۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


اگه منتظرید که داستان ها ی پشمک از این قسمت شروع بشه ، باید بگم ، نخیـــــــــــــــــر !!! سخت در اشتباهید ... یعنی فکر می کنید من به اندازه ی خانم نویسنده هم عُرضه ندارم که مقدمه بنویسم ؟؟؟!!! این مقدمه ی منه ... مقدمه ی پشمک :

---

سلام ، پشمک هستم ، گوسفندی که می خواست گوسفند نماند !!!

من یک گوسفندم !!! مادرم هم یک گوسفند است !!! پدرم هم همینطور !!! حتی خواهر ها و برادر هایم هم گوسفند هستند !!! تمام خاله ها و عمه ها و عمو ها و دایی هایم هم گوسفند هستند !!! از آن گذشته ، بچه های آنها هم گوسفندند !!! تازه ، نکته ی جالب توجه اینجاست که خدابیامرز ، مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هایم هم گوسفند بوده اند و این یعنی یک فاجعــــــــــــــه  ...

من مدت های زیادی سعی کردم که عمق این فاجعه رو با وسیله های مختلف اندازه بگیرم ، اما اینقدر عمقش زیاد بود که نگو و نپرس ... بنابراین در راستای این مطالعات بحران شناسانه ، بزرگترین سوال های فلسفی زندگی من شکل گرفت و همین چرا ها بود که مسیر زندگی منو عوض کرد ... البته نکته مهم اینجاست که من نمیخوام با این سوالات تخصصی کسی رو خسته کنم ولی به هر حال لازمه که خواننده این ها رو بدونه ...

و اما بزرگترین دغدغه های ذهنی من چی بود ؟؟؟!!! عرض میکنم خدمتتون ...

1 ) چــــــــــــرا باید اجازه بدهیم آدم ها به شعور گوسفندی ما توهین کنند و برای تحقیر همدیگر نام ما را به زبان بیاورند ؟؟؟!!! مگر گوسفند بودن چه عیبی دارد ؟؟؟!!! خیلی هم خوب است ...

2 ) چــــــــــــرا باید اجازه بدهیم آدم ها حقوق گوسفندی ما را پایمال کنند ؟؟؟!!! چرا نباید برای احقاق حقوق تضییع شده ی ما گوسفندان قانونی وجود داشته باشد ؟؟؟!!!

3 ) چــــــــــــرا باید اجازه بدهیم آدم ها به نحو های مختلف از ما بهره کشی کنند ؟؟؟!!! آخر ظلم تا به کی ؟؟؟!!! چرا نباید خودمان مالک گوشت و پوست و شیرمان باشیم ؟؟؟!!! چرا باید هر لحظه از مرگ بترسیم ؟؟؟!!!

4 ) چــــــــــــرا نمیتوانیم آزادانه بــــــــع بــــــــع کنیم ؟؟؟!!! چرا نباید بـــــع بـــــع آزادی خواهانه ی ما به گوش مزارع اطراف برسد ؟؟؟!!!  

5 ) چــــــــــــرا آدم ها همیشه مراقب ما هستند و آزادی گوسفندی ما را می گیرند ؟؟؟!!! تا کی ننگ زنگوله ها را تحمل کنیم ؟؟؟!!! تا کی ننگ چوپان ؟؟؟!!! تا کی واق واق سگ گله ؟؟؟!!! تا کی حصارهای بلند ِ طویله ؟؟؟!!!

6 ) چــــــــــــرا باید پشممان را آنطوری که آدم ها می خواهند کوتاه کنیم ؟؟؟!!! چرا نمیگذارند ما خودمان ، در مورد نحوه ی پوششمان تصمیم بگیریم ؟؟؟!!!

7 ) چــــــــــــرا برای گرفتن کاه و یونجه ای که حقمان است باید به نفع آنها بـــــع بــــــع کنیم ؟؟؟!!! پس این همه پولی که از فروش و صادرات پشم و گوشت و شیرمان بدست می آید کجا می رود ؟؟؟!!!

8 ) چــــــــــــرا باید گوسفند های مزرعه ی همسایه از ما مهمتر باشند و کاه و یونجه ای که حق ماست به آنجا فرستاده شود ، فقط و فقط برای نفع شخصی این آدم ها ؟؟؟!!!

9 ) چــــــــــــرا باید آدم ها تصمیم بگیرند که علف ها ی کدام چراگاه برای ما خوب است و علف ها ی کدام چراگاه بد است ؟؟؟!!!

10 ) چــــــــــــرا باید آدم ها خواهران و برادران ما را به جرم اینکه صدای بع بعشان برای احقاق حقوق گوسفندانه شان بلند تر است به قصابی بفرستند ؟؟؟!!!  

و هزاران چــــــــــــرای دیگر !!!

شاید اگه این چــــــــــــرا ها توی ذهن من نبود ، من این پشمکی نبودم که هستم ...

به هر حال شروع میکنیم ... 3 ... 2 ... 1 ...

