هفت خوان رستم - قسمت دوم

خوان اول :


رستم راه دو روزه را یک روزه طی کرد ( بس که با سرعت غیر مجاز حرکت میکرد و اگر آن موقع ها راهنمایی رانندگی هایشان دوربین کنترل سرعت داشتند ، هــــوار تومان جریمه اش میکردند و تازه عکسش را میگرفتند و میفرستادند به در منزلشان و آبرویش پیش همه ی همسایه ها میرفت و همه میفهمیدند که او انسان قانون شکنی می باشد . ) و سرانجام گرسنه شد و در دشتی گور خری را شکار کرد و آن را بعد از تکه تکه کردن به سیخ کشید ( چون در آن دوران از این رستوران های بین راه در مسیر مازندران وجود نداشت که اکبر جوجه سرو کنند !!! ) و اسبش رخش را رها کرد تا در دشت بچرد و ارزش این اسب اینقدر در نظرش زیاد بود که حاضر نبود با هزار تا " بنز و پرادو و ب. ام . و  " عوضش کند . کمی از شب گذشته بود که شیر ی آن دو را دید ابتدا به اسب حمله کرد رخش دو دست خود را بالا برد و بر سر شیر کوبید سپس پشت جانور را گاز گرفت و او را از پای در آورد ( حالا فهمیدید چرا رستم رخش را با هزار تا " بنز و پرادو  و  ب. ام . و  " عوض نمیکرد ؟؟؟!!!! خوب یک دلیل ساده اش این بود که " بنز و پرادو و ب. ام . و  " هیچکدام گاز نمیگیرند !!! ‌)  هنگامی که رستم از خواب برخاست بعد از آگاه شدن از ماجرا دستی به پشت اسب وفادارش کشید و او را نوازش کرد به این ترتیب او از خوان اول گذشت . ( و شاید بهتر است بگوییم که گذرونده شد !!! اونم در خواب ... )


خوان دوم :


رستم آن قدر رفت و رفت تا به بیابان خشک و بی آب و علفی رسید . از اسب پیاده شد به اطراف نگاه کرد تا چشمه ای بیابد . ناگهان احساس کرد میشی از جلوی او گذشت ( وسط اون برهوت میش داشت چی کار میکرد رو خدا میدونه دیگه !!! ) او میش را دنبال کرد و به چشمه ای رسید . ( و چشمه همان جاست که امروزه  آبش را در ظرف های پلاستیکی می کنند و خدا تومن بهمان میفروشند و هی میگویند بخورید که املاح معدنی دارد برای تنظیم ویتامین ِ سنگ و کلوخ بدنتان مفید می باشد . ) بعد از بر طرف کردن تشنگی به راه خود ادامه داد و به این ترتیب از خوان دوم نیز گذشت . ( و شاید بهتر است بگوییم که گذرونده شد !!! اونم شانسکی ... )


خوان سوم :


رستم برای رفع خستگی در مکانی استراحت کرد که جایگاه اژدها بود این اژدها آن قدر خطر ناک بود که کسی حتی شیر و پیل ( نه از آن پیل ها که اسمش باطری می باشد !!! از آن یکی پیل ها که دوتا گوش ِ بَلبَلی دارد با یه دماغ واجب العمل زیبایی !!! ) جرأت نداشت به او نزدیک شود . وقتی اژدها به محل زندگی خود بازگشت رستم و رخش را دید . او ابتدا به طرف رخش رفت رخش به سرعت خود را بالا ی سر رستم رساند چون دیگه این تو بمیری از آن تو بمیری ها نبود و رستم هم به رخش یاد داده بود که با آتیش بازی نکند و از دهان اژدها بسیار آتیش بیرون می آمد ... آتش بیرون آمدنی !!!! رخش رستم را بیدار کرد ولی ناگهان اژدها در تاریکی پنهان شد و رستم از دست رخش شاکی شد و بر سر رخش فریاد کشید که چرا او را از خواب بیدار کرده است  و حتی چند تا فحش بد هم داد . این اتفاق چند بار روی داد و بار آخر که رستم از خواب بیدار شد اژدها را در روشنایی عجیبی دید او در حالی که شمشیر را بالای سرش گرفته بود به طرف اژدها رفت و فریاد زد نام تو چیست ؟ ( و اژدها ها در آن دوران سخنگو بودند و حرف میزدند ، حرف زدنی !!!! ) اژدها با خشم گفت : تا به حال کسی از دست من جان سالم در نبرده است . رستم گفت : باشه بهش میگم !!! زرشک !!! بیشین بینیم بابا !!! بچه ای هنوز !!! اژدها انگار نشنیده باشد ، گفت : تو نامت چیست ؟ رستم گفت : من رستم هستم پسر زال و نوة سام . به تنهایی یک لشکر را حریفم و با اسب دلاورم دور زمین را طی می کنم و هی یه عالمه برای اژدها خالی بست ... پس از جدال فراوان رستم با شمشیرش ضربه محکمی به سر اژدها زد و سرش را جدا کرد . و خوان سوم به پایان رسید . ( و شاید بهتر است بگوییم بالاخره یک بار هم خودش وارد عمل شد !!! )


