و خداوند صلاح دانست که عقده ای نشویم !!!

اول نوشت : خدایی داشتم عقده ای میشدم !!! خدا پدر و مادر کوچه ی نادری رو بیامرزه که منو از معتاد شدن و کنار جوق ِ آب افتادن نجات داد ... انصافاً اگر کسی منو دعوت نمیکرد به دانای کُل شدن و نوشتن داستان کوتاه ( 100 تا 150 کلمه ای ) ، مجبور میشدین بیاین شب جمعه بهشت زهرا برام کمپوت هویج خیرات کنین چون از حسودی خودم رو دار میزدم ... ( اِواااا مادر ... چرا اینطوری لبت رو گاز گاز میکنی ؟؟؟!!! بده دروغ نگفتم و کلاس نذاشتم ؟؟؟!!!‌ خوب داشتم از حسودی تبدیل به جوان ناکام میشدم دیگه!!!  )

 

---

 

آروم آروم پله ها رو بالا میرفت ، هوا داشت تاریک می شد ...

یه لحظه وایستاد . چند تا نفس عمیق کشید . عجیبه ...  این بالا چقدر هوا خوبه !!!

هیچ وقت جراتش رو نداشت ولی بالاخره که چی ؟ باید یه بار واسه همیشه با خودش کنار میومد ... خسته شده بود از اینکه بهش بگن ترسو ! دیگه نمی خواست بترسه . باید تمومش می کرد ...

بالا تر و بالاتر ! هرچی از زمین دور تر می شد ، مصمم تر می شد برای پریدن . حس پرنده ای رو داشت که بهش وعده ی آزادی از قفس رو داده بودن ...

حالا دیگه اون بالای بالای بالا بود . یه نگاه به زیر پاش انداخت . لبخند زد . چقدر همه چیز کوچیک شده بود ...

دست هاشو از دو طرف باز کرد ! باد مستقیم میزد توی قفسه ی سینه اش و یه کم به عقب هولش میداد . چشم هاشو بست . سه تا نفس عمیق کشید . آماده ی آماده بود . آماده ی پرواز ...

دیگه نمی ترسید ...

حالا !!!......................

به 5 ثانیه نرسید که سفتی طناب رو توی مچ پاش حس کرد ...

 

---

 

آخر نوشت : میگن رسم و رسوم و قاعده و قانون این بازی اینه که فقط 5 نفر رو به بازی دعوت کنی . منم سعی کردم اونایی رو دعوت کنم که فکر میکردم با این بازی میتونن رابطه برقرار کنن و روم رو زمین نمیندازن ( اینو گفتم که منو نپیچونین !!! یه جور هایی توی رودربایستی گذاشتمتون دیگه ... ) . مَخْلَص کلام اینکه از طرف من کویریات ، یادگار های یک درخت ، منی که اهل رفتنم ، ناگفته های تارا و راز باران دعوتند !!! البته خیلی دلم میخواست کویر کور رو هم دعوت کنم ، ولی راستش مطمئن نبودم که تحویلم بگیره و توی بازی شرکت کنه ( یعنی بهتره بگم ، یه جور هایی مطمئنم که تحویلم نمیگیره !!! ) ؛ به هر حال به طور افتخاری کویر کور هم از طرف من دعوت اند ، اگه منت بذارن ، خوشحالم میکنن .  

/ 30 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیب من

آخی... عزیزم.. منم وقتی بازی دعوتم نمی کنن هی خودمو اینور اونور نشون میدم تا یادشون بیاد منم هستم و راهم بدن[نیشخند] [قلب][ماچ] کسی به اندازه ی تو واسه ارشد من واکنش نشون نداد.واقعا مرسییییی... خیلی دوست دارم ببینمت[ماچ]

قربانی

توای پرورده نرگس که ازگلزارزهرایی دل افروزودل ارامی ودلجوودل ارایی

تارا

سلام عزیز داستانت زیبا بود. ممنون بابت دعوت.به زودی اجابت میشه ایشاالله.[لبخند]

زینب

سلام دوست جان. خوبی؟ ببین من داستانم رو نوشتم. بیا ببین خوبه؟ چون من تا حالا داستان ننوشتم. [خجالت]

اون یکی آنتیگونه !!!

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزی روزگاری در سرزمین پارس و در زیر آسمانی نه چندان کبود دختری زندگی می کرد آنتیگونه نام. گویند آنتیگونه دستی داشت در نوشتن بر روی شبکه ای تارعنکبوتی. در اسناد تاریخی آمده است از بس که آنتیگونه به جای اکسیژن خالص، سرب و ذرات سمی استنشاق کرده بود نوشته هایش از شور و نشاط به زندگی موج می زد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![خمیازه] از قضا روزی در میان آنتیگونه و همرزمانش مسابقه ای برپا گشت تا قلم بفرسایند در نوشتن داستانی کوتاه. آننتیگونه داستانی نوشت به مانند کوچه باغهای پر پیچ و خم ابیانه. همرزمانش گمان می بردند این نوشته نیز همانند سایر دل نوشته های آنتیگونه است، اما غافل از اینکه آنتیگونه همه همرزمانش را در حرکتی جذاب فیتیله پیچ کرده بود.[قهقهه][چشمک] غصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.[گل]

ارام

درود انتیگونه ی عزیز شبت بخیر .والنتاین روز عشق بهت تبریک میگم.بروزم با تاریخچه ی والنتاین و دیدگاه خودم درمورد عشق منتظرم[گل]

کوچه نادری

چقدر خوب تونستی به این کوتاهی حرفت رو بزنی. ممنون از اینکه دعوت رو پذیرفتی و ممنون از دعوتی های بعدیت