پریشانی

این روز ها کمی پریشانم. دردی درونم حس میکنم که نگرانم می کند. جز خودم چند محرم نگرانی ام را می دانند و دلداریم می دهند که اشتباه می کنم. ترس دارم که حدسم درست باشد و همین ترس دست و پایم را بدجوری بسته که پیگیر دوا درمان باشم. می دانم احمقانه است ولی ترجیح می دهم که احمق باشم تا بفهمم که حدسم درست است. 

حس بدی است...

حال خوبی ندارم...

/ 16 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من که اهل رفتنم

درد؟ تو خیلی نگرانم می کنی دختر[لبخند]

رضا

زخم های قلب و روح رو فقط خدا درمان میکنه....من ایمان دارم هوین ژووووری[گل]

جفنگ میرزا

امیدوارم زودتر نگرانیات از زندگیت رخت بر بندد

سهیل

بابا شما پاتو بردار ما نفس بکشیم...[پلک] نه منظورم این دوستام نیست...اونا که قبلا بودن و الان نیستن ! نمیدونم !‌هیچی از حالت و اوضاعت نمیدونم که بخوام چیزی بگم ! امیدوارم خوب بشی...همین ! هر مشکلی که هست...گذشته ! میدونم به قیمت خیلی سنگینی بوده... اما زندگی یعنی همین ! سخت نگیر...خیلی میری تو فکر اتفاقات ! نمیدونم چرا...

حاجی

نمی دونم یه شعر از حافظ می خواستم بنویسم با این مضمون که از امید که از پریشانی به دور باشی

سهیل

چطوری خانم مهندس؟ خوبی؟ خوش میگذره؟ آیا؟

ر ه ا

سلام بانو. حالتان چه طوره دوست قديمي ام؟ [لبخند] الان كه مدتي از آپ كردنت مي گذره باز، اميدوارم كه بهتر باشي. شايد بايد خودم را معرفي كنم. ... چشم [پلک]