۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو،
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ،
با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خستگیمو در می‌کنم.

انگار الکی الکی بزرگ شدیم . یه نگاه به خودم میندازم تا باورم بشه که دیگه نه بوی عیدی ، نه بوی کاغذ رنگی و نه حتی بوی ماهی دودی ، اشتیاق اومدن عید و بهار رو توی عمق وجودم بیدار نمیکنه و قاب عکس روی دیوار کافیه تا به خاطرم بیاره که دیگه مادر بزرگی نیست تا بوی یاس جانماز ترمه اش همه جا رو پر کنه .

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب،
با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خستگیمو در می‌کنم.

نه دیگه از عیدی خبری هست و نه از سفره ی قلمکار هفت سینی که دورش جمع بشیم و ته دلمون خدا خدا کنیم که زودتر سال تحویل بشه تا سهممون رو از اسکناس های تا نخورده ی لای قرآن بگیریم . هر کدوم یه جاییم !!!

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه ،
شوق یک خیز بلند از روی بوته‌های نور،
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها،
با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خستگیمو در می‌کنم.

دیگه کفش ها برق نمیزنه ، آخه مد عوض شده !!! کی دیگه اون کفش های براق رو میپوشه ؟؟؟!!! اصلاً کی دیگه واسه عید کفش نو میخره ؟؟؟!!! اشتیاق کودکانه ی خرید عید ... دلم برای اون روز ها تنگ شده !!!

عشق یک ستاره ساختن با دلک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،
با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خستگیمو در می‌کنم.

بچه ها همه به زور گاج و قلم چی و پیک گل واژه شدن شاگرد زرنگ و علامه ی دهر !!! نه جریمه ای ، نه ترسی ، نه لرزی ... دیگه هیچ جا گل محمدی پیدا نمیشه که بشه لای کتاب گذاشت تا خشک بشه و عطرش صفحه های کتاب رو معطر کنه ولی تا دلت بخواد همه جا پر شده از گل های عجیب و غریب !!! حیف ...

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی، هوس یه آب‌تنی،
با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خستگیمو در می‌کنم...

خونه ها آپارتمانی ... نه حوضی ، نه باغچه ای و نه حتی جوی آبی !!! نذر ها هم که همه پولکی شده ... فلان تومن نذر فلان چیز !!!

به چی این سال ها باید دل خوش کرد ؟؟؟!!!

---

پی نوشت صفر : امسال میشه ١٢ سال ... کاش بودی !!! از وقتی که تو رفتی دیگه بهار به خونه ی ما نیومد !!! هنوز غم نبودنت تازه است ...

پی نوشت ١ : به رسم همیشه ، باز هم آخرین پست سالیانه ام  کودکانه بود . اما اینبار با دلی گرفته و شکسته !!!

پی نوشت ٢ : بدترین سال زندگیم ، سال ٨٧ بود خوب شد که تموم شد .

پی نوشت ٣ : با وجود همه اینها سال نو مبارک . برام دعا کنید .

پی نوشت ۴ : آخرین پست ٨٧ .




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧




ازش که جدا شدم ، حال و حوصله ی خونه رفتن نداشتم . اینقدر توی شرکت بهم سخت گذشته بود که هوای یه کم فکر کردن رو بندازه به سرم ...

راهم رو کج کردم ... مسیر مشخصی که نداشتم ، فقط دلم میخواست فکر کنم !!! درست نمیدونم چند ساعت داشتم راه میرفتم فقط میدونم که از ترس بمب و خمپاره و آرپیجی هفت و این حرف ها تصمیم گرفتم برگردم خونه !!! شب چهارشنبه سوریه دیگه ... حالش رو ببرید !!!

تمام مسیر به حرف های اون روزش فکر میکردم و اینکه چقدر توی این مدت بهش نزدیک بودم و نمیدیدمش . ما آدم ها گاهی عجیب بی توجه می شیم !!!

