۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


امروز یهو دلم هوای اینجا رو کرد...

آخرین نوشته ام مال 1 سال قبل بود...

درگیری ها شکل جدیدی به خودش گرفته...

اثر سن و ساله انگار...

سن که میره بالا، جنس درگیری ها هم انگار زمخت تر میشه...

دیگه دلمشغولی ها از اون نوع رمانتیک و صورتی خالدار نیست...

شده از جنس سنگ و شن و خاک و کلوخ...

به همون بی رحمی...

به همون خشونت...

این قسم دلمشغولی ها، این جنس دغدغه ها، این جنس بی رحمی های روزگار ، پوست آدمو میکنه، آدمو منهدم میکنه...

دیگه جونی نمونده واسه کندن...

آدما دیگه اون آدمای قدیم نیستن و روابط رنگ سوء تفاهم گرفتن...

همه به چشم وسیله بهت نگاه میکنن، وای به اون روزی که تاریخ مصرفت گذشت، اونوقته که فاتحه ات خوندس ... 

اینو دیدم که میگم...

حسش کردم...

خیلی ساده...

توی همین یک دو ماه اخیر...

تُف به زندگی که اینقدر بی رحم شده...

قسمت؟!

سرنوشت؟! 

تقدیر؟!

آزمایش؟!

ولمون کن خدایا!!!!!!!!!

ما این کاره نیستیم به خدا...

بسه...

بسه...

بسه...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