۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


قبول دارم این عنوان برای یک پست شاید کمی طولانی باشد ، ولی از حق نگذریم بسیار پر معناست مخصوصاً وقتی در مورد تصمیمات انسان مهمی مثل من به کار برده میشود . راستش من دقیقاً خاطرم نیست که کبری چه تصمیمی گرفت و آخر و عاقبت تصمیمش چه شد و احتمالاً علت این بی حافظی و کج فهمی من اتفاقات این چند روزه ی اخیر است که شما را که سهل است ، خودم را هم انگشت حیرت بر دهان کرده !!! ( انتظار که ندارید همه چیزم را اینجا بنویسم ؟؟؟!!! دارید ؟؟؟!!! )

سال جدید هم با تمام قر و قمزه اش آمد و چون کلاً من انسان تصمیم گیرنده ای هستم که به طور متوسط روزی 50 – 60 تا تصمیم مهم و استراتژیک می گیرد و اصولاً مدیریت خواندن این دردسرها را دارد که همه از تو توقع گرفتن تصمیمات کلیدی دارند سمیه عزیزم هم از من خواست تا تصمیمات خفنی که برای امسال گرفته ام را رو کنم ...  

ضمناً این یک بازی وبلاگی است و هیچ ارزش قانونی خاصی ندارد ...

1)      چون نیمی از کسانی که مرا می شناسند معتقدند که من بسیار انسان مظلوم و مـﺄ خوذ به حیایی هستم و نیاز دارم کمی زبانم را تقویت کنم کبری ترین تصمیم امسالم خواندن زبان انگلیسی است !!! ( البته این ربطی به رفع مظلومیت من نداشت و من کماکان همان انسان خجالتی و سر به زیر سابق باقی خواهم ماند ... )

2)       از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان مادرم یک زمانی خیلی به من افتخار می کرد و هی دلش می خواست که من دکتر شوم اما قسمت نشد و از قضای روزگار مهندسی شدم از نوع صنایعش ( خَـــز تر و در پیت تر از این رشته باور کنید وجود نداشت وگرنه من همان را میخواندم !!! ) امسال تصمیم دارم درس بخوانم شاید دکتر شوم و مادرم را به آرزویش برسانم . البته جز خودم کسی به این قضیه امیدوار نیست و هر وقت در موردش حرف میزنم همه چپ چپ نگاهم می کنند و زیر لب می گویند : برو بابا تو این کاره نیستی آبجی !!!

3)      پایان نامه اصولاً چیز مزخرفی است و من به شدت از حذف آن حمایت میکنم !!! اما چه میشود کرد باید دادَش ... تصمیم دارم اضافه سنوات نخورم !!! هرگز و به هیچ وجه من الوجوهی ... پایان نامه ام را تا آخر امسال به هر قیمتی شده دفاع خواهم کرد . این خط ، این هم نشانش !!! (قابل توضیح اینکه پایان نامه ی من در حال حاضر در مرحله ی زیر صفر به سر می برد ... )

4)      تصمیم دارم روی فرهنگ خودم بسیار کار کنم !!! این که نمی شود دختری توی سن و سال من و با این همه خرس گندگی ، نتواند عین آدم حرف بزند و راه برود و لباس بپوشد ... قباحت دارد !!! مردم چه می گویند آخه ؟؟؟!!!

5)      مدتی است کتاب خواندن را ترک کرده ام !!! می خواهم دوباره بخوانم و بخوانم و بخوانم ... با شخم زدن افکار جمالزاده شروع کرده ام !!! عجیب با نوشته های این مرد ارتباط برقرار میکنم ...