تموم این مدت همیشه حرف هامو شنید و من هیچ وقت حرف هاشو نشنیدم ...

تموم این مدت برام همه کار کرد و من براش هیچ کاری نکردم ...

تموم این مدت مثل یه داربست محکم بهش تکیه دادم و خودم نفهمیدم ...

حالم از این همه حماقت خودم به هم میخوره !!!

دل خداحافظی که نداشتم ، ولی به خاطر اون رفتم شرکت !!!

امروز موقع خداحافظی ازش تازه فهمیدم ، تنها دوستی بود که توی سخت ترین شرایط کاریم همیشه کنارم بود ، همه ی غر غر هامو میشنید ، همه ی بد قلقی هامو تحمل می کرد و بهم هیچی نمیگفت ... تازه فهمیدم که چقدر بزرگوارانه از کنار توهین هام میگذشته و دم نمیزده . اینجا که کسی غریبه نیست !!! بذارین اقرار کنم ... خودم خوب میدونم نیش زبونم تا کجا های ملت رو میسوزونه ...

آره ، امروز خیلی چیز ها رو فهمیدم ، ولی دیر ...

22 ماه تموم صبح هام با سلام کردن های زیر لبی و آرومش شروع می شد و بعد از ظهر هم با خدا حافظی های سر سری با هاش به شب هام گره میخورد ...

شاید اون برای خیلی ها فقط یه همکار ساده بود ولی برای من خیلی بیشتر از این ها بود . ندیدنش برام خیلی سخته !!! خیلی ...

روزی که پام رو گذاشتم توی این شرکت اصلاً فکر نمیکردم اینقدر بهش وابسته بشم که حالا این همه دلتنگی بیاد سراغم ...

این هم یکی دیگه از بازی های سرنوشت بود ...

---

پی نوشت : آخرین روز کاری من !!!      




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧




پرده اول :

 

- سلام عزیزم ، خوبی ؟ دلم برات تنگ شده ...

+ منم همین طور ... کجایی؟

- وای سرم خیلی شلوغه ، امروز از صبح تا همین الان جلسه بودم ، دارم دیوونه میشم ، امروز حداقل با 15-16 تا مهندس و ناظر انگلیسی و آلمانی و فرانسوی مذاکره کردم ... اوضاع خیلی خوبه نگران نباش !!!

+ کی برمیگردی ایران عزیزم ، دلم خیلی برات تنگ شده ... مانی هم همش دلتنگیتو میکنه ...

- سه شنبه ساعت 11 شب پرواز دارم ، عزیزم دارم لحظه شماری میکنم که ببینمت ، کاش تو و مانی هم میومدین ...

+ شرایط کاریمو که میدونی آخه !!! یه کم مرخصی گرفتن برام سخته ... ایشالا سفر بعدی همه با هم میریم ...

- خیلی دوستت دارم عزیزم ، مواظب خودت و مانی باش ...

+ منم دوستت دارم ...

- خداحافظ عسلم ...

+ مواظب خودت باش ... خداحافظ

 

بوووووووووووق .....................

 

پرده دوم :

 

- وای دیدی داشت ضایع میشد ... به خیر گذشت !!!

+ وااااااا ... نه بابا توام ... چقدر ترسویی !!! بعدش هم بالاخره که چی ؟؟؟‌ تا کی میخوای منو قایم کنی ... بالاخره من هم تو زندگیت سهم دارم ... نا سلامتی منم زنتم !!! خسته شدم از این همه قایم موشک بازی ... تو که جراتشو نداشتی اصلا غلط کردی دو تا زن گرفتی !!!

- مهتاب جون ، تو که تا حالا تحمل کردی این چند وقت هم تحمل کن ، به خدا بهش میگم !!! یه تار موی تو رو با دنیا هم عوض نمیکنم ... جون رضا دیگه اخم نکن ... من طاقت ناراحتی تو رو ندارم عزیزم ... حالا بخند !!!

+ برو بابا ، من دیگه خر نمیشم ، یا تا آخر این ماه به مهناز میگی یا من خودم یه کاریش میکنم ...

