۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


درد عشقت 8 ساله شد ...

غم نبودنت یکساله ...

رفتی و گم شدی پشت غبار بی وفایی و من ماندم و افسوس دست هایی که یک روز تنها گرمی بخش زندگی بی رونق و خالیم بود ...

هنوز هم شاه مقصودت همان بو را می دهد ...

هنوز هم سرگردان حل همان معادله ام ... معادله ی نبودنت !!!

بندینک دلت برای همیشه پاره شد !!!

رفتی ...

.

.

.

.

امسال باران آمد ...

آسمان هم با من اشک ریخت برای روز هایی که بی تو رفتند ...

خالی !!!

بدون برق نگاهت ...

بدون گرمی آغوشت ...

بدون شراب نفست  ...

.

.

.

.

امروز، رکورد نبودنت شکست !!!

---

پی نوشت : بد نیست شما هم یادی از قدیم بکنید. < اینجا >




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸




نشسته بود جلوم و با دقت و وسواس کاغذ های A4 رو از وسط تا می زد و لای هم می گذاشت.

ازش پرسیدم : داری چی کار می کنی؟!

گفت: بعداً میگم..

تازگی ها این جمله رو یاد گرفته بود و هر وقت می خواست سنگ قلابت کنه ازش استفاده می کرد.

دیگه به این جور جواب سر بالا دادن هاش عادت کرده بودم. از وقتی رفته بود مدرسه رفتارش خیلی عوض شده بود. می شد بزرگ شدنش رو توی حرکات و حرف هاش حس کرد.

سرم رو به پروژه ام گرم کردم و هر از چند گاهی یه نیم نگاهی بهش می انداختم تا سر در بیارم داره چی کار میکنه. ولی انگار زرنگ تر از این حرف ها بود. طوری نشسته بود که پشتش به من بود و نمیدیدم داره چی کار میکنه.

یه ساعتی گذشت...

حسابی مشغول کارم بودم که از پشت دست های کوچولوش رو حلقه کرد دور گردنم و صورتش رو چسبوند به صورتم. وقتی این کار رو می کرد یعنی می خواست بوسش کنن.

یه نیم دور چرخیدم و بغلش کردم...

نشست روی پاهام و چیزی که توی دستش بود رو با ذوق گرفت جلوی صورتم و گفت : خالــــــه ، قشنگـــــــه ؟!

تازه فهمیدم داشته چی کار می کرد...

یه کتابچه درست کرده بود و توش یه داستان از خودش نوشته بود. برای داستانش، نقاشی هم کشیده بود. حتی کتابش شناسنامه و طرح پشت جلد هم داشت.

یاد بچگی های خودم افتادم ...

داره خیلی شبیه من میشه ....

---

پی نوشت: امروز یکسال شد که اینجام ...

 




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