۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


سکانس 1، پلان 1:

توی اتاقم نشسته ام و دارم سعی میکنم با انگشت روی گرد و غبار صفحه ی مانیتور کامپیوترم انعکاس عکس خودمُ نقاشی کنم. پاهامو تکون تکون میدم و همینطوری که انگشت توی چِش و چارِ فکر و خیالام میکنم، یادِ این میفتم که ای دِلِ غافل!!!!!!!!......

سکانس 1، پلان 2:

اساساً این دِلِ غافل نقش مهمی رو توی زندگی من ایفا میکنه. یعنی کلاً چیز خوبیه که میشه همه چیو انداخت گردنش و تمام خنگول بازی هاتُ باهاش توجیه میکنی و هر هر بهش می خندی. این روز ها کاربردش خیلی زیاد شده توی زندگی من ...

سکانس 2، پلان 1:

تصمیم جدی گرفتم واسه لاغری. یعنی الان یه 5 ماهی میشه که تصمیم گرفتم و در همین راستا اقداماتی هم صورت دادم که موفقیت آمیز هم بوده ( البته اینو خودم نمیگما!!! همه میگن... )

سکانس 3، پلان 1:

یه روز در میون، روزی 4 ساعت ورزش ِ سنگین ِ خفن 

سکانس 3، پلان 2:

رژیم غذایی در حدِ خوردن ِ تقریباً هیچی!!! ( امیدوارم اونایی که من باهاشون توی این مدت شام رفتم بیرون خواننده ی این وبلاگ نباشن ! )

سکانس 3، پلان 3:

الان که خوب فکر میکنم، اینجا امن ترین جائی یه که میتونم توش خالی ببندم، چون هیچ آشنایی آدرسشُ نداره ... ( در راستای قضیه ی الزام صادقانه به رژیم غذایی و شام نخوردن بیرون از خونه )

سکانس 3، پلان 4: 

یاه یاه یاه

هیر هیر هیر

هوور هوور هوور

سکانس 1، پلان 3:

اِمممممم !!!!! چی میخواستم بگم ؟!

سکانس 1، پلان 4:

....

سکانس 1، پلان 5:

....

سکانس 1، پلان 6:

الان میگم !!! واستا ...

سکانس 2، پلان 2:

64:900 --------> 59:800

سکانس 2، پلان 3:

تشویق ِ حضار ....

سکانس 2، پلان 4:

کم هست ولی مهم اینه که موندگاره .... البته همه میگن!!! حتی اونایی هم که نمیگن میدونم توی دلشون میگن ...

سکانس 2، پلان 5:

ها ها ها ... مُچَکِرَم !

سکانس آخر، پلان نهایی:

آهان! 

یادم اومد...

تولدم مبارک ...

---------------

پ.ن 1: 10 اُم بهمن بود راستش ...

پ.ن 2: اینجا رو یادم رفته بود ...

پ.ن 3: منتظر دریافت یاری های سبزتان هستم ... حتی شما دوستِ عزیز!!! 

پ.ن 4: چیه؟! کجا رو نیگا میکنی؟! خودتُ میگم دوستِ عزیز ... خودتُ نزن به اون راه ... 

پ.ن 5: با تشکر




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