- نه تورو خدا ... عزیز دلم چرا لج میکنی ؟؟؟‌ قول میدم بهش بگم ، فقط تو یه کم طاقت بیار ...

+ تا آخر ماه ، همین !!! یک کلام ...

- حالا تو یه کم صبر داشته باش ... راستی خانوومی واست یه سورپرایز اساسی دارم !!!

+ چی ؟؟؟

- یه ویلای نقلی تو کلاردشت ...

+ وای ی ی ی ی ی ی ی عزیزم تو خیلی مهربونی ...

- دوست دارم عزیزم ...

+ منم دوستت دارم ...

 

پرده سوم :

 

- مامانی حالم خیلی بده !!! من بابامو میخوام ...

+ خوب میشی پسر گلم ... بابا سرش خیلی شلوغه ، بهش نگفتم مریضی ،اگه میگفتم نگران میشد، اونوقت غصه میخورد ونمیتونست کاراشو خوب انجام بده ... عوضش پسر گلم هم زود خوب میشه که بابایی وقتی برگشت خوشحال بشه ...

- مامان مهناز دلم یه جوریه ... پیچ میخوره !!! سرم درد میکنه ... حالم بده مامانی ...

+ تبت خیلی بالاست مادر ... بذار یه کم پاشویه ات کنم !!!

- من بابا مو میخوام ...

+ بابا میاد عزیزم ... بابا دوستت داره عزیزم ... بخواب مادر ، بخواب ... مامان تا صبح بیدار میمونه که مانی جونش راحت بخوابه ... واااااای رضا ، کجایی ؟؟؟ کاش اینجا بودی !!! نمیدونی چقدر بهت احتیاج دارم ... کاش اینجا بودی !!! کاش اینجا بودی !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧




حتی کاری نکردن هم خودش یه کاره ، کار زیادی نیست ولی بالاخره یه کاره !!! خــــــــــــــــــــــوب ... من دقیقاً الان مشغول هیچ کاری هستم !!! البته هیچی ِ هیچی که نـــــــــــه !!! خوب ، من مشغول شمردن انگشت های دست و پام هستم و نکته ی جالب و عجیب قضیه اینجاست  که هر دفعه ، آخرش به عدد 20 می رسم و چون عدد 20 اصولاً برام تداعی کننده ی خاطرات خوبیه ، اون اتفاق غیر منتظره رو به به فال نیک می گیرم و با لبخندی حاکی از رضایت مجدداً مشغول تحقیق و پژوهش میشم ...

توی هاگیر و واگیر مطالعات علمی خودمم که خانوم والده از اون انتهایی ترین نقطه ی خونه به این انتهایی ترین نقطه ی خونه پیامی مخابره میکنه ... ناچار دست از شمردن میکشم و چون صدای خواننده ی شهیر ساسی مانکن از حاج خانوم بلند تره ، گوش هامو وارد حالت شنود خود کار میکنم و مشغول تجزیه و تحلیل فرکانس های دریافتی میشم ... در حالیکه دارم سعی میکنم گوش هامو متقاعد کنم که دارند اشتباه عمل می کنند ، وارد صحنه میشم ... اما !!!!!!!!!!!! گوش رو گول زدیم ، چشم چی  ؟؟؟!!!

نه انگار درست میبینم !!! حاج خانوم شست پاشون رو گرفتن توی دستشون و دارن هِـــــــر هِـــــــر میخندن !!!

خوب از اونجایی که صحنه یک مقدار مشکوک به نظر میرسه ، نوک دماغ من شروع میکنه به خاریدن و این یعنی شروع یک حادثه ی خطرناک ...

