هفت خوان رستم - قسمت آخر

خوان پنجم :


رستم آن قدر تاخت و تاخت تا به دشتی خرم رسید ، رخش را رها کرد تا بچرد و خودش هم یه چرتی بزند توی رگ !!! رخش وارد گندمزار یک دشتبان شد . دشتبان هم نامردی نکرد و با چوب زد رخش بدبخت رو لت و پار کرد . و آن قدر صبر کرد تا رستم از خواب بیدار شد و به او گفت : چرا اسبت را در گندمزار من رها کرده ای مرتیکه ی غول بیابونی ؟ رستم باشنیدن حرف های او عصبانی شد و دو گوش او را آنقدر پیچاند که گوش هایش کنده شدند .‌( و این حرکت بسیار غیر اخلاقی و غیر ورزشی بود !!!! حالا بچه یه شِکَری خورد و فحش داد باید اینقدر خشن برخورد میکردی ؟؟؟!!! )  دشتبان در حالیکه کَفِش از اینهمه پر رویی رستم بریده بود ، دو گوش خود را پیش اولاد پهلوان دلیر مازندران بردو ماجرا را تعریف کرد. اولاد با عده ای به طرف رستم رفت و نام و نشان رستم را پرسید که این قلدره کیه اومده به ملک ما و آی ی ی  نفس کش  و از همین حرف ها .... رستم هم که هَوَل ِ کتک کاری !!!! حسابی خین و خین ریزی راه انداخت و اولاد را هم به اسارت گرفت . ( و شاید بهتر است بگوییم که با
قلدربازی گذراند !!! خداییش زور میگفت دیگـــــــــــــــه !!! )


خوان ششم :


رستم کمند انداخته بود در گردن اولاد و عین بز او را به دنبال خود میکشید . از اولاد جای شاه ایران را پرسید . اولاد گفت : نمیگم !!! رستم گفت : غلط میکنی !!! میخوای بدم چوب ... ( از گفتن ما بقی مکالمه اولاد و رستم به علت بد آموزی معذوریم !!! به هر حال وبلاگ یک محل فرهنگی می باشد !!!! ) بالاخره اولاد
مُقُرآمد و زبان باز کرد و گفت : از این جا تا زندان کاووس صد فرسنگ راه است در بین راه دویست حلقة چاه عمیق قرار دارد و در این مسیر ترسناک صد رشته کوه قرار گرفته این کوه ها آنقدر بلند ند که پرندگان نمی توانند از آن بپرند و از چاه ها دوازده هزار دیو محافظت می کنند . سپس دشتی پر از سنگ وجود دارد که حتی آهوها هم نمی توانند در آن جا بدوند . بعد از آن سرزمین بز گوشان و نرم پایان است و پس از آن باید فرسنگ ها راه بروی آن وقت به پادشاه مازندران و سیصد هزار سوار او می رسی ( و در این مرحله اولاد خیلی جو داد مگر اینکه رستم بی خیال سفر شود ولی رستم لجباز تر از این حرف ها بود که به این زودی جا خالی کند !!!‌ ) آنها تمام این مراحل را با موفقیت پشت سر گذاشتند تا به کوه اسپروز رسیدند . اولاد گفت این جا دروازة شهر مازندران و محل زندگی ارژنگ دیو است . رستم به طرف چادر ارژنگ رفت و چنان نعره ای زد که دشت به لرزه افتاد ارژنگ صدای نعره را شنید و از چادر بیرون آمد رستم به او مهلت نداد و در یک چشم بر هم زدن سر ارژنگ را از تنش جدا کرد . ( و چقدر ارژنگ پَپه و خنگ بود  !!!! ) رستم بیشتر دیوها را کشت و از خوان ششم نیز گذشت . ( و شاید بهتر است بگوییم که بابا تو دیگـــــــــــــه کی هستی !!! )


خوان هفتم :


