۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


مکان: کوچه امون ...

زمان : کلّه ی سحر ...

بازیگران : من، ایشون و اوشون ...

 

پرده اول:

با هزار مکافات از خواب بیدار میشی و در حالیکه بالش ات رو بغل کردی و کیفت رو انداختی روی کول ات، لخ لخ کنان راه میفتی دنبال یه لقمه نون حلال و ایضاً توی دلت با جد و آباد هرچی رئیس و مدیر و بالا دست ایه چاق سلامتی میکنی که یهو "ایشون" جلو ات سبز میشه ...

کله ات که میخوره به هیکل قلنبه اش تازه سرت رو میاری بالا و یه نیمچه جیغی توی مایه های بنفش کمرنگ تحویلش میدی و به جاش یه لبخند ملیح ِ دختر کُش ِ مَکُش مَرگِما تحویل میگیری ...

توی دلت فکر میکنی کدوم آدم الدنگی بهش گفته، خیلی خوش تیپه و لباس های تنگ و چسبون بهش میاد، که رفته به اندازه ی همه ی رنگ های جعبه ی مداد رنگی خواهر کوچیکه اش پیرهن اون مدلی خریده ...

در حالیکه اخم کردی، زیر لب غر میزنی و سرت رو میندازی عین بز پایین و رد میشی ...

 

پرده دوم:

توی فکر و خیالات خودت داری وول، وول میزنی و هی به بخت نامرادت تُف تُف میکنی که میرسی به خوان بعدی ...

خوش تیپ، خوش تیپ، "اوشون " رو میبینی که جارو به دست جلوت وایستاده. ماشاالله، صد الله و اکبر، نیست خیلی هم مأخوذ به حیاست سربه زیر، یه سلام زیر لبی میکنه و لپ هاش گل میندازه ...

از این مرحله که رد میشی، فاز فکری ات کلاًً عوض میشه و به این فکر میکنی که این بشر عجب رویی داره و بعد از گذشت 10 سال، باز هم بی خیال نمیشه ...  

در حالیکه اخم کردی، زیر لب غر میزنی و سرت رو میندازی عین بز پایین و رد میشی ...

 

نتیجه گیری اخلاقی:

از این داستان چه نتیجه ای می گیرید؟‌ به برگزیدگان مسابقه جوایز ارزنده ای اهدا می گردد:

1 ) من ذاتاً قدرت جذب و بقّال ربایی ( بر وزن " آهن ربایی " ) بالایی دارم. انگار لازمه کمی در مورد خودم تجدید نظر کنم.

2 ) من ذاتاً بز هستم.

3 ) من ذاتاً انسان با کلاس و با شخصیت و با فرهنگ و با خیلی چیز های دیگه ای هستم.

4 ) هیچکدام.

--- 

پی نوشت:

این روز ها کمتر مینویسم. شاید به خاطر درگیری های کاری، شاید هم درسی، شاید هم عاطفی ...

اما چیزی که مسلّمه اینه که ننوشتن، دلیل بر نخواندن نیست ...

می خوانمتان، به همان شدّت قبل ...

و دوستتان دارم به همان حدّت قبل ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸




خیلی سخته وقتی تموم وجودت رو نفرت از خودت گرفته، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی حس میکنی بهت خیانت شده، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی بفهمی توی یه باتلاق دروغ داشتی فرو میرفتی، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی میفهمی پایه های یه مدت از زندگیت روی آب بوده، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی بفهمی که داشتی احساست رو به پای کسی میریختی که کمترین ارزشی برات قائل نبوده، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی میفهمی که رویا هات رو با کسی میدیدی که به تو فکر نمیکرده،  از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی همه روز و شب هات رو برای خوشبختی یه نفر دعا کردی و فهمیدی اون به امید کس دیگه ای نفس میکشیده، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی بهت میگن ارزشی نداشتی و فقط بودی صرفاً که بوده باشی، از دوست داشتنی هات بگی ...

به خدا سخته مسافر کوچولو ی من که از دوست داشتنی های نداشته ام بگم ...

سخته که بخوام از چیز هایی بگم که زمان بهم اثبات کرد نباید بهشون دل ببندم ...

خیلی سخته برای کسی که به هرکس و هرچیز دل بسته، بهش اثبات شده که نباید دل می بسته از دوست داشتنی هاش بگه ...

این روز ها فقط نفس میکشم ...

مدت هاست که فقط نفس میکشم و به خیال خودم زندگی میکنم ...

من اشتباه کردم ...

اعتراف میکنم که اشتباه کردم ...

اعتماد کردم و بد دیدم ...

دل سوزوندم و بعد ها به خاطر دلسوزی هام شماتت شدم ...

دیگه بسه ...

شنیده بودم که آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمیشه ولی من گزیده شدم، پس اعتراف میکنم که در مورد خودم اشتباه کردم، من اون طوری ها هم که فکر میکردم عاقل نبودم و نیستم ...

 آدم ها توی زندگیشون اشتباه زیاد میکنن ...

خسته تر از اونی هستم که بخوام حتی حرفی بزنم و درد دلی بکنم ...

خسته ام از اعتماد کردن ...

خسته ام از احمق فرض شدن ...

خسته ام از دروغ شنیدن ...

خسته ام از خودم ...

این هم قسمت ماست ...

حقمه ...

نباید اعتماد میکردم و کردم ...

حالا باید خودم تنهایی بارش رو به دوش بکشم ...

بار حماقتم رو ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