مــــُــتـان !!!

ازش که جدا شدم ، حال و حوصله ی خونه رفتن نداشتم . اینقدر توی شرکت بهم سخت گذشته بود که هوای یه کم فکر کردن رو بندازه به سرم ...

راهم رو کج کردم ... مسیر مشخصی که نداشتم ، فقط دلم میخواست فکر کنم !!! درست نمیدونم چند ساعت داشتم راه میرفتم فقط میدونم که از ترس بمب و خمپاره و آرپیجی هفت و این حرف ها تصمیم گرفتم برگردم خونه !!! شب چهارشنبه سوریه دیگه ... حالش رو ببرید !!!

تمام مسیر به حرف های اون روزش فکر میکردم و اینکه چقدر توی این مدت بهش نزدیک بودم و نمیدیدمش . ما آدم ها گاهی عجیب بی توجه می شیم !!!

تموم این مدت همیشه حرف هامو شنید و من هیچ وقت حرف هاشو نشنیدم ...

تموم این مدت برام همه کار کرد و من براش هیچ کاری نکردم ...

تموم این مدت مثل یه داربست محکم بهش تکیه دادم و خودم نفهمیدم ...

حالم از این همه حماقت خودم به هم میخوره !!!

دل خداحافظی که نداشتم ، ولی به خاطر اون رفتم شرکت !!!

امروز موقع خداحافظی ازش تازه فهمیدم ، تنها دوستی بود که توی سخت ترین شرایط کاریم همیشه کنارم بود ، همه ی غر غر هامو میشنید ، همه ی بد قلقی هامو تحمل می کرد و بهم هیچی نمیگفت ... تازه فهمیدم که چقدر بزرگوارانه از کنار توهین هام میگذشته و دم نمیزده . اینجا که کسی غریبه نیست !!! بذارین اقرار کنم ... خودم خوب میدونم نیش زبونم تا کجا های ملت رو میسوزونه ...

آره ، امروز خیلی چیز ها رو فهمیدم ، ولی دیر ...

22 ماه تموم صبح هام با سلام کردن های زیر لبی و آرومش شروع می شد و بعد از ظهر هم با خدا حافظی های سر سری با هاش به شب هام گره میخورد ...

شاید اون برای خیلی ها فقط یه همکار ساده بود ولی برای من خیلی بیشتر از این ها بود . ندیدنش برام خیلی سخته !!! خیلی ...

روزی که پام رو گذاشتم توی این شرکت اصلاً فکر نمیکردم اینقدر بهش وابسته بشم که حالا این همه دلتنگی بیاد سراغم ...

این هم یکی دیگه از بازی های سرنوشت بود ...

---

پی نوشت : آخرین روز کاری من !!!      

/ 31 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارغوان

سلام.سال خوشي داشته باشيد[گل]

M

هميشه خداحافظي خيلي سخته خيلي

M

سال خوبي را براي شما آرزو مي كنم اميدوارم كه سال جديد بهترين ها را براتون به ارمغان بياره

خاطرات ویژه

بيشتر به عادت كردن شبيهه ، نه ؟ عيدتون مبارك . اميدوارم در سال جديد به هر چي بخواي برسي ! شاد باشي ... [گل][گل]

حاجی

دو نکته رو نتونستم نگم: یک) خوب شد این پرشینبلاگ امکان پاسخگویی در زیر کامنتو فراهم کرد(تازه فهمیدم ما بلاگفایی ها چقدر جنبه داشتیم[شیطان])(البته این قضیه اشاره به سایر دوستان پرشینبلاگی هم دارد ها) دو) ما نفهمیدیم این بام کجاست.(مثل دوستی که هی می گفت یونی ...یونی دربند... بعد فهمیدیم منظور ایشون یونیورسیتیه)

بانو

همیشه همینه

من که اهل رفتنم

حتی اگر در طویله!!-ببخشید ها- مشغول به کار بوده باشی آخرین روز کاری خیلی سخته. آدم انگار به همه چی دلبسته است. یادمه من اولین جایی که کار می کردم از همه متنفر بودم از کارم از آدمها و از اتاقم و از میزم. کارم رو عوض کردم. کار بهتری پیدا کردم که بسیار دوستش داشتم. آدمها رو کار رو و محیط رو. بعد روز آخری که رفتم خداحافظی با اون کار منفور فقط گریه نکردم.[هیپنوتیزم] ای خدا از من.

فرشید

سیلام سیلام! [پلک] یعنی من از سال پیش تا الان نیومدم اینجا؟! [تعجب][خجالت] الان عرق شرم بر روی پیشانیم نشسته [شرمنده] اول از همه خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته نباشید (از همون کاری که 28 اسفند آخرین روزش بود) اگه اینقدر خوب توضیح نمی دادی امکان نداشت بتونم بگم: درکت می کنم، خیلی سخته... [ناراحت] سوما ، عیدت مبارک و ممنون که تولدمو تبریک گفتی [لبخند] راستی! من یه سوال دارم! .... می دونم که خودت خوب می دونی ولی من نمی دونم که نیش زبونت تا کجای ملت رو می سوزونه؟!!!!! [ابله]