عنصر معلوم الحالی به نام خواهر شوهر !!!

تصور کنید که چهار زانو روی تختخوابتون نشستید ، چشم هاتون رو بستید ، چراغ رو خاموش کردید ، همه جا سکوت مطلقه و دارید سعی میکنید تمام حواستون رو متمرکز کنید روی اتفاقات این چند وقته ی اخیر که یهو در اتاقتون با شدت هرچه تمام تر باز میشه و شما در حالیکه چسبیدید به سقف و از تعجب دهنتون باز مونده زل میزنید به خانوم والده که لنگون لنگون خودشو به در اتاق شما رسونده ، و از اونجایی که آدم کاملاً خوشبینی هستید و کلاً در زندگی عادت کردید به همه چیز با دید مثبت نگاه کنید ، می پرسید : جایی آتیش گرفته ؟؟؟!!! کسی مُرده ؟؟؟!!! خونه ی کسی رو دزد زده ؟؟؟!!! کسی رفته زیر تریلی ؟؟؟!!! مشغول مطرح کردن 20 سوال معروفتون هستید ، که متوجه لبخند ملیح مادرتون میشید و بیشتر که دقت می کنید پی به حضور 2 قطره اشک آن هم از نوع شوقش در گوشه ی چشمان مادر مهربان می شید ...   

چنین شرایطی ایجاب میکنه که دست از مکاشفه و مراقبه بردارید و خدا رو شکر کنید که اتفاق خطرناکی نیفتاده  ... از سقف پایین می آیید و دو باره به حالت نیلوفر آبی روی تختتون جلوس می کنید و زل می زنید به خانوم والده که یعنی مثلاً 6 دنگ حواستون رو تقدیم کردین به ایشون ، در حالیکه خودتون میدونید که حواستون پی ریختن یه نقشه ی استراتژیکه تا بتونید لپ تاپ شرکت رو هر چه مفت تر از چنگشون در بیارید !!!

حاج خانوم هم که انصافاً کوتاهی نمیکنند و در یک حمله ی کاملاً گاز انبری ، شما رو غافلگیر میکنند و دعوتتون میکنند به عقد کُــنون ... و اما عقد کُـــنون کی ؟؟؟!!! خان داداش ... کِی ؟؟؟!!! 4 روز دیگه ...

البته انتظارش رو داشتید که برادر محترمتون این کار رو با وجود تمام مخالفت های خانواده انجام بده ، اما این مدلیشو دیگه نه که 4 روز مونده به مراسم زنگ بزنه و دعوتتون کنه ... بیشتر کُــــفرتون در میاد و ته دلتون یه تعداد الفاظ رکیک از انواع مختلف آب کشیده و نکشیده بار عروس بخت برگشته می کنید و فرداش هم با اکراه بیشتر تر از قبل میرید و یک فقره سکه خریداری می کنید ( بماند که این حرکت برای شما از جان کندن هم سخت تر بود !!! ) و ته دلتون یک ایــــــــــــش کشدار میگید و سکه رو پرت می کنید ته کیفتون ...

روز اول فروردین راه می افتید به سمت تبریز ( عروس خانوم تبریزی هستند ) ... بماند که کانهُ برج زهرمار بُــغ کردید و با یه من عسل هم نمیشه شما رو خورد !!! خواهر بزرگتون هم که از شما بدتر ؛ کار اون که با 3 – 4 من عسل هم راه نمی افته ... همه ی این احوالات داغون خواهر شوهرین ، حرص خانوم والده رو بیش از پیش در میاره و وادارش میکنه که به طرفداری از قند عسلش ، پرچم شما و خواهرتون رو حسابی بیاره پایین !!!

روز دوم فرودینه و شما در حالیکه هشتاد و پنج هزار و نهصد و بیست و یک قلم آرایش کردید و به خاطر کفش پاشنه 10 سانتی تون عین یه درخت چنار ِلاغر مردنی که توی باد این طرف و اون طرف میره ، مشغول لق زدنید ، وارد محضر می شید که با دیدن عروس و یک فقره ماچ آبداری که از لپ مبارکتون میگیره کاملاً ... ( جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید !!! ) می شید و گل از گلتون میشکفه و نیشتون از دو طرف میچسبه به بناگوش !!!

