۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


یادم میاد یه بار بهم گفتی که وقتی از عشق سرشار میشی ، به یاد من میفتی . یادم میاد یه بار بهم گفتی که نگرانمی و بهم فکر میکنی . یادم میاد که حرف هات همیشه برام تداعی کننده ی روز های خوب عاشقی خودم بود .

بر میگردم و همه ی کامنت هایی رو که تا حالا برام گذاشتی دوباره میخونم . از خودم  بدم میاد که این همه مدته ازت بی خبرم و کاری نمیتونم برات بکنم .

نمیدونم چه اتفاقی افتاده برات که اینطوری از ما بریدی و بی خبرمون گذاشتی و تنها تنها رفتی . اما این رسمش نبود ، یادت باشه که ما همه مون دوستت داریم و نگرانتیم .

یه عادت گندی دارم که وقتی یه مدت از کسی بی خبر میمونم ، بد ترین گمان هارو در موردش میکنم و توی اعماق ذهنم توی بدترین شرایط ممکن تصورش میکنم . الان هم در مورد تو همین حس رو دارم . نگرانتم دختر !!!

دلم نمی خواست اون بلایی رو که من سر خاطره هام آوردم ، کس دیگه ای تکرار کنه . ولی انگار تو کردی و هیچ کاری هم از دست من برات بر نیومد . اما اشتباه نکن و برگرد ، هیچ چیز توی این دنیا ارزش ویران کردن گذشته رو نداره . وبلاگ تو گذشته ی تو بود ، خوب یا بد ، تلخ یا شیرین هرچی که بود یه بخشی از زندگیت بود و مرور زمان بدی هاش رو هم در نظرت دلچسب و دوست داشتنی میکرد پس نباید خرابش میکردی .

من همیشه میگفتم که دنیای مجازی وابستگی های بیشترو عمیق تری رو واسه ی آدم ها درست  میکنه چون اینجا با روح همدیگه است که داریم رابطه برقرار میکنیم نه با جسم هم . نمیدونم این پست رو میخونی یا نه ، ولی میخواستم بدونی که ما به فکرت هستیم .

برگرد !!! 

---

بعداً اضافه شد :

هرجا که هستی ، بهترین آرزو هایم برای توست ...

    




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧




این نوشته در مورد طرز تهیه کیک اسفنجی می باشد و چون این فرآیند ، بسیار حساس و پر خطر و حیاتی و بغرنج می باشد ، لطفاً افراد زیر 18 سال مطالعه نفرمایند !!!   

 

---

 

- معلومه کدوم گوری بودی تا حالا ؟ یه ساعته منتظرتم ، زیر پام علف سبز شد . ملت خشتک خودم که سهله ، خشتک جد آبادم رو هم پاره کردن !  

 

+  ...

 

- هـــــــــــــــوووووی ! مگه با تو نیستم ، چه مرگته ؟ چرا صدات در نمیاد ؟‌چرا چشمات خیسه ؟‌ چرا اینقدر عرق کردی ؟‌ چرا میلرزی ؟ اون عوضی باز بهت زنگ زده اینطوی به هَمِت ریخته ؟! مگه خود آشغالش  نخواست که بره ، دیگه واسه چی شل کن ، سفت کن در آورده ؟!

 

+ ...

 

- اَه ! خفه ام کردی . بگو چته آخه ؟ من که از نگرانی مردم ...

 

+ ...

 

- اون روز که بهت گفتم ، اینقدر آدم حسابش نکن ، هی به حرفم گوش ندادی ، حالا بکش ! حقته ! باید بیشتر از این سرت بیاد تا آدم بشی ...

 

+ ...

 

- اووووووه ... خوبه حالا تواَم ! بسه اینقدر هق هق نکن ، به درک ! حالا زر بزن بگو چه مرگته ؟ داری دیوونه ام میکنی هــــــــــــــــــــــــــا !

 

+ خفه شو اِلی ، اینقدر شر و ور نگو ، اعصابم داغونه .

 

- خوبه ! خوبه ! ماشاالله ! پس زبون هم داشتی و ما خبر نداشتیم . پایه ای یه آب انار بزنیم ؟

 

+ ...

 

- هـــــــــــــــــــــــوووووو !!!... اصلاً من ِ خر رو بگو که دارم واسه توی ِ الاغ عز و جز میکنم ، لیاقتت همون بز غاله ای بود که اینطوری گذاشت تو کاسه ات و رفت . برو بمیر ...

 

+ اِلی ، حوصله ندارم . اینقدر به پر و پام نپیچ ...

 

- بگیر اینو کوفت کن فعلاً ، یه کم بیای رو فرم . اینقدر هم ذِق ذِق نکن ، ملت داره چشاشون در میاد ، آبرومونو بردی ، یه لحظه خفه خون بگیر !!!

 

+  چی کار کنم اِلی ؟؟؟!!!

 

- باز نگی دلم تنگ شده و دارم دیوونه میشم و بدون اون نمیتونم و اِل و بــِل هـــــــــــا ...

 

+ ...