در حالیکه با تعجب و دقت عجیبی مشغول بررسی نقاط مشکوک و تمامی جوانب این قضیه هستم ، خانوم والده رو بــِـــــــــــربــِــــــــــر نگاه میکنم ، تا بلکه خنده اش قطع بشه و بگه چه اتفاقی افتاده ؟؟؟!!! و بالاخره این اتفاق میفته و من می فهمم که طی فر آیند پر مخاطره ، پر استرس و پر خیلی چیز های دیگه ی رفت و آمد در آشپزخونه ، پاش خورده به پایه ی میز و انگار در رفته ... حالا کجا در رفته ، خودش هم نمیدونست !!!

البته ، شگفت انگیز ترین و جالب ترین نکته ی این ماجرا این بود که از همون اول من این مساله رو حدس زده بودم ... صادقانه میــــــــــــــگم ... باور کنید !!!

و اینچنین بود که مادر ما ، باز یه بلایی سر خودش آورد و ما دم عیدی باز شدیم کتــــــــــــــــــه بانوی منزل !!!

---

زیر نگار 1 ) برای عروسک دعا کنید ، خواهش میکنم ... خواهش میکنم ... خواهش میکنم ...

زیر نگار 2 ) عجب هوای دلـــــــــــــــــیه !!! یکی منو خاموش کنه ...

زیر نگار 3 ) هـــــــــــــو س بام داره خفه ام میکنه ...

زیر نگار 4 ) امروز برای بیــــــــــــــــزده هزارمین بار عکس های ترکـــــــــیه رو نگاه کردم !!! باورم نمیشه توی این مدت کوتاه این همه اتفاق افتاده و سیب قضا و قدر اینقدر چرخ خورده و یه عالمه تپ و تپ خورده تو ملاجم !!! 

  

--- 

بعداً اضافه شد :

نبودنت بغض شد و توی گلوم موند !!! هنوز خبری رو که توی وبلاگ عروسک خوندم باور نمیکنم ... تو رو خدا یکی بیاد به من بگه که دارم خواب میبینم !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧




هی عوضی ، گوش کن با توام !!!

 

تو که راه نجات جامعه ی در هم ریخته و به هم پاشیده ی ایران رو توی گرفتن دختر های بی پناهی میدونی که آخر خلافشون یه مانتوی تنگ و کوتاه و یه کم آرایشه !!!!!!!! تو که فکر میکنی امثال این جور دخترا جامعه ی پاک و مطهر ما رو به منجلاب فساد می کشونن !!!!!!! خودت هم قبول داری حرفت رو ؟؟؟!!! همه مشکلات جامعه حل شده و فقط همین یه مشکل مونده ؟؟؟؟!!!! تو که حالیت نیست اینجور دخترا نباید پاشون به بازداشتگاه هایی باز شه که هزار جور آدم لاشی و لجن ِ هفت خط توشن !!!!!! تو یی که گیر دادن به کفش و لباس رو بهترین راه حل برای راحتی کثافت های هرزه ی سیبیلو می دونی !!!!!! تویی که به جای جمع کردن این مرد های لش و لوش ِ هرزه ای که راه به راه واسه هر دختر خوب وبدی تو خیابون ترمز میزنن ، به فکر پیدا کردن مظلوم ترین دختر هایی که بی سر و صدا بیان سوار اون ماشین مسخره ات بشن و آبرو ریزی راه نندازن تا توی کثافت کوپنت رو پر کنی  !!!!!  توکه فکر میکنی همه ی قوس و قزح بدن خانم ها تبرج آفرینه !!!!!!!! تو که فکر میکنی فقط دختر جماعته که میتونه جامعه رو به کثافت بکشونه !!!!!!!! تویی که نگران تحریک شدن آقایون بیماری هستی که 24 ساعته در حال تحریک شدنن !!!!!!! تو که به مرد جماعت حق میدی که هر غلطی دلش خواست بکنه و آخرش زن جماعت رو باعث و بانی انحرافش میدونی !!!! تو که اصلا حالیت نیست درد از یه جای دیگه است !!!!!!!!  تو که ازصبح تا شب عین کفتار منتظری که یه طعمه ی خوب نصیبت بشه تا بتونی حسابی گوشتشو به نیش بکشی !!!!!!! تو که حتی به کاری که داری میکنی فکر نمیکنی تا ببینی درسته یا غلط  ، اثر داره یا بی اثره ؟؟؟!!! تو که کار هات قرقره ی ، چرندیاتیه که کردن توی مخت !!!!!! تو که خودت از صبح تا شب با دید زدن ناموس مردم ، به بهانه ی کنترل ، حسابی دلی از عزا در میاری !!!!!!! هی تو ... چرا یه ذره اون چشم های کورت رو باز نمیکنی که واقعا ببینی دور و برت چه خبره ؟؟؟؟؟!!!!!!!!

