۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


یلدا مبارک ...

چرا ؟؟؟!!!

خودم هم نمیدانم ...  اما مبارک !!! میگویند شگون دارد که تبریک بگوییم ...

ما هم میگوییم مبارک است انشاءالله !!!

سنت است !!!

هر سال شب یلدا به عشق تو حافظ رو باز میکردم و می پرسیدم آخرش چه ؟؟؟!!!

و الان همان آخری است که سالها به دنبالش بودم ...

 با حافظ قهرم ...

با خدا هم قهرم ...

با خودم هم قهرم ...

کی به کیه !!!

یلدا بدون تو سردترین و غمناک ترین شب سال است ...

کوتاه ، مثل یک موسیقی ، مثل یک خواب ، یک خیال ، یک وهم ، یک تبسم کوتاه !!!

بی تو یلدا هم درازای همیشگی را ندارد ...

کاش بودی نازنینم !!!

-----

پ . ن 1 ) التماس دعا

پ . ن 2 )  التماس دعا 

.

.

.

پ . ن آخر ) التماس دعا

  




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧




ده ...

بیست ...

سی ...

چهل ...

پنجاه ...

شصت ...

هفتاد ...

هشتاد ...

نود ...

صد ...

قایم شدی ؟؟؟!!!

بیـــــــــــــــــــــــام ؟؟؟‌!!!

.

.

.

.

کجای قصه ای آخر که هرچه میگردم پیدایت نمیکنم  ؟؟؟‌

روز و شبم به گردش تسبیح میگذرد و التماس بازگشتت ...

شاه مقصود یادگارت ، بوی تو را میدهد !!!

اشک میریزم و از بخت بدم گلایه میکنم که چرا گلیم بخت من اینگونه سیاه به هم بافته شده !!!

سیاهی بختم به سفیدی رخم در می شود و حاصل این معادله هزار مجهولی ، یک دل غصه دار می شود و یک ذهن آشفته ...

برای خدا خط و نشان کشیده ام  که اگر نیایی چنان میکنم و چنان و چنان و اگر بیایی مثل همیشه هیچ کار !!! و تازه فکر هم میکنم که عدالت را خوب رعایت کرده ام ...

در این بازار بی وفایی برای بازگشتت هزار و یک باید و نباید آوردی !!!

به چه امیدی  آخر ؟؟؟!!!

شرط میبندم که بندینک دلت هنوز گیر قلاب چشمانم است که این همه اما و اگر در مقابل نه هایم آوردی و آخر سر هم به حال خود رهایم کردی  و گفتی تو بگو ...

.

.

.

.

آقا ببخشید ؟؟؟!!!

اندکی زانوی غم خدمتتان هست ؟؟؟!!!

جهت بغل کردن میخواهم ...

.

.

.

.

اولین برف امسال را هم با هم دیدیم و شاید آخرین دیدارمان بود ...

عیارت چقدر بالا رفته !!! برق چشمانت تا عمق وجودم را سوزاند !!!

دلم تنگ شنیدن قصه ی غصه هایت بود ...

و هزار بار به خودم گفته بودم که گرمی دستانت را سر نکشم و عطر نفست را مزه مزه نکنم !!! ‌ولی نشد که نشد ...

قصه ی درد دل های من ، کم از حکایت فرهاد کوه کن نیست !!!

.

.

.

.

از امروز یک مجنون از جنس بلور اشک متولد شد ...

به دنیا آمدنم را تبریک نمیگویید ؟؟؟!!!

میخواهم سر به بیابان بگذارم ... 

این طرف ها بیابان برهوت سراغ ندارید ؟؟؟!!!

.

.

.

جناب خدای محترم ...

میشود چند لحظه وقتتان را به من بدهید ؟؟؟!!!

یک کار خصوصی با شما داشتم !!!

اگر امکان دارد یک ثانیه گوشتان را به من بدهید ...

جسارتاً چرا مرا آفریدید ؟؟؟!!!

مگر بیکار بودید ؟؟؟!!!

.

.

.

.

این روز ها که نه ...

مدت هاست که یک عادت ابلهانه پیدا کرده ام ...

با خودم حرف میزنم !!!

بلند بلند فکر میکنم !!!

و بی هوا زیر گریه میزنم !!!

.

.

.

.