6)      یک بزرگی بود که خیلی بزرگ بود اما نمیدانم اسمش چه بود … این بزرگ می گفت یک جا ماندن آب را می گنداند چه برسد به انسان !!! حالا شاید اصل گفته همین نبود ولی یک چیزی در همین مایه ها بود ... اصلاً چه اهمیتی دارد ، مهم این است که تصمیم به تغییر شغل و کلاً تغییر فیلد گرفته ام ... مخابرات با روحیه ی پروانه ای من سازگار نیست !!! دختر را چه به از دکل بالا رفتن آخه ... ( اون قسمت روحیه ی پروانه ای دروغی بیش نبود ، در ضمن !!! )   

---

پی نوشت : همین 6 تا تصمیم کافیه ی که دهن خودم و هفت جد و آبادم رو تا مدت های مدیدی مورد عنایت خودش قرار بده ، بنابراین بی خیال ما بقی قضایا میشم که یه وقت آخر سال نیاین یقه ام ر و بچسبین و بگین ، تو که این همه خوب تصمیم میگیری ، رو کن ببینیم چند تا از این تصمیماتت رو عملی کردی ...

---

بعداً اضافه شد :

باز هم من سوتی دادم و یادم رفت کسی رو دعوت کنم !!!

تصمیم گیرندگان عزیز بیان وسط ببینم چند مرده حلاج اند ...  




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸




سرش رو گذاشت روی بالش و چشم هاشو بست ، یه هفته ای میشد که ندیده بودش !!! چقدر دلتنگش شده بود ... توی این ۶ – ٧ ماهه ، هروقت میرفت بیمارستان حلقه های اشک رو میدید توی چشم هاش ولی به روی خودش نمی آورد !!! منتظر بود که این بار هم مثل همیشه برگرده خونه ...

 

لالا ... لای لای ... گل پونه

بابات رفته نگیر بونه

ستاره ها می گن فردا

با یه خورشید می آد خونه

 

ولی اون دیگه هیچ وقت برنگشت !!! حالا اون رفته و یه دنیا خاطره و حسرت از خودش به جا گذاشته که هیچ وقت رنگ کهنگی نمیگیره !!! هیچ وقت نبودنش رو باور نکرد ... هنوز هم بعد از این همه سال حضورش رو کنار خودش حس میکنه ... هنوز !!!

 

مرگ ... مرگ

ای رهاننده

دلم برای همه تنگ خواهدشد

دلم برای انگشتانم

که یک اندیشه بی حوصله را در چنگهایشان می فشارند

تنگ خواهد شد

همیشه باید رفت

همیشه باید رفت

 

تقدیر ، تقدیره !!! کاریش نمیشه کرد ... گاهی با خودش فکر میکنه چرا باید این همه سال رو بدون اون سر کنه !!! چرا مثل بقیه نیست ... چرا وقتی به حضورش احتیاج داره کنارش نیست ؟؟؟!!! چقدر دلش برای اینکه سرش رو بذاره روی زانوهاش تنگ شده ... چقدر دلش واسه درد دل کردن باهاش تنگ شده ... حتی دلش برای اخم ها و بی حوصلگی هاش هم تنگ شده !!! کاش بود ...

 

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه ی برگ و باد خزونه

میرن آدما ، از اونا فقط

خاطره هاشون به جا می مونه

 

یه روز پنجشنبه ... صبح که میخواست از خونه بزنه بیرون دلش بد جوری شور میزد !!! به حرف دلش اعتماد داشت و همین بیشتر نگرانش میکرد ... آره ، دلش گواهی بد میداد !!! زنگ اول ، یهو دلش هُـــری ریخت !!! یعنی چی شده ... از اون روز چیزی یادش نمیاد جز هق هق کردن هاش توی بغل برادرش و اشکی که امونش رو بریده بود !!! ته تغاری بابا دیگه تنها شده بود ...

 

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمانها مرده است

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟

من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

 

کی میگه خاک سرده ؟؟؟!!! اگه سرده چرا مال اون نبود ... هنوز هم که هنوزه وقتی ازش حرف میزنه صورتش خیس میشه !!! خیس ِ خیس ... خاطره هاش اینقدر پر رنگه که میتونه صدای نفس های شماره شماره ی روز های آخرش رو بشنوه ، گرمی دست هاشو از اون طرف زمان حس کنه و توی حسرت بوسه هاش بسوزه و شعله بکشه ...

