببینم کی فرشته ها میان و منو با خودشون میبرن !!!

 

٢٨/7/٨٧

 

- آماده اش کن . با دفتر پرستاری هماهنگ کردم . پرونده اش تکمیل شده . لباس هاشو تنش کن . همه ی وسایلش رو بذار توی کیفش . به مدد کار ها سفارش کن دارو هارو طبق دستور بهش بدن . راستی به بهزیستی بگو ما اینجا " علی " صداش میکردیم . خوب بپوشونش سرما نخوره . مواظبش باش .

 

---

 

و اما در تاریخ 29/7/87  علی کوچولو در بهزیستی با فرشته های مهربونش به آسمون پرواز کرد ... علی کوچولو طاقت دوری نداشت !!!

 

---

پ . ن 1 ) واقعی بود .

پ . ن 2 ) این اتفاقات زیر سقف همین آسمون بار ها و بار ها تکرار می شود !!!

پ . ن 3 ) روحش شاد .

پ . ن 4 ) برای همه ی علی کوچولو های معصوم و بی گناه دعا کنید .

پ . ن 5 ) منم نمیدونم چرا چشمهام خیسه ؟؟؟!!!‌

/ 61 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هرا

هی.. آنتیگون... ما خیلی غصه خوردیم برای علی کوچولو شما که چشمات خیسه... هی.. آنتیگون... مطمئنم که علی کوچولو جاش خوبه، پس تو هم غصه نخور.. خوب؟؟ امشب که بیای وبلاگم حال و هوات عوض میشه... [ماچ][ماچ][ماچ]

هرا

سلام عزیزم. مرسی که دیشب اومدی. خیلی خیلی خوشحالم کردی. [گل]

دختر نارنج و ترنج

سلام عزیزم،‌خوشحالم که امتحانات تموم شدن و از این به بعد هستی... منتظر مطلب جدیدت هستم عزیزم. شاد باشی.

آزاده از کلبه ی ویوارا

سلام انتیگونه..دلم برات تنگ شده بود منو تحت تاثیر قرار دادی! درسته این اتفاق ها بار ها تکرار می شه..و قربانی های همیشگیش هم همین علی کوچولوهای بی دفاع! لحن رواییت بسیار متفاوت بود...

روح عاصی

به روزم[گل]

هستی

کجایی دوست خوبم؟؟؟؟؟[قهر][قهر]

زینب

سلام. خوبی آنتیگونه عزیز؟ حتما هنوز درگیر امتحاناتتی که آ÷ نکردی. موفق و شاد باشی. [گل]

آوا

[ناراحت]من هم چشام خیس شد.ما آدم بزرگا خیلی بدیم.بچه چه گناهی داره باید بیاد به این دنیا اونم این طوری؟[گریه]

حسین

عال بود خیلی حال کردم اگه تونستی واسم میلشن کن دست گلت درد نکنه