امروز یکسال دیگر هم گذشت !!!

.

.

.

.

ما شا الله ما شاالله ...

صد الله اکبر ...

برای خودش مردی شده ...

باید بفرستیمش مدرسه !!!

.

.

.

.

7

.

.

.

.

7

.

.

.

.

7

.

.

.

.

اینها که میبینی کلاغ نیست !!!

عشق است !!!

عشق !!!

.

.

.

.

خیلی ببخشید ولی چیز قابل داری نداریم ...

یک فنجان عشق و دو حبه صداقت و یک برش وفاداری !!!

نا قابل است ...

بفرما !!!

منزل خودتان است ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧




امروز هم باز جای تو خالی بود !!!

بیکاری ظهر روز های یکشنبه ، نبودن تو رو برام پر رنگ تر میکنه ... بچه ها تموم تلاششون رو میکنن که بتونم واسه چند لحظه هم که شده بخندم !!! امروز پنجمین یکشنبه ایست که بی تو سر میکنم ...  

چرا دروغ !!! این روز ها خودم هم به چهره نقاب دارم !!! شادم ، ولی درونم پر از غوغا ست !!!

کاش برگردی !!!

کاش میتونستم مثل بعضی ها سر یک ماه نشده به جای تو یکی دیگه رو وارد زندگیم کنم !!! ولی نمیتونم !!! شوخی نیست ... خودت میدونی !!!

امروز از یکی از دوست هام پرسیدم اگه نخواست که سه شنبه همدیگه رو ببینیم چی ؟؟؟!!! آخه اون روز ، روز مهمی توی زندگیمونه ...  گفت : احمقی ،  اگه بخواد و تو هم بخوای !!! راستش دلم گرفت ... یه جور سوزش عجیب توی قلبم احساس کردم  ولی به روی خودم نیاوردم !!! نقاب رو ، روی صورتم جا به جا کردم که مبادا خیسی اشک رو روی گونه هام حس کنه ...

دیگه حتی با دوست هامم راحت نیستم ... یه حس مزخرف بهم میگه که دیگه نباید با کسی حرف بزنم ...احساس میکنم دیگه شنیدن دل درد های من براشون خسته کننده شده ... خدا وکیلی هم حق دارند !!! دلم برای حرف زدن باهات تنگ شده !!! واسه گریه کردن برات !!!

جای خالیت بد جوری توی زندگیم گود افتاده ... اینقدر که هر موقع از حول و حوش دلم میگذرم ، پام توش گیر میکنه و یه سکندری میخورم و با صورت میفتم زمین !!! سرم رو که بلند میکنم ، توی گیجاگیج ضربه ، مبهوت قدرتت میشم ، که چقدر عجیب توی تموم تار و پود زندگیم نفوذ کردی !!!

مسخره است نه ؟؟؟!!!‌

دارم واسه کسی مینویسم که نوشته هامو نمیخونه ...

دوستت دارم !!!     




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧




گاهی اوقات توی زندگی آدم شرایطی پیش میاد که میدونه باید با یکی حرف بزنه ، ولی یا اینقدر دلش پُره که نمیدونه باید از کجا شروع کنه و یا اینکه اصلا کسی نیست که بتونه حرف دلش رو بهش بزنه !!! اوضاع و احوالی که الان من دارم حکایت اون بابای اولیه !!!

خدا رو شکر یه خواهر دارم  ، که از رفیق هم برام عزیز تر ه و رفقایی دارم که تا حالا توی مرام چیزی برام کم نذاشتن !!! اما باز هم نمیتونم حرف بزنم ...

اینقدر غصه توی دلم تلنبار شده که نمیدونم باید کجا سر خط رو بگیرم !!!

یه بار که با یکی از رفقا حرف میزدم بهم گفت که تو خودت نمیخوای تا تکلیفت روشن بشه !!! گفت دوست نداره که همه ی عالم و آدم بفهمن داره توی دل من چی میگذره !!! ولی حقیقتش ، با گفتن این حرف عین سگ پریدم بهش و پاچه ی مبارکش رو به فیوضات خودم نائل کردم !!!

حالا که خوب فکرش رو میکنم ، میبینم دیروز دوباره اشتباه کردم !!! مسیری رو که تا نیمه هاش که دروغه ، ولی یک سومش رو رفته بودم ، با خواست خودم برگشتم ، حالا باز اول خطم !!!