 

پرسید زیر لب یکی با حسرت

از ماها بعد ها چی یادگاری

می خواد بمونه ، خدا می دونه

 

براش سخت بود قبول نبودنش ، قبول رفتنش و قبول تنها شدنش !!! همه قبول کردن ولی اون نکرد ... هنوز هم وقتی دلش میگیره ، میره میشینه توی اتاق ، در رو میبنده ، چراغ رو خاموش میکنه و شروع میکنه باهاش حرف زدن ، غر زدن ، درد دل کردن ... آخه اون هنوز دختر کوچولوی باباشه !!!

 

---

 

پی نوشت ١ : امروز برای دوازدهمین بار نبودنش رو بهم یادآوری کردن و من باز هم مثل همیشه خندیدم و باور نکردم ...

پی نوشت ٢ : توی این سال ها حتی یک بار هم خوابش رو ندیدم ... حتی یک بار !!!

پی نوشت ٣ : این دفعه دیگه میدونم چرا چشام خیسه ...

پی نوشت ۴ : دلم براش تنگ شده ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸




خوشمان آمد !!!

هنوز مرکب پست قبلیم خشک نشده طی یک پیشنهاد زیر زمینی دعوت شدم به یه بازی جدید ... اونم چه بازی ای !!! اووووووم ... به به ...

نیلوفر عزیز دعوتم کرده به نوشتن یکی از خاطرات کودکی ! البته به زمانش که نگاه میکنم میبینم خیلی هم کودک نبودم ، ولی یه نسبت سر انگشتی بین سن الانم و سن اون موقع بهم میفهمونه که دهنم رو ببندم ...

البته من هم به رسم همه بازی ها ، دعوت میکنم از هرکی دوست داشت ، که توی این بازی شرکت کنه !!! یه جور هایی یاد آوری روز های قشنگ رفته است ، من که خیلی دوستش داشتم !!! خلاصه هر کی دلش خواست ، بسم ا...

یادمه اول دبیرستان بودم ، یه روز دختر خاله ام که یه دوست پسر همسن و سال خودش  داشت بهم زنگ زد و ازم پرسید ”  آی وانت تو فـــ ... ک یو ” یعنی چی ؟؟؟!!! دوست پسرم بهم گفته … منم که اون موقع ها قاق !!! با خط خوش توی صفحه ی اول دفتر تلفن یادداشتش کردم که مبادا خدای نکرده زبونم لال روم به دیوار از خاطرم بره و در راه تحقیقاتم با شکست مواجه بشم ، بعدش هم که عنر عنر با اعتماد به نفس ِ در حد درخت چنار پاشدم رفتم از برادرم پرسیدم یعنی چی ؟؟؟!!! برادرم یه کم بــــِربـــِر نگاهم کرد و سبز و سرخ و بنفش و نارنجی شد و گفت ” نمی دونم ، فکر نکنم انگلیسی باشه . ” من هم که شاسکول ماسکول ، باورم شد !!! رفتم به دختر خالهِ گفتیم انگلیسی نیست … اون هم سه پیچ که نه جون ِتو انگلیسیه و این حرف ها !!! نیست من هم اوصولاً آدم فوضولی نیستم اصلاً ، گیر دادم ببینم این جمله یعنی چی ؟؟؟!!! این دفعه رفتم از خواهرم پرسیدم … یه مقدار منو هوین ژووووری زُل زُل نگاه کرد ، بعد که یه کم حالش جا اومد ازم پرسید کی اینو بهت گفته ؟؟؟ گفتم فلانی !!! گفت تا حالا معنی شو از کی پرسیدی ؟؟؟ گفتم داداش !!! یه دونه محکم زد تو سرم و گفت خاک تو اون سرت !!! ابله محترم ، معنیش اینه که من میخوام تو رو آره !!! یه نَمه نگاهش کردم که یعنی نفهمیدم چی گفتی ؟؟؟!!!‌ واقعاً هم نفهمیده بودم منظورش از آره چه جور آره ای بوده خـــــــــــــــوب !!!‌ خلاصه بچه امون نشست با حوصله توجیهات لازمه رو انجام داد و تازه یه کم هم میزان توجیهاتش زیاد تر از سن و سالم بود البته …

---

نتیجه ی اخلاقی ١) چقدر من حیوونکی بودم !!! نازی ...

