۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


یه روز هایی هست که خیلی خوب نیست. حالت خوب نیست. اتفاق های دور و اطرافت خوب نیس. یعنی یه جور هایی از در و دیوار برات ناراحتی میباره. 

الکی بدی. بهونه میگیری. سعی میکنی خوب باشی ولی نمیتونی. نه آب سرد جواب میده، نه چای سبز و نه آرام بخش های روزانه.

همه چی مثل هر روزه ولی توی دلِ تو غوغاست. اصلاً انگار میکنی دارن توی دلت رخت میشورن.

دلت میخواد گریه کنی. اشک میشه یه پرده و میاد جلوی چشمت رو میگیره. الکی ؟!

نمیدونم ...

شاید الکی باشه، شاید هم نباشه ...

یه بار که با یه رفیقی در مورد حساسیت های این روزهام صحبت میکردم، بهم گفت که طبیعیه و اقتضای شرایطیه که من دارم میگذرونم.

نشونه های خوبی نمیبینم امروز.

صبور باش ...

صبور باش ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠




سکانس 1، پلان 1:

توی اتاقم نشسته ام و دارم سعی میکنم با انگشت روی گرد و غبار صفحه ی مانیتور کامپیوترم انعکاس عکس خودمُ نقاشی کنم. پاهامو تکون تکون میدم و همینطوری که انگشت توی چِش و چارِ فکر و خیالام میکنم، یادِ این میفتم که ای دِلِ غافل!!!!!!!!......

سکانس 1، پلان 2:

اساساً این دِلِ غافل نقش مهمی رو توی زندگی من ایفا میکنه. یعنی کلاً چیز خوبیه که میشه همه چیو انداخت گردنش و تمام خنگول بازی هاتُ باهاش توجیه میکنی و هر هر بهش می خندی. این روز ها کاربردش خیلی زیاد شده توی زندگی من ...

سکانس 2، پلان 1:

تصمیم جدی گرفتم واسه لاغری. یعنی الان یه 5 ماهی میشه که تصمیم گرفتم و در همین راستا اقداماتی هم صورت دادم که موفقیت آمیز هم بوده ( البته اینو خودم نمیگما!!! همه میگن... )

سکانس 3، پلان 1:

یه روز در میون، روزی 4 ساعت ورزش ِ سنگین ِ خفن 

سکانس 3، پلان 2:

رژیم غذایی در حدِ خوردن ِ تقریباً هیچی!!! ( امیدوارم اونایی که من باهاشون توی این مدت شام رفتم بیرون خواننده ی این وبلاگ نباشن ! )

سکانس 3، پلان 3:

الان که خوب فکر میکنم، اینجا امن ترین جائی یه که میتونم توش خالی ببندم، چون هیچ آشنایی آدرسشُ نداره ... ( در راستای قضیه ی الزام صادقانه به رژیم غذایی و شام نخوردن بیرون از خونه )

سکانس 3، پلان 4: 

یاه یاه یاه

هیر هیر هیر

هوور هوور هوور

سکانس 1، پلان 3:

اِمممممم !!!!! چی میخواستم بگم ؟!

سکانس 1، پلان 4:

....

سکانس 1، پلان 5:

....

سکانس 1، پلان 6:

الان میگم !!! واستا ...

سکانس 2، پلان 2:

64:900 --------> 59:800

سکانس 2، پلان 3:

تشویق ِ حضار ....

سکانس 2، پلان 4:

کم هست ولی مهم اینه که موندگاره .... البته همه میگن!!! حتی اونایی هم که نمیگن میدونم توی دلشون میگن ...

سکانس 2، پلان 5:

ها ها ها ... مُچَکِرَم !

سکانس آخر، پلان نهایی:

آهان! 

یادم اومد...

تولدم مبارک ...

---------------

پ.ن 1: 10 اُم بهمن بود راستش ...

پ.ن 2: اینجا رو یادم رفته بود ...

پ.ن 3: منتظر دریافت یاری های سبزتان هستم ... حتی شما دوستِ عزیز!!! 

پ.ن 4: چیه؟! کجا رو نیگا میکنی؟! خودتُ میگم دوستِ عزیز ... خودتُ نزن به اون راه ... 

پ.ن 5: با تشکر




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