اشک ، آه ، غصه ، درد ، خاطره ، حسرت و تردید !!!

دوباره الان من یه دخترم با یه دنیا غصه از طرد شدن توسط کسی که با تموم وجودم دوستش داشتم !!! یه دنیا دلتنگی !!! یه دنیا پشیمونی !!!

نمیدونم !!! شاید اشتباهه که دارم توی این قضیه همه تقصیر ها رو خودم به گردن میگیرم ... شاید اون هم مقصر بوده !!! نمیدونم ...

الان یه جور حس گیجی عجیبی دارم ... دلم میخواد گریه کنم !!! ‌واسه خودم و واسه تنهایی هام ... واسه اون روز هایی که با حماقت خودم از دست دادمشون و واسه اونی که دلش رو با اشتباهم شکستم ...

آدم ها هیچ وقت بزرگ نمیشن !!! اگه میشدن که تا آخر عمرشون اینهمه شکننده نبودن !!! منم هنوز همونم ... یه دختر بچه کوچولو !!!

با خودم میگم ، هی دختر !!! توی زندگیت خیلی بد تر از اینا رو دیدی ، واسه چی الان اینهمه بریدی ؟؟؟!!!‌

تا حالا شده واسه خودتون جوابی نداشته باشین ؟؟؟!!!

من الان حتی قدرت توجیه کردن خودم رو هم ندارم ...

بریدم ...

بریدم ...

بریدم ...

 --------

بعدا ًاضافه شد ...

 

-------

 

خدایا ازت شاکیم !!! آره شاکیم ...

چیه ؟؟؟!!! چرا بترسم ؟؟؟!!! مگه خدا لولو خُرخُره است که ازش بترسم ...

نترس ... نه سوسکم میکنه ، نه از وسط نصفم میکنه !!!

خیلی با حال تر و با مرام تر از این حرف هاست که تو فکر میکنی !!!

شاکیم خدایا !!! شاکیم ...

خدایا ... از دست هرکی شاکی بودم اومدم پیش خودت !!! گریه کردم ... ازت کمک خواستم ... اصلاً اختیارم رو کُمپِلت دادم دستت ، چون بهت اطمینان داشتم ... میدونستم صلاحم رو میخوای !!!

ولی حالا که از خودت شاکیم ، شکایتم رو واسه کی ببرم ؟؟؟!!!

خدایا چرا دیگه مثل قدیما هوامو نداری ؟؟؟ اینقدر بنده ی بدی شدم که ولم کردی به حال خودم ؟؟؟

 من که هرچی گفتی ، گفتم چشم !!! هرچی خواستی واسم ، راضی بودم به رضات ...

دیگه آخه اینو چرا واسم خواستی ؟؟؟‌ میدونستی میشکنم ... میدونستی داغون میشم ... پس چرا باهام این کارو کردی ؟؟؟!!! حالا کردی و گفتم صلاحمه !!! ولی دیگه چرا دوباره نمک پاشیدی روی زخمم ؟؟؟!!!‌

چرا تا میام یه کم آروم بشم ، یه کاری میکنی که رشته هام پنبه بشه ؟؟؟!!! خدایا ... کمکم کن !!! دارم میسوزم ... حالم خیلی بده !!! خیلی ...

هنوز هم میدونم که صلاحم رو میخوای !!! ولی اینکه چه حکمتی توی کارته ، فقط خودت میدونی ...

باشه تسلیم !!!

دیگه هیچی نمیگم ...  

بکش هرجا که خاطر خواهته !!!

باز هم تو بردی ...

دوستت دارم !!! مثل همیشه ... خیــــــــــــــــــــــــــلی !!!

 

 

 




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧




دیدیم مد شده همه میان از خودشون مینویسن و تریپ INTRODUCTION بر میدارن ، ما نیز به تقلید از دیگران خواستیم در وصف اوصاف بی مثال خود کیبورد فرسایی نماییم ، تا همگان از آشنایی با ما بسی مشعوف گردند !!! ( چه از خود راضی !!!‌ اَه اَه ... )

جان شما نمیگذرم ازتون اگه تا آخر این پست رو نخونین و Page‌ رو به علامت اعتراض ترک کنید ...