خوان چهارم :


رستم پس از این پیروزی از خداوند تشکر کرد و خداوند بسیار قادر و متعال است ... آن قدر رفت و رفت تا به جایی رسید که پر از گل و گیاه بود و آوای پرندگان از همه طرف به گوش می رسید . رستم چشمه ای دید که آبش مانند اشک زلال بود و در کنار آن سفره ای با بهترین غذا و نوشیدنی ها پهن بود و رستم هم که شکمو ، سه سوت از اسبش پیاده شد و دست و رویش را شست ( چون بسیار به بهداشت فردی اهمیت می داد و مامانش بهش یاد داده بود که حتماً قبل از غذا دستانش را بشوید تا مریض نشود .) و در کنار سفره نشست . در گوشه ای سازی افتاده بود . ساز را برداشت و آن را نواخت و سرودی خواند ، سرود خواندنی . سرود رستم به گوش یکی از زنان جادوگر رسید او خود را به شکل زنی زیبا در اورد و به طرف رستم رفت . ( با عرض پوزش ، این قسمت ها مقداری مشکل شرعی و اخلاقی دارد و از گفتن آنها عاجز می باشیم ، چون اگر بگوییم ممکن است وبلاگمان به عنوان وبلاگ متخلف شناخته شود و درش را تخته کنند . همین را بدانید که اگر این قسمت ها را برادران و خواهران غیور گشت ارشاد می دیدند ، حتما آنها را دستگیر مینمودند و می بردند وزرا ... ) رستم برای خوردن غذا نام خدا را بر زبان آورد و همین که نام خدا را گفت زن به جادوگری زشت تبدیل شد و رستم تازه فهمید که چه رکبی خورده است . رستم بس که حالش گرفته شد ، کمندش را به دور جادوگر انداخت و سپس با شمشیر او را به دو نیم کرد بدین ترتیب رستم با سلامت از خوان چهارم گذشت . ( و شاید بهتر است بگوییم که گذرونده شد !!! باز هم شانسکی ... )

----

آخرش نگار ١ ) قول میدم قسمت بعدی آخرین قسمت باشه !!! انصافاً از پرتاب لنگه کفش و امثالهم به شدت بپرهیزید .

آخرش نگار ٢ ) شب تاسوعایی ببین تو رو خدا چی نوشتم ... خدا وکیلی اگه سوسکی چیزی شدم تو اون دنیا یحتمل به خاطر نوشته ی امشبه !!!

آخرش نگار ٣ )  احتمالاً یک ماه آینده ماه کم کاری من خواهد بود ( به علت شب امتحان و این حرف ها دیگه ... خودتون مستحضر هستید کـــــــــه !!! ) رفقا به بزرگواری خودشون عفو بفرمایند!!!  

----

بعداً اضافه شد :

چیه موسیو گلابی ؟؟؟!!! نگاه داره ... هــــا ؟؟؟!!! حرفی میخواستی بزنی ؟؟؟!!! 

/ 21 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جوابیه موسیو گلابی به جوابیه بعضی‌ها!

