عجیبه !!! ولی انگار یک سال شد ...

نشسته بود جلوم و با دقت و وسواس کاغذ های A4 رو از وسط تا می زد و لای هم می گذاشت.

ازش پرسیدم : داری چی کار می کنی؟!

گفت: بعداً میگم..

تازگی ها این جمله رو یاد گرفته بود و هر وقت می خواست سنگ قلابت کنه ازش استفاده می کرد.

دیگه به این جور جواب سر بالا دادن هاش عادت کرده بودم. از وقتی رفته بود مدرسه رفتارش خیلی عوض شده بود. می شد بزرگ شدنش رو توی حرکات و حرف هاش حس کرد.

سرم رو به پروژه ام گرم کردم و هر از چند گاهی یه نیم نگاهی بهش می انداختم تا سر در بیارم داره چی کار میکنه. ولی انگار زرنگ تر از این حرف ها بود. طوری نشسته بود که پشتش به من بود و نمیدیدم داره چی کار میکنه.

یه ساعتی گذشت...

حسابی مشغول کارم بودم که از پشت دست های کوچولوش رو حلقه کرد دور گردنم و صورتش رو چسبوند به صورتم. وقتی این کار رو می کرد یعنی می خواست بوسش کنن.

یه نیم دور چرخیدم و بغلش کردم...

نشست روی پاهام و چیزی که توی دستش بود رو با ذوق گرفت جلوی صورتم و گفت : خالــــــه ، قشنگـــــــه ؟!

تازه فهمیدم داشته چی کار می کرد...

یه کتابچه درست کرده بود و توش یه داستان از خودش نوشته بود. برای داستانش، نقاشی هم کشیده بود. حتی کتابش شناسنامه و طرح پشت جلد هم داشت.

یاد بچگی های خودم افتادم ...

داره خیلی شبیه من میشه ....

---

پی نوشت: امروز یکسال شد که اینجام ...

 

/ 29 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
03031112

دلم واست تنگیده بود همزاد[چشمک]

جوجو

سلام....من از وب هرا اومدم این جا..چند تا از پستا نو خوندم..تولد وبتون هم مبارک...ولی عجیبه که من هیچ وقت واسه وبم تولد نگرفتم؟!!!!خوشحال میشم به من سر بزنی..من داستان گذشته مو +بعضی وقتا داستانهای روزمره زندگی مو مینویسم...[گل]

روح عاصی

عزیزکم تولد هر دوتون مبارک . روی ماهتو می بوسم وبلاگتم خودت ببوس چون بلد نیستم چه جوری![نیشخند]

روشنک

به به آنتیگونه جان. کم پیدایی خواهر. تولد یکسالگیت مبارک ایشالامدار وبلاگت بزرگ بشه دانشگاه بره مدارج عالی کسب کنه هی واست افتخارافرینی کنه :) بچه حلال زاده به خاله‌اش میره دیگه توروخداالگوی خوبی باش واسه بچه :)

راحله

سلام آنتیگونه جون کجایی دختر؟ کم پیدا شدی؟ چقدر زود گذشت نه ... مثل همیشه باز ما عقب موندیم همیشه بهاری باشی[گل]

حاجی

احساس کردم برای پروژه باید بهتون دل گرمی و رحیه بدهم.... واقعا هم کار دیگری از دست کسی بر نمی آید... خدا به آدم پروژه دار صبر دهاد... سعی کنید هر از گاهی فاصله ای از ش بگیرید... خیلی نتایج بهتری می ده

حکمت

یک ساله شدنتون مبارک ، ایشالله صد و یک سالتون بشه و تو صد و یک سالگی بیاید وبلاگ خواهر زادتونو بخونین که مثل شما می نویسه ، نمی دونم چرا ولی علاقه مند شدم داستان نوشته شده توسط اون کوچولو رو بخونم . کاش بشه .

نازنین(نازبانو)

سلام خالـــــــــــــــــــه جون[ماچ] دلم برات تنگ شده بود ،الهی خاله دورهم جشن صد سالگی حضورتون در وب رو بگیریم [فرشته]فکرشو کن 99 سالِ دیگه همینجا دور هم چقدر خوش میگذره........تصور کن ،تصور کردن که محال نیست ؟هست؟؟؟!!!خالـه[رویا]تصور کن دیگه اِه[خداحافظ]