۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


نیست من کلاً توی بازی کردن عین عقده ای ها میمونم و به قول یکی از رفقا بازی رو گاز میزنم، به طور تقریباً همزمان به دو بازی دعوت شدم. بازی اول به دعوت"گره چهار گوش" عزیزم بود که ازم خواسته بود بگم 14 سال پیش در عنفوان جوانی داشتم چه آتیشی میسوزوندم و بازی دوم به دعوت "زیر تیغ" عزیز بود که ازم خواسته بود بنویسم اگه من جزء انسان های اولیه بودم و قرار بود یه چیز هایی رو اختراع کنم یا جلوی یه اختراع هایی رو بگیرم، اون اختراع ها چی بود ؟!

 

بازی اول :

جونِ شما نباشه ، به جونِ خودم ، یکی از دلایلی که این پست این همه توی آب نمک موند و کش اومد، این بود که اصولاً خاطره ی آبرومندی از 14 سال پیشم پیدا نمیکردم که قابل گفتن باشه و همین 2 زار آبرویی رو که توی این مدت با هزار مکافات جمع کردم به باد فنا نده !!!

بالاخره با خودم یه توافق کردم که از اولین در آمد هام بنویسم که شما بفهمید من چقدر موجود زحمتکش و دوست داشتنی ای هستم ...

تیک تیک تیک تیک تیک تیک تیک ...

تقویم ِ تاریخ ...

14 سال پیش در چنین روزی، حالا چنین ِ چنین روزی که نه ولی توی همین مایه های چنین روزی بود که من 13 سالم بود ...

البته این نکته ی خیلی مهمی نیست و نکته ی مهم ترش اینه که چی کار می کردم ...

درست یادم نمیاد چقدر پول تو جیبی میگرفتم ولی خوب یادمه که هیچ فُرمه دخلم با خرجم نمیخوند و حسابی فکری بودم ، چی کار کنم که یواشکی و دور از چشم خانواده پول در بیارم ...

یه رفیقی داشتم که اسمش مهدیه بود . بچه مایه در حد تیم ملی !!! پول خرد توی جیبش اون وقت ها 500 تومنی و 1000 تومنی بود ...

یه دوست پسری هم داشت که هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد !!!

خوب یادمه که اون موقع ها و توی اون سن و سال بازار نامه های عاشقانه و قلب ِ تیر خورده و خونِ چیکه چیکه و نمک در نمکدان و این حرف ها خیلی داغ بود !!!  این رفیق ما هم توی این مسائل عین هویج یا دیگه خیلی خیلی تخفیف میدادی بهش عین کلم پیچ بود ...

این بود که ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست این رفیق شفیق ما دادند که جیب ما پر پول و روانمون شاد بشه ...

نامه مینوشتم خــــــــــــــــــــــــدا !!!

دوست پسر این رفیقمون هم کلی توی دلش قند آب میشد که وای مــــــــــــــــــــادر جان !!! چقدر خاطرم واسه دوست دخترم عزیزه و هی هر روز الطافش رو به دوست دخترش بیشتر می کرد و بالطبع الطاف دوست دخترش به ما بیشتر می شد ...

البته خیلی منصفانه باهاش حساب میکردم هـــــــــا ...

نامه ی خالی 400 تومن ...

نقاشی خالی 500 تومن ...

نامه و نقاشی 700 تومن ...

نامه و نقاشی به همراه شعر های سوزناک 1000 تومن ...

البته نمیدونم اون چرا اصرار داشت که همه ی نامه هاش با نقاشی و شعر باشه !!! نه این که فکر کنید من به خاطر خودم سر ِ طرف گول میمالیدم هــــــــــا !!! نه به جون یه دونه بچه ام ...

 

بازی دوم:

البته خیلی ها هستند که اصرار دارند من هنوز هم به اجدادم وفادار موندم ، مخصوصاً وقتی صبح ها از خواب بیدار میشم ، کاتینگا و واتینگا باید پیشم لنگ بندازن ...