اگه رفتم معتاد شدم ، افتادم گوشه ی جوق ِ آب بدونین تقصیر اوناییه که این پست رو نخونده از Page   ام رفتن بیرون ...

و اینک ... دیری دیرین !!!  آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه  وارد میشود ...

 

-----

یه دخترم ، مثل همه ی دخترا ...

توی یه شهر زندگی میکنم ، مثل همه ی شهر ها که البته به واسطه ی پایتخت بودنش یه کم از بقیه ی شهر ها مزخرف تره ...

اسمم "  آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه "  نیست !!! ولی یه جور هایی این اسم 7 – 8 ساله که به سرنوشت و زندگی من پیوند خورده !!! ( غیب گفتم ... آیکون نوستراداموس !!! )

26 ساله و مجرد . ( الان دیگه ، واقعا ً واقعا ً واقعا ً مجرد ... )

قصد ازدواج هم ندارم ... بی خود اصرار نفرمایید !!! ( آیکون "  آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " با لپ های گل انداخته و در حال نظاره ی گل های قالی از شرم  ِ فراوان ، مثلا ً ً!!! )

با خانم والده ی محترم تنها زندگی میکنم .

سال 76 برای همیشه ، زندگیم از وجود پر برکت یه مرد بزرگ خالی شد ... رفت و  برای همیشه حسرت بی پدری رو برای من به یادگار گذاشت !!!

تربچه خانم ، که گاهگاهی توی نوشته هام ازش اسم میبرم خواهر زادمه و اسمش نگار خانمه .

یه برادر دارم و یه خواهر ، که هردوشون ازم بزرگ ترند .

عاشق خانواده ی کوچولومونم .

لیسانسم رو توی رشته ی در پیت ِ مهندسی صنایع گرفت .

الان هم دانشجوی فوق لیسانس رشته ی در پیت تره مدیریت صنعتی هستم .

یه بار توی زندگیم واقعاً واقعاً واقعاً عاشق شدم ، که حالا همون رو هم از دست دادم ... ( حالا میفهمم فرق اینکه جدی جدی عاشق بشی با وقتی که فکر میکنی عاشقی چیه !!! )

توی یک شرکت کاشت دکل های موبایل ، در نقش آچار فرانسه مشغول به خدمت به ملت شهید پرور و همیشه حاضر در صحنه میباشم .

و فی الحال نیز پست حساس و پر مخاطره ی کته بانو گری نیز به نقش های متنوع و استراتژیکمان افزوده گردیده است ... ( آیکون کوزت در سرزمین عجایب !!! ها ؟؟؟!!! آها اون آلیس بود که در سرزمین عجایب بود !!! حالا !!! هرچی .... )

اوقات فراغت و غیر فراغتمان را چارچنگولی در پشت کیبورد میگذرانیم ، همواره !!!

عاشق نقاشی هستم !!! گاهگاهی قلمی میگردانیم و هنری خرج عالم بشریت میکنیم ... رنگ روغنی به بوم میپاشیم و نقش فرشی به صفحه ی چهارخانه ی دل میسپاریم !!!

همه جور کتاب میخونم !!!‌ هرچی گیرم بیاد ... به قول یه عده از دوستان هَوَل ِ کتاب می باشیم بسیار زیاد !!! ( صد البته ، کتاب های درسی رو از این قضیه مستثنی کنید !!!)

توی یه دوره ای از زندگیم شعر هم میگفتم ... با مرگ بزرگ مرد زندگیم ، تمام ذوقم رو تبدیل به یک رباعی کردم و سنگ قبر اون مزین به غمنامه ی من شد  !!!‌  بعد از اون ماجرا کرکره ی خلاقیت رو کشیدیم پایین و در ابتکار رو هم تخته کردیم  ...

کشته مرده ی پیاده روی هستم !!! اون هم کیلومتر ها زیر بارون پاییزی ... ( قابل توجه عزیزانی که دلشون پیاده روی از میدون تجریش تا میدون راه آهن میخواد !!! دنبال یه پایه میگردم ... کسی داوطلب نیست ؟؟؟!!!‌ برای ثبت نام به بخش نظرات مراجعه فرمایید ... با تشکر  )

موزیک رو دوست دارم ... همه جورش رو !!! چون معتقدم که هر نوع از موسیقی برای یه شرایط خاص مناسبه و موسیقی بد نداریم !!! فقط موزیک باید در جای مناسب خودش شنیده بشه که به دل بشینه و از همین حرف ها دیگه  ....