 

---

 

پی نوشت صفر : وقتی این متن رو نوشتم هنوز از گشت های ارشاد رسمی خبری نبود و افرادی با قیافه های از نظر خودشون موجه و معقول با لباس و خودرو شخصی ، مشغول خدمت به مام میهن و پاک سازی جامعه از عوامل تبرج آفرین و منحرف کننده بودند .

 

پی نوشت اول : این نوشته خیلی خیلی قبل تر ها ، سال آخر لیسانسم توی بابل و توی یکی از وبلاگ های خدابیامرز ترم ( میگم خدا بیامرز تر ، یعنی قبل از اون سه تایی که اخیراً بستم !!! ) ثبت شده بود ، اون وقت ها فقط و فقط واسه خودم و دلم مینوشتم ... بعداً دوباره توی وبلاگ " از رنجی که میبریم " این پست رو به خاطر سنخیتش با سبک نوشته هام گذاشتم ... اما اتفاقات این چند روزه منو دوباره مجبور به شخم زدن آرشیو مطالبم و بیرون کشیدن این نوشته از لابه لای نوشته های قدیمیم کرد .

 

پی نوشت دوم : ممنون هستی عزیز ، سعید مهربان  و عروسک دوست داشتنی . هیچ وقت لطفتون رو فراموش نمیکنم . هرگز ... ببخشید ، تبه دیگه !!! یهو میگیره ...

 

پی نوشت سوم : متاسفانه مجبور شدم کاری رو که خودم قبولش نداشتم انجام بدم ... مشکل دوستم حل شد !!! ولی به قیمت یک عمر دروغ ...

 

پی نوشت چهارم : خوب یادمه این نوشته رو توی چه حال و هوایی نوشتم !!! پس بهم خرده نگیرید که چرا این همه فحش آب کشیده و نکشیده توشه ... فقط از آقایون محترمی که این پست رو میخونن معذرت می خوام ، اگه توهینی شد صرفا منظورم یک دسته از انواع خاص آقایون بود که خودتون هم خوب میدونین کم نیستند !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧




دینگ ... دینگ ... دینگ ...

تلفن رو با عجله از توی کیفم در میارم ، به امید اینکه تو باشی ...

ولی تو نبودی !!!

دیگه حتی اون تلفن ها و sms  های گاه به گاه هم که حکایت از دلتنگیت داشت قطع شده ... فراموش شدم ، فراموش !!!

" Check your email if it is possible."

رسیده نرسیده لپ تاپ رو از توی کمد در میارم تا زودتر ایمیلم رو چک کنم . توی دلم غوغاست . خواه نا خواه همه چیز رو به تو ربط میدم . نکنه فهمیده !!! دلم نمیخواد کسی بدونه چی بینمون گذشته . بذار بین دوست هام من به بی وفایی شناخته بشم نه تو ...

ولی کدوم ایمیل ؟؟؟!!!

" Which of them?"

آدرس یکی از gmail هامو میفرسته ...

اَه ه ه !!! این کامپیوتر لعنتی هم که بالا نمیاد ...

توی این هاگیر و واگیر فحش و فحش کاری با کامپیوتر و ابراز ارادت به جد و آباد جناب رئیسم که شادی از اون ور جالیز داد میزنه که سایت T 2190 ، به کدومBSC میزنه ؟؟؟!!! بدو بدو که دارم میرم نوکیا دیر شده و پشت بندش کلی قربون صدقه ...

