۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


وقتی وبلاگ نوشتن رو شروع کردم خیلی احساس دلتنگی میکردم و به خیال خودم با این راه حلی که پیدا کرده بودم میتونستم که تنهایی هام رو با دوستهای مجازیم پر کنم و الحق هم همینطور شد ...

الان دوباره همون حس رو دارم ...

از اولین باری که نوشتن رو شروع کردم 4 سال میگذره و خیلی خوب یادمه که انگیزه ام برای نوشتن خوندن نوشته های یه بلاگری بود که اینجا مینوشت و باهاش لا اقل به خاطر همشهری بودن خیلی احساس همزبونی میکردم...

توی مدت رگباری نوشتنم یه عالمه دوست و رفیق پیدا کردم که خیلی هاشون از اولین وبلاگم باهام بودن و هنوز هم هستن و خیلی ها اومدن و رفتن ...

به هر حال یه مدت بود که فیسبوک برام جای وبلاگ رو گرفته بود ولی خسته شدم از بودن توی جایی که همه میشناست و به خاطر همون که میشناسنت تحویلت میگیرن. دلم میخواد دوباره برگردم به جایی که علاقه دوستام بهم به خاطر نوشته هام و افکارم باشه، نه چیز دیگه ای ...

حالا هرچی ...

به هر حال این روز ها باز دوز تنهایی خونم رفته بالا و میخوام که هر دو وبلاگم رو دوباره فعال کنم...

وعده و وعید هم نمیدم و حرف مفت هم نمیزنم ...

به هر حال دیگه هم کرکره ی اینجا و هم اونجا رو دادیم بالا ...

یا علـــــــی ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