توی زندگیم دوست زیاد داشتم ، ولی رفیق کم !!! ( واسه من معنی رفاقت خیلی وسیع تر از دوستیه و خیلی هم برای رفاقت ارزش قائلم  ... )

تموم زندگیم نوشتن بوده و هست ... چه قبلا ً ها که توی دفتر خاطرات مینوشتم ، چه الان که توی وبلاگ مینویسم  !!!

تا حالا توی عمرم ورزش نکردم !!!

کشته ، مرده ی شیرینی و شکلات و آیس پک خامه دار و کره ی بادوم زمینی و پاستیل و آب انار و فرفره و بام و هویج بستنی ِ خوشمرام و قلیون و عروسک های خنگ ِ ابله و بارون و کلاغ و تفریحات متنوع و گوناگون با سوسک و شنا می باشم . ( خالی بندی محض بود این قسمت شنا ... چون من از آب میترسم  !!! ) 

خلاصه اینکه یه دیوونه ی به تمام معنا ، که نمیشه هیچ کدوم از کار هاشو پیش بینی کرد ...

 




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧




به نظر من رختخواب یکی از خطرناک ترین وسایلی است که تا به حال توسط بشر اختراع شده است . سالیانه هزاران مرگ و میر به رختخواب ها مربوط میشود و به طور کلی اگه از من بپرسید تا لنگ ظهر خوابیدن به مراتب از سل و حصبه و وبا خطرناک تره  !!!

هدفم از این مقدمه حکیمانه چی بود حالا ؟؟؟!!! عرض میکنم خدمتتون ...

در راستای فعالیت های علمی ، فرهنگی ، هنری و کته بانو گریمان در چند روزه ی  اخیر به شدت دچار سندرم خواب آلودگی مزمن شدیم رفت  ... به گفته ی خانم والده ی محترم این از تنبلی و تن پروریمه که 4 فقره مسئولیت اضافه این همه منو دچار بیماری های عجیب  و غریب و لا علاجی نظیر چشم قرمزینوس و دماغ خشکینوس و ایضا ً هزار و یک درد بی درمان دیگه میکنه !!!

القصه که من همه گفته های بانوی منزل رو به شدت تکذیب مینمایم و همینجا و در کمال صحت و سلامت عقل ، اعلام میدارم که اصلا هم موجود به درد نخوری نیستم و خیلی هم باحالم !!! از شما هم خواهش میکنم که به جمع حامیان بنده ی حقیر پیوسته و کلا پاراگراف بالا را تکذیب نمایید ... با تشکر

اینقدر حرف زدم که اصل مطلبی که می خواستم بگم یادم رفت ... حالا کلا چیز خاص و مهمی نبوده احتمالا !!! بعدا که یادم اومد ، عرض میکنم خدمتتون ... هرچی بود تو مایه های تحقیقات و تفحصات شخص شخیص بنده در باب رختخواب بود !!!

امروز نیز کماکان چونان گذشته ، دقیقا مشغول هیچ کاری بودم ( حتی کاری نکردن هم خودش یه جور کاره !!! البته کار زیادی نیست ولی بالاخره خودش یه کاره ... ) که یه اس ام اس وسط یه خمیازه عمیق منو غافلگیر کرد !!! حدس بزنید کی بود ؟؟؟!!! شک ندارم که نمیتونین ...

رئیس ِِ بزرگ بودند !!! از انگلیس تشریف آوردن و با اعلام خبر ورود مبارکشون عیش و نوش ما رو از سرمون پروندن و نعشگی یه خواب طولانی رو بر باد دادند  !!! این رئیس بزرگ ِ ما یه خصلتی دارند که به شدت کفر منو در میاره ، اون هم اینه که هر روز صبح از خروس خون میان و جلوس میکنن در دفتر و اگه 2 ثانیه دیر برسی انواع و اقسام متلک های ریز و درشت رو بارت میکنن ... حالا شما فکرشو بکنین من قراره توی این یه ماهی که برادر مون ایران تشریف دارن چه مشقتی رو تحمل کنم !!! ( توی پرانتز بگم که در 6 ماهه اخیر من زودتر از ساعت 10 صبح توی دفتر رویت نشده ام !!! )

هنوز هم یادم نیومده در مورد رختخواب چی میخواستم بگم !!!