ما هم که خراب رفیق !!! کار اونو راه میندازم ... ولی هنوز دارن توی دلم رخت میشورن !!! خیلی وقته ازش خبر ندارم ... نکنه واسش اتفاقی افتاده ؟؟؟!!! قبلاً اینقدر رسمی sms نمی داد ... یعنی چی شده ؟؟؟!!! این روز ها عادت کردم به شنیدن خبر های بد و دیدن اتفاق های افتضاح !!!

ایمیلم با هزار تا سلام و صلوات و من بمیرم و تو بمیری باز میشه ... روزگار رو نگاه تو رو خدا !!! gmail‌ هم خودش رو واسه ما لوس میکنه !!!

دیگه آماده ی آماده ام واسه شنیدن یه خبر بد ...

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!! چیزی رو که میخونم باور نمیکنم ...

چی کار میتونم براش بکنم ، جز آروم کردنش و جز گرم کردن دلش به رفتن راهی که خودم هم قبولش ندارم .

من که اونو میشناسم . خوب هم میشناسم . نگم از خودم بیشتر ولی به اندازه ی خودم میشناسمش . چرا ازش غفلت کردم ؟؟؟!!! 2 سال پیش که من پیشش بودم پس چرا گذاشتم اینقدر ازم دور بشه ؟؟؟!!!

شاید بشه یه کار هایی هم کرد ، ولی به چه قیمتی ؟؟؟!!! به قیمت یه عمر تحمل زجر دروغ گفتن به کسی که قراره زندگی مشترکش با اون رو روی پایه های صداقتش بسازه یا به قیمت تحمل یه خروار غصه ی اشتباهی که ناخواسته و از روی عشق به سمتش کشیده شد .

میگه اول امیدم به خداست و بعد هم به تو ...

ساده تر و عاشق تر از اونی بود که بخوام بگم موقع این لغزش به عاقبتش هم فکر میکرده .

ازش میخوام که مطمئن بشه و توی دلم خدا خدا میکنم ، اونی که خودم و خودش فکر میکنیم نشده باشه . اینطوری همه چی به خیر میگذره و فقط وجدان درد از یه گناه که نه ، از یه اشتباه بچه گانه براش میمونه ...  

ما آدم ها عجیب گاهی بچه میشیم !!! ساده میشیم و بی فکر ...

نه شماتتش میکنم و نه نصیحت !!! شاید اگه خودم هم توی شرایط اون بودم ، همین کار رو میکردم شاید هم نه . نمیدونم ؟؟؟!!! من که جای اون نیستم ... با این فکر ته ته های دلم یخ میکنه !!! چرا الان اون اونجاست ؟؟؟!!!

دستم رو میزنم زیر چونه ام ، هد فون رو میذارم توی گوشم و آلبوم پاییز طلایی فریبرز لاچینی میبرم توی فکر و خیال ...

یاد اون روزی افتادم که اومد و گریه کرد و گفت که به خاطرش خودکشی کرده . یاد اون روزی میفتم که گفت با پدرش صحبت کرده . و یاد اون روزی که داستان جداییشون رو برام تعریف کرد .

فکر و خیال ولم نمیکنه و نگرانی و دل گرفتگیم و علامت سوال های جور واجوری که توی سرم خاموش روشن میشه و چشمک میزنه ...  

چی کار باید بکنم ؟؟؟!!!

چطور کمکش کنم ؟؟؟!!!

آیا درسته ؟؟؟!!!

آره ؟؟؟!!!

نه ؟؟؟!!!

نمیدونم ...

---

 

پی نوشت : متن ایمیل رو هم توی پستم آورده بودم ، که بعداً به صلاحدید شخص شخیص خودم حذفش کردم چون فکر کردم اینقدر واضح نوشتم که بشه فهمید آب از کدوم سرچشمه گل آلوده !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