و اما " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " - قسمت دوم و آخر

اُدیپ دو پسر  به نام‌هایاتکلسوپولینیسو دو دختربهنام‌های " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه "وایزمنداشت. ( بزن اون کف قشنگه رو به افتخار ورود " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " !!! شُله شُله !!! محکم تر ... آهــــــــــــــــــا ، حالا شد !!! )

مشکلاز آنجا آغاز شد که اتکلس پس از پایان اولین سال پادشاهی‌اش جِر زد و حاضر نشد تاج و تخت را رها کند چرا که بسیار آدم جو گیری بود و فکر می کرد که پادشاهی فقط به خودش می آید و بقیه باید بروند جلو بوق بزنند ( و هرآینه همه ی پادشاهان جو گیر می باشند و لعنت خدا بر آنان باد . ) پولینیس هم در جواب تیز بازیبرادر زیر آبی ای رفت که نگو و نپرس !!! یعنی لشکری از دشمنان کشورش تشکیل داد و حمله کرد به قلمروبرادرش ولی اساسا ً دماغش سوخت و شکست خورد . دو برادر به دست همدیگر کشته شدندو دوباره کشور ‌ماند بی‌صاحب .

پادشاه بعدی، کرئون ، برادر مرحوم اُدیپ و عمویفرزندان او بود. به دستور کرئون جسد اتکلس با عزت و احترام دفن شد. اما جسد پولینیسـ به خاطر خیانت به کشور ـ باید آن‌قدر روی زمین می‌ماند تا سوسک ها بخورندش .

آن موقع هم که مثل حالا نبود ، مردم آزادی بیانداشته‌باشند و بتوانند آشکارا و علنی با حرف پادشاه مخالفت کنند ! حرف پادشاه، قانون خدا بود و اگر جرات داشتی نه رویش بیاوری از سقف آویزانت می کردند .

" آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " که در سرتقی و تخسی در خانواده بسی سرآمد بود پیش خواهر رفت و به او گفت که قادر نیست چنین بی‌احترامی را بهبرادر مرده‌اش طاقت بیاورد. از ایزمن خواست تا به وی کمک کند تا با هم برادر را بهخاک بسپارند.

ایزمن گفت : شـــــــــــــــــــــــــو خی  میـــــــــــــــــکنی  !!!

" آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " گفت : نه جان تو ...

ایزمن گفت : پس عمــــــــــــــــــــــراً !!! مگه خُلم ... 

اما " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " تصمیم خود را گرفته‌بود ، تصمیم گرفتنی !!! او، شبانه بهسر وقت جسد برادر رفت و چون زورش نمی‌رسیدتنهایی آن را به خاک بسپارد، روی جسد را با خاک پوشاند تا روح برادر را از سرگردانیابدی نجات دهد. اماسربازان کرئون " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " را در حین ارتکاب به جرم دستگیر می‌کنند.

کرئون " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " را درون غاری زندانی می‌کند؛ " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " باید آن‌قدر آنجابماند تا بمیرد.  ( می بینید !!! همه ی " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " های تاریخ موجودات مظلومی بیش نبودند که همانا مورد ظلم و ستم های بسیاری قرار می گرفتند !!! )

پیشگوی پیری نزد کرئون می‌آید و به ویمی‌گوید که خاک بر سرت بادا که خودت با دست خودت آتش زدی به زندگیت و به زودییه کُپه مرده روی دستت می ماند .

کرئون برآشفته می‌شود و با عده‌ای سرباز به سمت غاریکه " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " را به آنجا تبعید کرده می‌شتابد. وقتی کرئون به غار رسید دید که پسرش هیمن نشسته یک گوشه‌ای و دارد هــــای هــــای گریه می کند. آن‌سو‌تر هم " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " خودش را از سقف آویزان کرده بود. هیمن هم که اعصاب معصاب درست و حسابی نداشت شمشیرش را بیرون کشید تا پادشاه را بکشد. اماخطا کرد. بعد که دید گند زده به روش سامورایی ها هـــــــاراگیری کرد !

باد خبر این قضایا را به ملکه که مادر هیمن و همسر کرئون باشدرساند ،و چون آن موقع ها خود کشی بسیار کلاس داشت ، او هم خودش را یک جوری مُردانید !

و سرانجام کرئون ماند و یه کُپه مرده ...

آخرین خبری که از کرئون در دست است این است که باقلبی مملو از اندوه به بستر رفت. حالا از بستر بیرون آمد یا نیامد را در تاریخ ننوشته اند جانم !!! وگرنه من برایتان میگفتم دیگر...

---

پ . ن 1 ) با تشکر از " سعید " عزیز بابت سورپرایزش ... ( داداش اونجوری ها هم که فکر میکردی ما بی مرام نیستیم !!! )

پ . ن 2 ) دو سال و اندی قبل ، توی وبلاگ " دلنوشته های من " خدابیامرز ، این متن رو با یه سبک دیگه نوشته بودم ، اگه برای بعضی ها آشنا بود و تکراری به بزرگی خودشون ببخشند !!!

پ . ن 3 ) همین دیگه !!! بیشتر از این پی نوشتم نمیاد ...   

/ 32 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارغوان

سلام اسطوره را با هر زباني و هر چند بار بخواني تكراري نيست. [گل]

03031112

عسیسم ترکیب خوبیه [زبان] توام یه عروسک نازه که الا کلنگ دومس داره [ماچ]

می خواهم بنویسم

سلام ... راستی چرا فید وبلاگت فعال نیست ... من دیر به دیر می فهمم آپ کردی ... [نگران]

موسیو گلابی

چقدر خوب شد مُرد! اینکه میگن یه نژادی از دایناسور هم بوده به اسم آنتیگون واقعیت داره؟! به نظرم شما به اون بیشتر شبیهی تا آنتیگونه، میگم بد نیست اصلاً اون «هـ» آخرش رو برداری!!!

موسیو گلابی

به نظر من تاییدی کردن نظرات، توهین آشکار به افراد در جهت ابراز عقایدشان است! و وبلاگ نویسان چیپ از این موضوع برای نشان دادن خودشان استفاده می کنند!!

هستیا

حیف که قسمت آخرش بود ممنون از حضور مهربانت همیشه بها ی باشی[گل]

گره چهار گوش (سمانه)

والله بنده از وبلاگ موسیو به اینجا مشرف میشم ... بعد هم که سر تیتر رو دیم به خودم گفتم ایول نیومدم نیومدم وقتی اومدم که این خانمه داره خودش رو به ملت میشناسونه .... سرنوشت تلخی بود .... البته احتمالا مشابهت اسمی در کار است وگرنه تا آنجا که رفیق رفقا گفتن اون دنیا هنوز خطوط دیال آپ یا ای دی اس ال نداره[شوخی]

آوا

به به به زدیم کف مرتب رو به افتخار آنتیگونه![ماچ][دست]

زینب

آنتیگونه عزیزم بالاخره فرصتی دست داد و ادامه داستان آنتیگونه رو خوندم. به نظرم تو خیلی هنرمندی و قلم خیلی خوبی داری. من بسی تشویقت می کنم.[دست]