در حال حاضر اینجانب یه تهدید جدی برای بهداشت عمومی به حساب میام ، علتش هم اینه که از جمعه تا حالا حموم نرفتم و به احتساب آمار حدود 83 درصد مشکلات زیست محیطی دنیا رو افرادی امثال من بوجود آوردند ... آمار که دروغ نمیگن !!!  ( من این آمار و ارقام رو از خودم گفتم و وقتی دقیقا 100 درصد نباشه یعنی درسته !!!... مگه من چی چیم از این همه وزیر و وکیل و شخص شخیص توی این مملکت کمتره که هی از خودشون آمار و ارقام در میکنن و ملت شهید پرور هم باور میکنن ... )

الان که این پست را مینویسم ، ملالی نیست جز دوری شما ، که اون هم واسه خودش دردیه در حد و حدود تیم ملی برزیل و آرژانتین و این حرف ها !!!‌...

----

زیرشو نوشت 1 ) نمیدونم کی بهم گیر داده وقتی حرفی واسه زدن ندارم ، بنویسم !!!

زیرشو نوشت 2 ) کاکتوس هم پرید .

زیرشو نوشت 3 ) دارم دیوونه میشم !!! نمیدونم باید چی کار کنم !!! میترسم !!!

زیرشو نوشت 4 ) همین جا رسما از موسیو گلابی عزیز معذرت خواهی میکنم ...

زیرشو نوشت 5 ) دلم خیلی گرفته ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧




از طرف " کویریات " و " گاهنامه زندگی من " به یه بازی وبلاگی دعوت شدیم جمیعا ً ...

به نقل است از راویان اخبار و ناقلان گفتار که رسم و رسوم این بازی چنین می باشد که " چنانچه یک ماشین زمان داشتندی و با آن می توانستندی به گذشته و آینده سفر کردندی ، باهاش چی کار ها میکردندی و به کجا ها می رفتندی ؟؟؟!!! "

از شوخی گذشته یکی از بزرگ ترین حسرت های روزانه من از دست دادن زمانه و یکی از بزرگ ترین آرزوهام برگشتن به گذشته !!! این بازی بهم یه فرصت داد که روی روز های ستاره دار زندگیم یه مارکر بکشم و ( چون از Bold خوشم نمیاد ) Italic‌ اشون کنم !!!   

همین جا نیز به سنت دیرین گذشتگان ارج مینهیم و ما نیز ، شما را به این بازی دعوت مینماییم !!! ایضا ً جمیعا ً ...

اول بگم که اگه یه ماشین زمان داشتم ، امکان نداشت به آینده برم . چون دونستن آینده نه تنها برام جذاب نیست ، که خیلی هم استرس زاست !!!

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمیگشتم به اون سال ها که بابام بود و حسابی خودم رو واسش لوس میکردم ... حسابی قدرش رو میدونستم ... حسابی هواشو داشتم ... دیگه حرصش نمیدادم ... دیگه اعصابشو خرد نمیکردم ... خلاصه حسابی قدرش رو میدونستم که حالا اینقدر حسرت نبودنش رو نخورم !!!

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمیگشتم به اون موقع ها که هنوز خانوادمون پخش و پلا نشده بود و حسابی از صبح های جمعه و تخم مرغ عسلی و نون سنگک تازه اش لذت میبردم .

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمیگشتم و همه اون روز های مریضی و زجر کشیدن بابا رو ، با یه پاک کن ، پاک میکردم .

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمی گشتم به اولین روزی که اونو دیدم ، نه !!! اصلا بر میگشتم به دوران با هم بودنمون و همه اشتباه هامو اصلاح میکردم که دیگه از دست ندمش و حالا به خاطر نبودنش خودم رو با حرف زدن با در و پنجره و مرور خاطراتش سرگرم نکنم  ...

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمیگشتم به اون سه شنبه ی کذایی و از صفحه ی روزگار محوش میکردم !!!

