ماجرا های پشمک ( گوسفندی که می خواست گوسفند نماند ‼! ) – مقدمه ی خانم نویسنده

یکی بود یکی نبود ، شاید هم این یکی نبود و اون یکی بود . اصلاً چه اهمیتی داره ‼! مهم اینه که بالاخره یکی نباید باشه و یکی دیگه باید باشه تا یه داستان شروع بشه …

پشمک رو نمیشناختم و کاملاً اتفاقی باهاش آشنا شدم و اینکه اول هر داستان این جمله ی گهر بار  ِ " پشمک ، گوسفندی که می خواست گوسفند نماند ‼! " را تکرار می کنم ، دلیلش فقط اینه که یاد پشمک باشه ، آخرش نباید گوسفند بمونه ، اما انگار این پشمک ما این حرف ها حالیش نیست ‼! ( البته من از آخر و عاقبت پشمک ، روحم هم خبر نداره و قرار نیست شما هم الان خبر دار بشین … داستان که جلوتر بره خودش سرگذشتش رو تعریف میکنه ‼! اما الان بدون فکر از دهنم پرید … نباید این کار رو میکردم ‼! فراموش کنید چی گفتم … )

شاید اگه توی اون روز گرم  ِ زمستانی ( لطفاً از اینکه اون روز زمستانی گرم بود تعجب نکنید … چون اگه اون روز زمستانی گرم نبود ، من با پشمک آشنا نمیشدم ‼! ) به همراه مادرم برای پاره ای از مذاکرات با بزرگ خاندان مکرممون وارد اون خونه ی عجیب و غریب نشده بودم ، هرگز به فکر نوشتن سرگذشت پشمک نمی افتادم .

پشمک رو در حالی دیدم که ساکت و مغموم کنار دیوار ایستاده بود و داشت با قلوه سنگ های جلوش ، یه قل و دو قل بازی می کرد . (باور کنید این فنی ترین توضیحی بود که می شد در مورد اون صحنه ی تراژیک داد … )

از اونجایی که یک نوع حس مسئولیت خاص در من هست که فقط مختص افراد مهم مثل رئیس جمهور ه (!) ، رفتم جلو و با حفظ فاصله ی قانونی ، گفتم سلام … ( البته توجه دارید که صرفاً رعایت فاصله به خاطر کثرت ادب و نزاکت اینجانب بود ، نه اینکه فکر کنید من از گوسفند می ترسم هــــــــــــا ‼! خیـــــــــــــــر … )

و ایشان فرمودند : بعععععععععععع ‼‼‼‼‼‼‼‼!…………..

و این بعععععععععععع ، چه حکایت ها که در خود نهفته نداشت …………………

---

پ . ن ) تو بی کانتینیود …

/ 48 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناجی

اتفاقن یه بنده خدا یه کتاب نبشته اسمش "گوسفندی که گرگ شد"هست.همینطوری گفتم،گفتم شاید میخواستی بدونی،اسمش عزيز نسين بوده!

میان دختران صحرا

یاد یکی از پست های خودم افتادم.با نام وقتی عاشق شدم! برعکس شما من اصلا از گوسپند(!) نمیترسم و وقتی بچه بودم کلی باهاشون ازی میکردم!

هِرا

ای وای عاشق شدم... عاشق پشمک!!![پلک]

نوشی

[عینک] منتظر کانتینیو اش می مانیم [نیشخند][ماچ]

نيلوفر

من عاشق خلاقيت هستم، اونم از نوع ايرانيش، درست مثل همین داستان گویی درباره گوسفندی که میخواست دیگه گوسفند باقی نمونه... خلاصه اینکه خیلی خوشحالم، هم برای پشمکی و هم برای اینکه خانم نویسنده داستانش رو براي ما تعريف ميکنه. پ.ن: راستی فضولی نباشه، ولی اگه کمک خواستی من میتونم در تفسیر انواع بع بع های دلنشین جناب پشمکی یک کتاب ده جلدی به رشته تحریر بیارم. حق التحریر هم چون شمایی دو برابر باهات حساب میکنم[نیشخند] هميشه پاينده باشی دوست گلم[بغل]

هستی

دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است. و هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش ، نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست، نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند. و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد

مریم

ای جان! کشته اون یه قل دو قل بازی کردن پشمک هستم ها!

تارا میرکا

خب من تفسیرهای زیادی از این نوشته تو ذهنم به وجود اومد!!! ادامه داره آنتی گونه جان؟

ندا

منتظر کانتینود ش هستیم تا ببینیم تکلیف پشمککای تو قنادی و قصابی چ میشه!!!!!!!!!!!