اما اگه من اونقدر خفن بودم که میتونستم یه چیز هایی رو اختراع کنم یا حداقل زود تر اختراع کنم حتماً موارد زیر بود :

 

1 ) تلفن در انواع و اقسام مختلف: تقریباً .......... 999999999999/99 % از عمرم رو به حالت درازکش وغیر دراز کش در معیت تلفن های عزیز تر از جانم به سر می برم.

2 ) آب انار: البته عشق من به آب انار ناشی از همنشینی با رفیق ناباب بود !!! گمراه شدم !!! گول خوردم !!! و از این حرف ها !!!‌ هی هی هی هی ...

3 ) کرانچی: روزی 700 – 800 هزار بار به روان جد و آباد کسی که به فکرش رسید میشه یه همچین چیزی رو درست کرد سلام و درود می فرستم.

4‌ ) کامپیوتر: به همون دلیل شماره ی 1؛ و علت اینکه درصد این دو تا کار با هم برابره اینه که من معمولاً این دو کار رو همزمان می کنم.

5 ) یخچال: البته اگه من بودم از همون اول یه جوری اختراعش می کردم که همیشه پر از خوراکی های خوشمزه باشه، حالا چه جوریش رو نمیدونم، من که اختراعش نکردم !!! ای بابا ... د ِهـَـــــــــه ... چقدر سوال می کنید !!!

.

.

.

بهتره تا بیشتر از این آبروم نرفته و ماهیت تنبل و شکم پرستم براتون رو نشده این قسمت رو تموم کنم !!!

و اگه می خواستم جلوی اختراع بعضی چیز ها رو بگیرم، حتماً موارد زیر بود :

 

1 ) بمب و موشک و خمپاره و تفنگ: ترس های بچگی و اشک های مامان رو خوب یادمه. اون روز های پر استرسی رو که توی بغلش گریه می کردم. نگاه های همیشه منتظرش ...

2 ) دانشگاه: خدایی دنیا گلستون میشد اگه این همه دکترا و لیسانس و فوق لیسانس واسه ی پُز دادن نبود ؛ ملت عین آدم کنار هم زندگی می کردن و کسی واسه ی کسی قیافه نمیگرفت. ما هم الان رفته بودیم خونه ی شوهر و داشتیم رخت میشستیم !!! (‌این قسمت آخر رو شوخی کردم هــــــــــا ... یه وقت جدی نگیرید !!! )

3 ) دوچرخه: البته نفرت من از دوچرخه از زمانی شروع شد که دوچرخه ی بی تربیت منو با مغز پَرت کرد وسط بوته های گـُــل رز  ِ پارک جلوی خونمون !!! تازه اون هم کجا ... وسط گِـــل ها !!!

.

.

.

چون خودم این بازی ها رو خیلی دیر انجام دادم، فکر کنم دعوت کردن از کسی کار بیهوده ای باشه ... 

---

پی نوشت بسیار بسیار مهم : همیشه امتحان ها برام عذابٌ الیم بوده، خصوصاً اگه امتحان ها ی ترم آخر باشه ... و من بخت برگشته الان در چنین شرایط بغرنج و طاقت فرسایی به سر می برم !!! یعنی هم امتحان دارم و هم ترم آخرم ... پس یعنی خیلی حیوونکی ام و گناه دارم !!! برام دعا کنید لطفاً، بی زحمت ...

پی نوشت بسیار بسیار مهم تر : اون قسمت " دعا کنید لطفاً " از همه ی قسمت های پی نوشت قبلی مهم تر بود !!!

پی نوشت بسیار بسیار مهم تر تر: باز هم دعا کنید، چون به غیر از دعا و هر از چند گاهی استفاده از جادو و جنبل و بررسی حرکت کواکب و استفاده از رمل و اسطرلاب، کار من با چیز دیگه ای راه نمیفته ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