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمیگشتم به اون 4 سال قشنگ دوره لیسانس و بیشتر ازش لذت میبردم و بیشتر قدرش رو میدونستم  !!! ( اصلا هم ناراضی نیستم که چرا کم درس خوندم و چرا اونجا قبول شدم !!! حالا الان که داریم تهران درس میخونیم چه گلی به سرمون زدیم مثلا ؟؟؟!!! )

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمیگشتم به روز تولد تربچه خانم و دوباره همه ی اون لذت هارو تجربه میکردم ... لذت اولین باری که توی یه گان صورتی دیدمش ، دمر توی تخت خوابیده بود و لباش غنچه شده بود !!! لذت اولین باری که بغلش کردم !!! لذت اولین باری که بوسیدمش !!! لذت اولین باری که بوسم کرد !!! لذت شنیدن اولین باری که بهم گفت " آله = خاله " !!! لذت اولین باری که دیدم داره راه میره !!! لذت اولین باری که دیدم داره مینویسه و میخونه !!!     

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمیگشتم به دوران دبستان تا دوباره معلم کلاس اولم رو ببینم ... خانم احسانی ... عجیبه !!! ولی فقط یه تصویر مبهم ازش توی ذهنم مونده و سختی نوشتن غین وسط ...

اگه یه ماشین زمان داشتم ، بر میگشتم به بچگی های مامانم و با هم میرفتیم ته باغ حاج دایی ، گنجشک میگرفتیم و یه حال اساسی هم به دایی بزرگم میدادم ، تا دیگه عروسک هایی که مامانم با خون دل درستشون میکرد رو نسوزونه ...

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمیگشتم به اون موقع ها که خونمون توی امیر آباد بود و با بر و بچس سوسک میگرفتیم و آویزونشون میکردیم به بند رخت مامان هامون و جیغشون رو در میاوردیم .

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمیگشتم و دل همه ی اونایی رو که شکسته بودم بند میزدم .

اگه یه ماشین زمان داشتم ، برمیگشتم و همه اشتباه های زندگیم رو جبران میکردم .

اگه یه ماشین زمان داشتم  ، شاید خیلی کار های دیگه هم میکردم ...

ولی حیف که ندارم !!!  




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧




بی حال تر از اونی هستم که بتونم این چند تا پاراگراف رو با یه سری چسب مناسب به هم بچسبونم ... اینه که شماره میزنمشون :

---

1 ) فکرش رو بکنین ، وقتی آدم چهار چنگولی چسبیده به کیبورد و کله اش رو تا گردن کرده توی مانیتور و در یه جاهاییش مشغول برگزار کردن عروسی بابت پیدا کردن چند تا مقاله ی آس  ِ ، و یهو بهش خبر میدن که خانوم والده ی محترمش ، طی یک معاشقه با در و دیوار ، دستش شکسته چه حالی بهش دست میده ؟؟؟!!!‌ ( اگه فهمیدین به من هم بگین چون من هنوز نفهمیدم ... )

2 ) به سلامتی مادر شدیم رفت  !!! الان دو روزه مدال مادری افتخاری  تربچه خانوم بر سینه ی ستبر ما نصب گردیده است ... ( آگهی تبلیغاتی : تمامی امور اعم از شست و شو ، رفت و روب ، نظافت راه پله و پارکینگ ، نگهداری از کودک و سالمند ، کشیدن آب حوض ، خفه کردن پیر زن و ... پذیرفته می گردد !!! ) حالا شما فکرش رو بکنین که این سرکار خانم "  آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه  " ی بخت برگشته توی این هاگیر و واگیر یکشنبه ارائه داره و تا دوشنبه هم باید 50 صفحه متن انگلیسی در مورد " معنویت در سازما ن " بخونه ... ( آیکون آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه  در حال شستن رخت توی تشت و کوبیدن توی ملاج خودش با دو دست کف کفی!!!‌ )

3 ) دیشب در یک حرکت غافلگیرانه کلاغه اومد به خوابم و هرچی خاطره بود رو یهو برام زنده کرد ... ( آیکون یک عدد پتو که دورش یک عدد "  آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه "  پیچیده شده است و در حال غصه خوردن و اشک ریختن به سر می برد !!! ) این که آدم بعد از گذشت چند و اندی ، نتونه با خودش کنار بیاد و آرامش رو در وجود مبارکش نهادینه کنه ، برای خودش شاهکاریه ... ( ای ول جمله ی فلسفی !!!‌ ) الان دو یو آندر اِستند که من در چه حالم ؟؟؟!!!