سلام ، پشمک هستم ، گوسفندی که می خواست گوسفند نماند !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸




یکی بود یکی نبود ، شاید هم این یکی نبود و اون یکی بود . اصلاً چه اهمیتی داره ‼! مهم اینه که بالاخره یکی نباید باشه و یکی دیگه باید باشه تا یه داستان شروع بشه …

پشمک رو نمیشناختم و کاملاً اتفاقی باهاش آشنا شدم و اینکه اول هر داستان این جمله ی گهر بار  ِ " پشمک ، گوسفندی که می خواست گوسفند نماند ‼! " را تکرار می کنم ، دلیلش فقط اینه که یاد پشمک باشه ، آخرش نباید گوسفند بمونه ، اما انگار این پشمک ما این حرف ها حالیش نیست ‼! ( البته من از آخر و عاقبت پشمک ، روحم هم خبر نداره و قرار نیست شما هم الان خبر دار بشین … داستان که جلوتر بره خودش سرگذشتش رو تعریف میکنه ‼! اما الان بدون فکر از دهنم پرید … نباید این کار رو میکردم ‼! فراموش کنید چی گفتم … )

شاید اگه توی اون روز گرم  ِ زمستانی ( لطفاً از اینکه اون روز زمستانی گرم بود تعجب نکنید … چون اگه اون روز زمستانی گرم نبود ، من با پشمک آشنا نمیشدم ‼! ) به همراه مادرم برای پاره ای از مذاکرات با بزرگ خاندان مکرممون وارد اون خونه ی عجیب و غریب نشده بودم ، هرگز به فکر نوشتن سرگذشت پشمک نمی افتادم .

پشمک رو در حالی دیدم که ساکت و مغموم کنار دیوار ایستاده بود و داشت با قلوه سنگ های جلوش ، یه قل و دو قل بازی می کرد . (باور کنید این فنی ترین توضیحی بود که می شد در مورد اون صحنه ی تراژیک داد … )

از اونجایی که یک نوع حس مسئولیت خاص در من هست که فقط مختص افراد مهم مثل رئیس جمهور ه (!) ، رفتم جلو و با حفظ فاصله ی قانونی ، گفتم سلام … ( البته توجه دارید که صرفاً رعایت فاصله به خاطر کثرت ادب و نزاکت اینجانب بود ، نه اینکه فکر کنید من از گوسفند می ترسم هــــــــــــا ‼! خیـــــــــــــــر … )

و ایشان فرمودند : بعععععععععععع ‼‼‼‼‼‼‼‼!…………..

و این بعععععععععععع ، چه حکایت ها که در خود نهفته نداشت …………………

---

پ . ن ) تو بی کانتینیود …




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸




این روز ها انگار دنیا هم برای ما ساز ناسازگاری کوک کرده ، هرچه ما سعی می کنیم لایی کشیده دفع مافات و یا شاید هم آفات کنیم نمی شود که نمی شود ، انگار نه انگار که روزی با این دنیا رفیق گرمابه و گلستان بودیم و اصلاً یک جور هایی کاسه کوزه یکی بودیم ‼! این روز ها هی بد می آید و نمی رود که نمی رود …

حالا علت این همه غر غر و بگیر و ببند چیست ، عرض میکنم خدمتتان ‼!

ما یک رفیقی داشتیم که خیلی رفیقمان بود ، اینقدر رفیق بود که شاید خیلی چیز هایی را که حتی خودمان هم فقط توی پستو و گنجه ، از ترس موش های دیوار و گوش های تیزشان ، برای خودمان با صدایی شبیه پچ پچ تعریف می کردیم  برای او گفته بودیم ، آن هم با صدایی بلند و دلی قرص و روانی شاد و خرم …

این روز ها یک کمی دلمان برای این رفیقمان تنگ شده  است … نه اینکه فکر کنید زبانم لال ما با هم حرفمان شده باشد ‼! نه … ولی یک جور هایی شده ایم دو قطب همنام و هی راه به راه همدیگر را دفع میکنیم ‼! انگار میکنی قسمت ما شده باشد جدایی …

این روز ها که به کمکش احتیاج دارم ، ندارمش ‼! حیف …

مادر بزرگم حرف جالبی میزد ، یعنی هنوز هم میزند ‼! خدا حفظش کند … همیشه می گوید ، رفیق خوب مثل سایه ی آدم است ، گاهی از تو جلو می افتد و گاهی پشت سرت می آید ولی هیچ وقت ترکت نمی کند ، اینکه گاهی حضورش را حس نمی کنی به خاطر این است که پشت سرت است ‼! حالا این رفیق ما هم انگار پشت سر ماست … باز هم جای شکرش باقی است که هست ‼!

خلاصه که فرد و زوج کرده ایم . روز های فرد خوبیم و روز های زوج ، درب و داغان … حساب و کتاب که ندارد شاید بعضی هفته ها هم جای فرد و زوج را عوض می کنیم ‼!  

البته می دانم نوشتن این چیز ها دردی از شما را درمان نمی کند هیچ ، آخرش هم کلی فحش آب کشیده و نکشیده نثارم می کنید که وقتتان را گرفتم ، اما اگر نمینوشتم یک وقت خدای نکرده دق میکردم و شما بی آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه می شدید .   




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