من واقعاً قصد نداشتم که دست به این کار بزنم اما حالا مجبورم دیگر! لینکی که صفحه تو را پیش از تغییر دیکته کلمه خوان نشان می‌دهد برای خوانندگان می‌گذارم که نیایی حرف بیخود بزنی و ادعای فهم و کمالات بنمایی! من دیگر با تو صحبتی ندارم، روی سخنم هم از این به بعد با خوانندگان گرامی وبلاگت است! دوستان عزیزم! من استثنائاً در این کامنت به جای آدرس وبلاگ خودم، آدرس صفحه مذکور را قبل از اصلاح نشان داده‌ام تا دیگر بعضی‌ها ادعاهای کاذب نفرمایند! لطفاً روی نام بنده در این کامنت کلیک بفرمایید تا حق را از ناحق بشناسید، متشکرم! یا حق!! پ. ن. (به آنتیگونه!): دیگه چه خبر؟!!!

جوابیه موسیو گلابی به جوابیه بعضی‌ها!

ادامه از کامنت قبلی که یادم رفته بود: همچنین در این صفحه مشخص است که بحث زرشک و اینها نبوده و هنوز هم نام شخص شخیص من به میان نیامده بوده تا بشود دستاویزی برای آنتیگونه جهت کسب محبوبیت! دیگر حرفی ندارم!!!

جوابیه آنتیگونه به جوابیه بعضی هــــــــا !!!

اینجانب آنتـــــــــــــیگونه در کمال صحت و سلامت عقل اذعان می دارم که تمامی مطالب جوابیه ی موسیو گلابی به بنده کذب محض بوده و در راه خدشه دار کردن محبوبیت وبلاگی اینجانب می باشد . پر واضح است خوانندگان این وبلاگ به شخص شخیص بنده اعتماد کامل داشته و گول این چیز ها را نمیخورند !!! الکی زور نزن برادر من ... حنای شما دیگر برای طرفداران ما رنگی ندارد !!! و اندکی هم از مزایای فناوری و تکنولوژی بگوییم و بحث را به اتمام ببریم : با پیشرفت فناوری اطلاعات و نیز رواج روز افزون برنامه های گوناگون کامپیوتری این چیز عجیبی نیست که تکنولوژی مورد استفاده ی افراد سود جو قرار گیرد !!! ( چیه ؟؟؟!!! چرا اخم میکنی ؟؟؟!!! نگفتم که موسیو گلابی !!! گفتم افراد سود جو !!! چرا سریع به خودت میگیری ؟؟؟!!! ) ختم کلام اینکه خوانندگان فهمیده و فرهیخته و محترم و دوست داشتنی آنتــــــــــیگونه ... گول ظواهر را نخورید !!! آنچه در لینک جوابیه ی موسیو گلابی مشاهده میکند جعلی است و صرفاً به منظور لکه دار کردن محبوبیت آنتــــــــــیگونه ساخته شده است .

سیب من

اینجا هم ملا لغت[نیشخند]یه این موسیو؟

سیب من

[نیشخند][نیشخند] فقط تو از پسش برمیای!

محمد

سلام اتفاقا خیلی هم خوب بود داره کم کم میشه یه شاهنامه ها[گل] ادامه بدی به یه جاهای خوب میرسی

زینب

سلام. آخ گفتی! این داستان هفت خان رستم رو که من پاک فراموش کرده بودم. اینقدر که خودم خانهای چندگانه رو گذروندم. خیلی باحال بود![نیشخند]

دختر نارنج و ترنج

سلام آنتیگونه جون، خوبی عزیزم؟ ببخش من دیر سر زدم، یه مدت نبودم (سفر بودم). شاهنامه نویسیتان را عشق است!!!! می گم یه آشنا ما داریم عکس ماشینش در حال سبقت غیرمجاز با سرعت غیرمجازتر اومده در خونه شون، بعدش یه دعوای حسابی توی خونه برپا شده. می دونی چرا؟ یه خانوم غریبه کنار دست آقا بوده.....[تعجب] اما جدا لذت بردم از چهار خوان اولی رستم.. مخصوصا اون آخریه! ‌چون تا امروز نمی دونستم که رستم هم بععععلهههه........ خانوم، دست شما درست! میرم بقیه خوان ها رو بخونم....[شوخی]