4 ) غلط نکنم اگه همین طوری پیش برم دچار سلاطون ویتامین ث بشم ... از دیروز چیزی حدوداً بالغ بر بیـــــــــــــــــــزده تا رانی پر تقال خوردم !!! ( کاه از خودت نیست .... و این حرف ها !!! )

5 ) هوس یه لیوان پر از کافی شاپ کردم با نون اضافه و پوره ی نخود فرنگی ...

 




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧




آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه هستم ... یک دیوانه ی زنجیری !!!

اگه از من بپرسید که ترک کردن سیگار راحت تره یا نوشتن وبلاگ ، بهتون میگم که ترک سیگار به مراتب ساده تره از ترک نوشتنه ...

یه ماه پیش در یک اقدام متحورانه ( شما بخوانید ابلهانه و یاغی گرانه !!! ) یه چاقو برداشتم و یکی یکی گلوی بچه هامو بریدم !!! بعدش هم عین بلا نسبت ، روم به دیوار ، گلاب به روتون ، سگ !!! ، پشیمون شدم ... ( آیکون قاتل  ِ جانی  ِ خطرناک ، با دندون های دراکولایی ِ خون خونی !!! )

حالا اینکه چرا اون بلا رو سر سه تا وبلاگی که ، کانهُ  فرزندان نداشته ام دوستشون داشتم آوردم بماند !!! ( البته بین خودمون بمونه ، اون کارم بیشتر شبیه واکنش روانی و عصبی  ِ یه خل و چل بود که می خواست واسه از دست ندادن یه چیز ، هوار تا چیز دیگه رو قربونی کنه ... اما نه تنها اون یه چیز رو بدست نیاورد ، بلکه  اون هوار تا چیز رو هم از دست داد و زندگیش خالی تر از همیشه و سیاه تر تر از همیشه تر شد ... )

یک ماهه باخودم تریپ ضدیت برداشتم که هی دخترک !!! دست به کیبورد بزنی قلم دستت رو خرد میکنم ( حالا این که دست هم مثل پا قلم داره یا نه رو اصلا نمیدونم ؟؟؟!!! شاید اصلا دست قلم نداشته باشه !!! ) ... منم نیست چون خیلی منطقیم و همین طور شر و شر ازم منطق فوران میکنه و اصولا هم با خودم صادق و رو راستم  ، اصلا دنبال نوشتن نرفتم !!! به به !!! ( آیکون پینوکیو با دماغ شونصد متری !!! )

نمیدونم واسه چی تو این پست این همه دارم اسرار زندگیمو واستون فاش میکنم و صداقتم به قل قل افتاده !!! ولی باز هم بین خودمون بمونه که توی این دوران غار نشینی و مراقبه و مکاشفه ، یه سه چهار تا وبلاگی باز گردم و دوباره بستم ... ( علت بستنشون ، همانا پایبندی به عهدی بود که با خودم بسته بوم !!! به به !!! به به !!! تشــــــــــــــــــــــــــــــوق ... ســـــــــــــــــــوت ... د  ِ بزن اون دست قشنگه رو ، یالا !!! )

از این همه صداقت خودم ، اشکم در اومد !!! ببخشید ، دستمال خدمتتون هست ؟؟؟ دست شما درد نکنه ... بی زحمت گوشتون رو هم بگیرید !!! (((( فیـــــــــــــــــــخخخخخخخششششششش ... ))))  تموم شد !!! میتونین انگشتتون رو از توی گوشتون در بیارید ...

القصه که اومدم اینجا تا بمونم ...

یا علی !!!   

 

آخرش نوشت 1 : یادمه اون وقتی که وبلاگ " دلنوشته های من  " خدا بیامرز رو زدم ( یعنی در واقع اولین وبلاگم رو که باعث و بانیش مستر موتان علیه السلام بود !!! ) اسم اولین پستش با اسم این پست یکی بود ...

آخرش نوشت 2 : قرار نبود کسی تا قبل از پست اولین مطلب از وجود خارجی این وبلاگ با خبر بشه ، ولی یه نفر از خودم هـــــــول تر ، مچمو گرفت ... تبریک میگم به مسیو گلابی عزیز !!! 1- 1 شدیم ...

آخرش نوشت 3 : آخیـــــــــــــــــــــــــــــــــش !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