۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


این روز ها کمی دل گرفته ام ‼! یعنی شاید بهتر است که بگویم گیجم … چقدر گاهی تجربیات آدم ها متفاوت از هم می شود ‼! یعنی هم تجربیات آدم ، با آدم های دیگر متفاوت می شود و هم تجربیات خود آدم با تجربیات خودش متفاوت می شود … ( خودم هم نفهمیدم چی گفتم ‼! اگر شما هم نفهمیدید به گیرنده های خود دست نزنید ، اشکال از فرستنده است که خودش هم هنگ کرده ‼! )

مخلص کلام اینکه این روز ها دست و دلم به نوشتن نمی رود … شاید احتیاج به استراحت دارم ‼! انگار چیز های مهم تری برای فکر کردن داشته باشم ، نمی توانم فکر و ذکرم را یک جا متمرکز کنم … دروغ چرا ‼! خسته ام …

کماکان در "قهوه ی قجری" مینویسم ، هرچند گنگ ، ولی همیشه هیجانات آنی خودم را آنجا تخلیه کرده ام و به همین خاطر دوستش دارم ‼!

این را نگذارید به حساب اینکه دارم اطوار در می آورم … نه ‼! باور کنید گاهی آدم در زندگی به جایی می رسد که چشمه ی خلاقیتش خشک می شود و باید منتظر یک اتفاق بماند تا دوباره بتواند بنویسد … و من حالا در مرحله ی خشکسالی به سر میبرم ‼!

شاید این ننوشتن خیلی ها را برنجاند ‼! اما معنیش عزلت نشینی نیست … می آیم و می خوانمتان ‼! بالا غیرتاً باور کنید … 

دعا کنید هرچه خیر است اتفاق بیفتد ‼!

بر می گردم …

یا حق  




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸




یه استاد داریم ، شاه نداره !!! خدایی اگه داشت ، بد بخت میشد ... همون بهتر که نداره !!!

من : سلام دکتر جان ... ( این قسمت جان رو توی دلم گفتم !!! )

استاد جان : سلام خانـــــــــــم ، کجایی شما ؟؟؟!!!

گل از گلمان میشکفد !!! اما نمیفهمیم ، منظورشان از کجایی شما چیست ؟؟؟!!! ما که اینجاییم الحمد الله  ... قبلاً هم که جایی نبودیم ؟؟؟!!! کی پس کجا بود ؟؟؟؟!!!

من : میخواستم در مورد موضوع پایان نامه ام باهاتون مشورت کنم ...

استاد جان : بُـــــکُــــن ...

من : جــــــــــــــــانم ؟!

استاد جان : بُـــــکُــــن …

خنده ام رو قورت میدم ‼! و موضوعم رو با آب و تاب تعریف میکنم …

استاد جان : آهـــــــــــــا …

من : خوب ؟؟؟!!! ( و کله امو عین بز به راست و چپ میجنبونم ... )

استاد جان : خوب که چی ؟؟؟!!!

من : نظرتون ؟؟؟!!!

استاد جان : در مورد چی ؟؟؟!!!

من : با این موضوع ، پروپوزالم توی گروه تصویب میشه ؟؟؟!!! 

استاد جان : موضوعت چی بود ؟؟؟‼!… راستی چرا نیومدی اون روز سر کلاس ؟؟؟!!!

من : کِـــی ؟؟؟!!! من که این ترم غیبت نداشتم ...

استاد جان : چرا ... هفته ی پیش سرکلاس نیومدی !!!

من : مــــــــــــــــــن  ؟؟؟!!!

بلــــــــــــــــــه !!! اینجا ست که تازه میفهمم جریان چیه ... استاد جان منو با یکی دیگه از بچه ها اشتباه گرفته ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸




حرفه ای شدی توی عاشق شدن …

حرفه ای شدی توی عاشق کردن …

خوب میدونی حرف هات رو چطوری بزنی که به دلش بشینه …

یه عزیزم دوستت دارم و دیگه همه چی تموم ؟؟؟‼!

فکر کردی به این سادگی هاست ؟؟؟‼!!

آره اتفاقاً ، از این هم ساده تره …

خوب میدونی کــِــی باید اخم کنی ، که حساب کار خودش رو بکنه و کــِــی باید لبخند بزنی که قند توی دلش آب بشه  ‼!…

بارک الله ‼! به قول معروف برای خودت چرچیلی شدی …

نه ‼! چی فکر کردی ؟؟؟‼!

فکر کردی اینقدر ساده است که با یه کلمه خامت بشه ؟؟؟‼!

آره ؟؟؟‼!

ولی انگار آره … خیلی ساده تر از این حرف هاست ‼!

اَ ه ه ه ه ه …

لعنت به این روزگار ‼!

چرا باید اینطوری باشه آخــــــــــــــه ؟؟؟‼!

به قول یه بابایی ... فـــ**** ک ‼!

---

پی نوشت : شرمنده به خاطر اون قسمت آخر ‼! تکیه کلام خودش بود آخه …




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸




خیلی دوستش داری ، اون هم خیلی دوستت داره . تو فکرت اینه که کی بهش میرسی ، کی میتونی همه وجودت رو نثارش کنی ، کی میتونی آرزوهاش رو بر آورده کنی ؟؟؟!!!

یهو ازت شروع میکنه بهونه گیری ، حرفای قبلیش رو دونه دونه زیر پا میذاره ، هی ازت ایراد میگیره !!! کم کم فکر میکنی زیر کاسه یه نیم کاسه ای هم هست ، اما به خودت نهیب میزنی !!! آخه مگه میشه ؟؟؟‼!

سر یه قرار نمیاد ، یه بهونه بیخودی میگیره . چند بار این اتفاق میفته !!! دیگه کم کم داری عصبانی میشی ، بهش شک کردی … یه روز دلتو میزنی به دریا و دعواتون میشه !!!

شب خوابت نمیبره ... صبح با پشیمونی زنگ میزنی معذرت خواهی . نه!‼؟؟؟ ... این آدم دیگه اون آدم سابق نیست . باز هم خودتو لعنت میکنی و میگی حتما تقصیر خودمه !!! دو باره میری منت کشی … باز هم جواب نمیده …

بله ، یکی جای تو رو گرفته !!!

افسرده میشی ، عصبانی میشی ،  تو خونه به اینو اون گیر میدی ، فکر میکنی دیگه زنده موندن معنا نداره!!! اما !!! ؟؟؟ ...

کم کم میگی اونی که اونجوری منو لگد مال کرد ارزش نداره . هی این فکر تقویت میشه . به اومدن یه آدم جدید توی زندگیت فکر میکنی . دوستات هم کمکت میکنن ...

وقتی دیگه کم کم داره یادت میره ، یه روز تو خیابون میبینیش !!!؟؟؟... رنگ پریده و غمگین ، لاغر هم شده !!! حالش رو میپرسی … ای وای !!! ؟؟؟... طرف سر کار گذاشتتش … رفته که رفته ‼!…

یاد روزی میفتی که تو رو گذاشت و رفت ‼! ازت میخواد کمکش کنی ، میگه که اشتباه کرده ، پشیمونه!!!… اونقدر میگه که کم کم تو دلت غو غا به پا میشه !!!!

 با خودت میگی من باید چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...................................




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