نتیجه ی اخلاقی  ٢) وقتی یکی میپیچونتون ، گیر ندین !!! بپیچین دیگه ... دهـــــــه !!!

نتیجه ی اخلاقی ٣) دیکشنری رو یه بزرگواری زحمت کشیده و برای شما نوشته ...

نتیجه ی اخلاقی ۴) بعداً یه حال اساسی از این دختر خاله ام گرفتم !!! ( البته این نتیجه واسه دختر خاله ام بیشتر اخلاقی بود و صرفاً برای اطلاع شما عزیزان ذکر گردیده و هیچگونه ارزش قانونی ندارد ... )

نتیجه اخلاقی ۵) دوست پســر عزیز ، هر چی رو هر جا میشنوی نیا بذار کف دست دوست دخترت !!! یه کم هم به فکر آبروی دختر خالـــه ی دوست دخترت باش جانم !!!

نتیجه اخلاقی ۶) من حوصله ی دانشگاه رفتن ندارم !!! ( اینو دیگه خدایی خودم هم نمیدونم از کجای این پست میشد نتیجه گرفت ... )




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸




اگه توی وبلاگستان 2 نفر به قولی هَوَل ِ بازی وبلاگی باشند ، قطعاً اولیش منم و دومیش کسی نیست جز آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه !!! حالا این دو نفر چه فرقی با هم دارند ؟؟؟!!! نشد هــــــــا ... این دیگه تشخیصش با شماست !!! حالا من اهل شفاف سازی و پاسخگویی هستم دلیل نشد که شما بخواین از این روحیه ی من استفاده ابزاری کنید ... دهـــــــــــه !!!

واسه گل روی اون رفیقمون هم که خودش میدونه ، میخوام این پست رو کوتاه بنویسم ، بلکه یه کم با ما مهربون تر بشه ... ولی راستش چون اصولاً دستم به کم نمیره و کسانی که منو میشناسن میدونن که توی وراجی ید طولایی دارم و اصالتاً تخصص من در مزخرف گوییه ، همچینیا چشمم آب نمیخوره ...

القصه ...

خانم زیگزاگ عزیز به یه بازی وبلاگی دعوتم کرده که خداییش سخته !!! اگه ازم میخواستن یه مقدار متنابهی یا شاید هم نامتنابهی ( هیچ وقت نفهمیدم کدومش درسته !!! ) از دسته گل ها و شلختگی ها و هردم بیل بازی ها و سوتی ها و خیلی چیز های ضایع دیگه ی زندگیم بنویسم ، سوت اول به دوم نرسیده یه لیست واستون ردیف میکردم این هــــــــوا !!! کدوم هـــــــوا ؟؟؟!!! این هــــــــوا دیگه ... خوب دقت کن !!! میبینیش ...

والا من کلاً توی زندگیم قانون مانون درست و حسابی ندارم ، نه از نوع نوشته اش و نه از نوع نانوشته اش !!! فقط یه سری اصل هست که شدیداً بهشون پایبندم ... نه میخوام خودم رو خوب جلوه بدم و نه میخوام که حقیقت وجودی خودم رو پشت این جمله ها پنهون کنم و همین جا سوگند یاد میکنم که هرآنچه میگویم حقیقت است و چیزی جز حقیقت نیست !!! اگه بود درجا سوسک بشم !!!... ( الان دست راستم بالاست و به شیوه ی شوالیه های عهد بــــــــوق دارم سوگند یاد میکنم ... )

1 ) تو وظیفه داری به دیگرون انرژی مثبت بدی حتی اگه خودت به حرفی که میزنی اعتقاد نداشته باشی !!! تلقین معجزه میکنه جــــــــانم ... جـــَــــــو و این حرف ها دیگه !!!

2 ) دروغگو رو میبرن جهنم ، اونجا خیلی گرمه !!! به خاطر گرمای هواش هم که شده دروغ نگو ... هروقت مجبور بودی دروغ بگی حرف نزن ، اینطوری خیلی بهتره ...