در حالیکه هم نقش Camera man و هم نقش Photographer رو ایفا می کنید ، از بس حواستون پی ثبت کوچکترین حرکات افراد حاضر در مجلسه که نمی فهمید کی عروس بله رو گفت و فقط وقتی به خودتون می آید که یه مشت شکلات میخوره وسط فرق سرتون و چلپ و چلوپ ، ماچ و موچه که نثارتون میشه ... در همین هیر و ویره که دسته گل عروس صاف میخوره تو ی صورتتون و تا ته حلقتون پر از گرد گل میشه ... دور و برتون رو که نگاه می کنید تازه دلیل این همه خاطر خواه پیدا کردن رو می فهمید . شما تنها دختر مجرد جمع هستید !!! به ناچار شرم و حیا میاد به سراغتون و به اندازه ی یه جعبه ی 24 تایی ِ مداد رنگی ، رنگ عوض می کنید ...

---

پی نوشت 1 ) مراسم عقد به میمنت و مبارکی ، تموم شد و توی این مدتی که ما تبریز بودیم ، عروس خانوم با شدت و حدت هرچه تمامتر خودش رو قـُـلُـپی کرد توی دل ما دو خواهرون ...

پی نوشت 2 ) خانوم زیگزاگ عزیز ، قولم رو فراموش نکردم !!! پست بعدی حتماً بازی وبلاگی شما خواهد بود ، منتها مجبور بودم این پست رو تا بیات نشده بذارم ... جون شما اگه تاریخ مصرفش میگذشت ، حسابی از دهن میفتاد ...

پی نوشت 3 ) حالا دیگه حس خوبی نسبت به این عضو جدید خانواده دارم ، شاید علتش هم سن و سال بودنمون باشه ... نمیدونم !!!    

/ 39 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیروس

مبارک ه خواهرشوهر شدنت [پلک] عمه خانم هم عمه های قدیم با یه ماچ به این زودی گول نمی خوردن [خنثی][نیشخند]

ت ت

واااااااااااای خوش به حالت! عقد و عروسی ... اونم عقد داداش چه حالی می ده حالا قشنگ هست یا نه دختره؟ (مثل این خانوم باجیا می مونم!!!)

M

مبارک باشه چه خوبه رابطه تون با عروستون خوبه

نازبانو

مبارک باشه[گل] راستی زن داداش فامیل میشه[سوال]

ununoctium

سال نو و عقد کنون با هم مبارک!

مدیر انجمن مربوطه

عجب مبارکا باشه ازدواج برادر من هم یه چیزی تو این مایه هاست ولی فرق عروس ما اینه که نه تنها تلاشی نمی کنه که خودشو تو دل ما جا کنه بلکه ما سعی می کنیم تو دل ایشون جا باز کنیم !! ولی خب خوشم میاد مث خودمی با یه ماچ و بوسه همه چی حل میشه واست .. می بینم که انجمن نمیای بدقول نبودی آنی جون!!

فرشید

خندهههههههههههههههههههههههههههههه [قهقهه][قهقهه][قهقهه] (اولش اون خنده رو نوشتم بعد دیدم اسمایل داری بعد دیگه حیفم اومد اون خنده رو پاک کنم!) چه جالب، همین الان توی یه وبلاگ دیگه بودم اونجا هم عروسی بود... اتفاقا منم آخر همین هفته عروسی دارم [خجالت] ... البته عروسیه خودم نیست ها! ..... عروسیه هیچکدوم از نزدیکانم هم نیست ...... آفرین درست حدس زدی، عروسیه یکی از دوستانمه .... ولی راستشو بخوای طرف دوست من نیست!!!! دوست یکی از دوستانمه! ..... حتما جای شما رو هم خالی می کنم ..... البته از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که دعوت نیستم و نمی تونم برم!!!!!!!!!!!! [خنثی]

سمیه

من چرا این پستو نخونده بودم؟[متفکر] مهم نیست حالا جبرانش میکنم.... خدا بده شانس ..کاش یه خواهرشوهری هم اینجوری گیر ما میامد...تازه چند روز قبل فهمیدین بعدش سکه هم خریدین...بعدش هم رفتین تبریز[تعجب] بعدش فیلمبردار مجلس هم شدین ووو ....و دست آخربا چند تا ماچ گول خوردین و...تو دلتون هم جا شده...خدا شانس بده[تعجب][سبز]