رستم به راهنمایی اولاد پیش کیکاووس رفت. ( و معلوم نبود محافظان و زندان بانان کیکاووس کجا غیبشان زده بود که رستم به این راحتی رفته بود نشسته بود ، وَر ِ دل ِ کیکاووس و با هم دل و قلوه رد و بدل میکردند !!!‌ ) رستم ماجرا را برای او باز گو کرد . کیکاووس گفت اگر دیو سپید بفهمد که تو ارژنگ را کشته ای تمام دیو ها را جمع می کند و به طرف تو می آید و کله ات را نیز می کَنَد ... بهتر است تو به سراغ او بروی و در یک حمله ی گاز انبری او را غافلگیر نمایی . رستم گفت : ای وَل !!! دَمِت گرم !!! فکر خوبی می باشد ، من رفتم !!! اما کیکاووس گفت : وایستا بابا ... چی چی رو رفتم !!! هنوز حرفم تموم نشده ... خلاصه که باید از هفت کوه بگذری یک غار تاریک و بزرگ سر راهت قرار دارد که محل زندگی دیو سپید است وقتی دیو سپید را کشتی جگر او را با خود بیاور . پزشکی به ما گفته اگر سه قطره از خون جگر دیو سپید در چشمانمان بچکانیم فوری بینا می شویم . ( و معلوم نیست ، این چه جور بند و زندانیه آخه !!! ) رستم با اولاد به راه افتاد و به غار دیو سپید رسید . واز اولاد پرسید ازدیو سپید برایم بگو ( خوب شد این دفعه اولاد بیچاره را به جایی نبست ، آخر هر بار که رستم میخواست با اولاد حرف بزند ، او را به یک جایی می بست !!!‌ )  اولادگفت وقتی آفتاب به وسط آسمان بیاید وگرما زیاد شود دیو سپید به خواب می رود و بیشتر دیوها هم می خوابند در این لحظه می توانی به آن ها حمله کنی . رستم اولاد را به تخته سنگی بست تا در نرود  و خودش به راه افتاد ... وقتی وارد غار شد چشمش جایی را ندید چون یک قانون فیزیکی می گوید وقتی از جای روشن میروی در جای تاریک مردمک چشمت بسیار گشاد می باشد !!!  وقتی چشم هایش عادت کرد احساس کرد کوهی بیشتر غار را پرکرده . ناگهان کوه تکان خورد و چون رستم میدانست که کوه ها تکان نمیخورند استنتاج نمود که ، دیو سپید آن جا خوابیده . دیو آن قدر بزرگ و ترسناک بود که رستم ترسید ، شمشیر خود را برداشت و پای دیو را قطع کرد . ( خوب شد ترسیده بود ، وگرنه چه کار مینمود ؟؟؟ ‌) دیو از شدت درد به رستم حمله کرد آن قدر آن دو با هم جنگیدند که نگو ... و بالاخره رستم از یک لحظه غفلت دیو استفاده کرد و او را بلند کرد و به زمین کوفت و به سرعت خنجرش را کشید و در قلب دیو فرو کرد دیو به زمین افتاد و مرحوم شد . رستم جگر او را بیرون آورد و از غار بیرون رفت و دست و پای اولاد را باز کرد  و به این ترتیب از خوان هفتم نیز گذشت . ( و شاید بهتر است بگوییم تیز بازی در آورد که در رفت !!!)

 

او خیلی سریع جگر دیو را برای کیکاووس برد و سه قطره از خون جگر دیو را در چشم وی و یارانش چکاند . و جگر دیو بسیار خون داشت .  آن ها همگی بینا شدند و سپس شاه را بر تخت سلطنت نشاندند و یک هفته جشن گرفتند .

قصه ی ما به سر رسید ...  کلاغه به خونش نرسید !!! ولی رستم با یه عالمه جایزه به زابلستان رسیــــــــــد ...

/ 27 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من

کجایی بابا

دختر نارنج و ترنج

می گم این "اولاد" عجب بی مرامی بوده، خب حالا لازم نبود همه جیک و بوک دیوا رو لو بده که... می ذاشت یه کم رستم خودش آی کیو به کار بندازه دیگه! اما خوب شد که اینجوری کمکش کرد وگرنه فکر کنم ضایع می شد... قلمت خیلی دلنشینه، ممنونم از نوشته هات. انشاله که امتحانات رو هم به خوبی بگذرونی... شاد باشی عزیزم.

امید

سلام بابا اینقدر این حکیم ابوالقاسم فردوسی علیه الرحمه را تو گور نلرزون

زینب

سلام سلام. خواستم بگم پستت رو ديدم ولي هنوز فرصت نكردم بخونم. بعدا ميام و مفصلا نظرم رو مينويسم.[گل]

باران

بله بله[لبخند] جدا لذت بردیم[لبخند]

باران

h,g می خواستم بگم این جناب آنتیگونه عجب حوصله ای داره کل شاهنامه رو آورده تو وبلاگ بعد دیدیم نخیر ! جالب بود!

رندانه

سلام....ارادت انتیگونه .... .... بی خبر لینک کردی عزیز.... میگفتی من نیز لینک میکردم هر چند که خدا باید لینکمون کنه.... ..... عمر گران می گذرد خواهی نخواهی سعی بر ان کن نرود رو به تباهی ..... سری بزن... علی یارت[گل][گل]

حاجی

خوبی ش اینه که ما که از هفت خوان رستم چیزی نخوندی ولو به شوخی چیزی دستمون می آد

سعید(یادگارهای یک درخت)

بعد اونوقت چی شد من که مطمعن بودم واسه این پست کامنت گذاشته بودم آها یادم اومد خصوصی بود خوب خدمت شما عرض شود که بنده کلا وبلاگ رو از ته اومدم بالا دیگه خود دانی با مابقی ماجرا ببینم می تونی چیزی رو که گفتی انجام بدی یا نه راستی چون مطالب من کمی دنباله داره بعضی وقتها از ته به سر تشریف بیارین لطفا[نیشخند]