3 ) خدا تعهد نداده هر کاری تو دلت خواست انجام بده !!! پس الکی شاکی نشو ... هیچ چیزی رو هم به زور از خدا نخواه !!!

4 ) هیچ چیز توی دنیا ارزش دل بستن نداره ... دوست داشته باش ولی دل نبند !!! دل بستن باعث عادت میشه ...

5 ) کسی که قبلاً دوستت بوده دلیلی نداره تا ابد دوستت بمونه !!! شاید یه وقتی بشه که دیگه باهات حال نکنه ... برای نگه داشتنش زور الکی نزن !!! خودت رو بکش کنار ... اگه خواست برمیگرده !!!

6 ) بهترین سنگ صبورت کاغذ و قلمه و گاهی هم آینه !!! همیشه درد دل کردن با بقیه آدم رو سبک نمیکنه ... خود آدم بهترین دوست واسه خودشه !!!

7 ) گاهی لازمه آدم اون طرف صورتشو بیاره تا سیلی دوم رو هم بخوره و گاهی لازمه مچ طرف رو توی هوا بچسبه !!! شرایط رو بسنج ...

8 ) تقدیر انعکاس خواست آدمی است ... این جمله رو توی یکی از کتاب های ادبیات دوره ی دبیرستان خوندم !!!

9 ) وقت خودت رو به انتظار تلف نکن ... هیچ کاری مزخرف تر از انتظار کشیدن نیست !!! کسی میشینه و انتظار میکشه که به قدرت خودش ایمان نداره ...

10 ) با کسی رو در بایستی نداشته باش !!! حق واسه خورده شدن نیست ، واسه گرفته شدنه ... برو جلو ، من پشتتم !!!

بسه دیگه !!! باز یه لحظه جــَــــــو گرفتم ، همینطور پامو گذاشتم روی گاز ... دست خودم که نیست ، تقصیر استکبار جهانیه !!!

من یه کم دیر به این بازی رسیدم به خاطر همین نمیدونم کی به کیه و چی به چیه !!! ولی کلاً از دوست های خوبی که توی این بازی شر کت نکردن درخواست میکنم اگه دوست داشتن بازی کنن ...

---

پی نوشت : اگر به دنبال رابطه ای بین عنوان پست با مطالبش هستید ، لطفاً زحمت نکشید ، چون کاملاً بی ربط هستند !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸




تصور کنید که چهار زانو روی تختخوابتون نشستید ، چشم هاتون رو بستید ، چراغ رو خاموش کردید ، همه جا سکوت مطلقه و دارید سعی میکنید تمام حواستون رو متمرکز کنید روی اتفاقات این چند وقته ی اخیر که یهو در اتاقتون با شدت هرچه تمام تر باز میشه و شما در حالیکه چسبیدید به سقف و از تعجب دهنتون باز مونده زل میزنید به خانوم والده که لنگون لنگون خودشو به در اتاق شما رسونده ، و از اونجایی که آدم کاملاً خوشبینی هستید و کلاً در زندگی عادت کردید به همه چیز با دید مثبت نگاه کنید ، می پرسید : جایی آتیش گرفته ؟؟؟!!! کسی مُرده ؟؟؟!!! خونه ی کسی رو دزد زده ؟؟؟!!! کسی رفته زیر تریلی ؟؟؟!!! مشغول مطرح کردن 20 سوال معروفتون هستید ، که متوجه لبخند ملیح مادرتون میشید و بیشتر که دقت می کنید پی به حضور 2 قطره اشک آن هم از نوع شوقش در گوشه ی چشمان مادر مهربان می شید ...   

چنین شرایطی ایجاب میکنه که دست از مکاشفه و مراقبه بردارید و خدا رو شکر کنید که اتفاق خطرناکی نیفتاده  ... از سقف پایین می آیید و دو باره به حالت نیلوفر آبی روی تختتون جلوس می کنید و زل می زنید به خانوم والده که یعنی مثلاً 6 دنگ حواستون رو تقدیم کردین به ایشون ، در حالیکه خودتون میدونید که حواستون پی ریختن یه نقشه ی استراتژیکه تا بتونید لپ تاپ شرکت رو هر چه مفت تر از چنگشون در بیارید !!!

حاج خانوم هم که انصافاً کوتاهی نمیکنند و در یک حمله ی کاملاً گاز انبری ، شما رو غافلگیر میکنند و دعوتتون میکنند به عقد کُــنون ... و اما عقد کُـــنون کی ؟؟؟!!! خان داداش ... کِی ؟؟؟!!! 4 روز دیگه ...

البته انتظارش رو داشتید که برادر محترمتون این کار رو با وجود تمام مخالفت های خانواده انجام بده ، اما این مدلیشو دیگه نه که 4 روز مونده به مراسم زنگ بزنه و دعوتتون کنه ... بیشتر کُــــفرتون در میاد و ته دلتون یه تعداد الفاظ رکیک از انواع مختلف آب کشیده و نکشیده بار عروس بخت برگشته می کنید و فرداش هم با اکراه بیشتر تر از قبل میرید و یک فقره سکه خریداری می کنید ( بماند که این حرکت برای شما از جان کندن هم سخت تر بود !!! ) و ته دلتون یک ایــــــــــــش کشدار میگید و سکه رو پرت می کنید ته کیفتون ...

روز اول فروردین راه می افتید به سمت تبریز ( عروس خانوم تبریزی هستند ) ... بماند که کانهُ برج زهرمار بُــغ کردید و با یه من عسل هم نمیشه شما رو خورد !!! خواهر بزرگتون هم که از شما بدتر ؛ کار اون که با 3 – 4 من عسل هم راه نمی افته ... همه ی این احوالات داغون خواهر شوهرین ، حرص خانوم والده رو بیش از پیش در میاره و وادارش میکنه که به طرفداری از قند عسلش ، پرچم شما و خواهرتون رو حسابی بیاره پایین !!!

روز دوم فرودینه و شما در حالیکه هشتاد و پنج هزار و نهصد و بیست و یک قلم آرایش کردید و به خاطر کفش پاشنه 10 سانتی تون عین یه درخت چنار ِلاغر مردنی که توی باد این طرف و اون طرف میره ، مشغول لق زدنید ، وارد محضر می شید که با دیدن عروس و یک فقره ماچ آبداری که از لپ مبارکتون میگیره کاملاً ... ( جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید !!! ) می شید و گل از گلتون میشکفه و نیشتون از دو طرف میچسبه به بناگوش !!!

در حالیکه هم نقش Camera man و هم نقش Photographer رو ایفا می کنید ، از بس حواستون پی ثبت کوچکترین حرکات افراد حاضر در مجلسه که نمی فهمید کی عروس بله رو گفت و فقط وقتی به خودتون می آید که یه مشت شکلات میخوره وسط فرق سرتون و چلپ و چلوپ ، ماچ و موچه که نثارتون میشه ... در همین هیر و ویره که دسته گل عروس صاف میخوره تو ی صورتتون و تا ته حلقتون پر از گرد گل میشه ... دور و برتون رو که نگاه می کنید تازه دلیل این همه خاطر خواه پیدا کردن رو می فهمید . شما تنها دختر مجرد جمع هستید !!! به ناچار شرم و حیا میاد به سراغتون و به اندازه ی یه جعبه ی 24 تایی ِ مداد رنگی ، رنگ عوض می کنید ...

---

پی نوشت 1 ) مراسم عقد به میمنت و مبارکی ، تموم شد و توی این مدتی که ما تبریز بودیم ، عروس خانوم با شدت و حدت هرچه تمامتر خودش رو قـُـلُـپی کرد توی دل ما دو خواهرون ...

پی نوشت 2 ) خانوم زیگزاگ عزیز ، قولم رو فراموش نکردم !!! پست بعدی حتماً بازی وبلاگی شما خواهد بود ، منتها مجبور بودم این پست رو تا بیات نشده بذارم ... جون شما اگه تاریخ مصرفش میگذشت ، حسابی از دهن میفتاد ...

پی نوشت 3 ) حالا دیگه حس خوبی نسبت به این عضو جدید خانواده دارم ، شاید علتش هم سن و سال بودنمون باشه ... نمیدونم !!!    




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