 

- چرا اینقدر بدنت سرده ؟؟؟!!! چرا اینقدر رنگت پریده ؟؟؟!!! لابد به خاطر آب اناره ، فشارت افتاده ، بده من اون کوفتی رو ، جنبه نداری که !!!! اَه ...

 

+ دیوونه چته !!! بده به من اونو ... این روز ها هرچی آب انار میخورم سیر نمیشم !!! همش دلم میخواد باز هم بخورم ... یه کم از اون لواشک ها که چپوندی تو کیفت بده بخوریم بابا ... نمیمیری که خسیس !!!

 

- به به ... بالاخره تخم کفتر هایی که مامانت بسته بود به نافت اثر کرد ... بلبلی میکنی !!!

 

+ نده !!! به درک ...

 

- بالاخره رفتی دکتر ببینی چه مرگت شده ؟؟؟!!! چرا اینقدر فرت و فرت حالت به هم میخوره ؟؟؟!!! بالاخره کی میمیری از دستت راحت میشیم ؟؟؟!!! بگیر کوفت کن ... اینم لواشک !!!

 

+ ...

 

- واااااای !!! باز چی شد ؟؟؟!!! بگیر این دستمال رو ، اون آب دماغت رو پاک کن .

 

+ رفتم دکتر ...

 

- خوب چی گفت ؟

 

+ واسم آزمایش نوشت ، الان از اونجا میام ، جواب آزمایشم رو برده بودم  ...

 

- خــــــــــــــــــــــــوب ؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

+ اِلی من .... !!!

 

- تو چــــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟!!!!!! گریه نکن یه دقیقه ... اَه !!! بگو چی شده ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

+ اِلی من ....................

 

---

 

پی نوشت 1 ) چیه ؟؟؟!!! چرا اینجوری نگاه میکنی ؟؟؟!!! نکنه توقع داری دختر معصوم و بی گناه ِمردم ، روم به دیوار ، استغفر الله دچار مشکلات بی ناموسی شده باشه !!! واقعاً که منحرفی ... ایششششش ...  

پی نوشت 2 ) نکته ی سانسوری که نداشت ... میخواستم الکی جـــــو بدم ...

پی نوشت 3 ) منم نفهمیدم مشکلش چی بود ؟؟؟!!! شما فهمیدین به من هم بگین ...

پی نوشت 4 ) قرار نبود اینهمه فحش داشته باشه توش ... به بزرگی خودتون عفو کنید !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧




اول نوشت : خدایی داشتم عقده ای میشدم !!! خدا پدر و مادر کوچه ی نادری رو بیامرزه که منو از معتاد شدن و کنار جوق ِ آب افتادن نجات داد ... انصافاً اگر کسی منو دعوت نمیکرد به دانای کُل شدن و نوشتن داستان کوتاه ( 100 تا 150 کلمه ای ) ، مجبور میشدین بیاین شب جمعه بهشت زهرا برام کمپوت هویج خیرات کنین چون از حسودی خودم رو دار میزدم ... ( اِواااا مادر ... چرا اینطوری لبت رو گاز گاز میکنی ؟؟؟!!! بده دروغ نگفتم و کلاس نذاشتم ؟؟؟!!!‌ خوب داشتم از حسودی تبدیل به جوان ناکام میشدم دیگه!!!  )

 

---

 

آروم آروم پله ها رو بالا میرفت ، هوا داشت تاریک می شد ...

یه لحظه وایستاد . چند تا نفس عمیق کشید . عجیبه ...  این بالا چقدر هوا خوبه !!!

هیچ وقت جراتش رو نداشت ولی بالاخره که چی ؟ باید یه بار واسه همیشه با خودش کنار میومد ... خسته شده بود از اینکه بهش بگن ترسو ! دیگه نمی خواست بترسه . باید تمومش می کرد ...

بالا تر و بالاتر ! هرچی از زمین دور تر می شد ، مصمم تر می شد برای پریدن . حس پرنده ای رو داشت که بهش وعده ی آزادی از قفس رو داده بودن ...

حالا دیگه اون بالای بالای بالا بود . یه نگاه به زیر پاش انداخت . لبخند زد . چقدر همه چیز کوچیک شده بود ...

دست هاشو از دو طرف باز کرد ! باد مستقیم میزد توی قفسه ی سینه اش و یه کم به عقب هولش میداد . چشم هاشو بست . سه تا نفس عمیق کشید . آماده ی آماده بود . آماده ی پرواز ...

دیگه نمی ترسید ...

حالا !!!......................

به 5 ثانیه نرسید که سفتی طناب رو توی مچ پاش حس کرد ...

 

---

 

آخر نوشت : میگن رسم و رسوم و قاعده و قانون این بازی اینه که فقط 5 نفر رو به بازی دعوت کنی . منم سعی کردم اونایی رو دعوت کنم که فکر میکردم با این بازی میتونن رابطه برقرار کنن و روم رو زمین نمیندازن ( اینو گفتم که منو نپیچونین !!! یه جور هایی توی رودربایستی گذاشتمتون دیگه ... ) . مَخْلَص کلام اینکه از طرف من کویریات ، یادگار های یک درخت ، منی که اهل رفتنم ، ناگفته های تارا و راز باران دعوتند !!! البته خیلی دلم میخواست کویر کور رو هم دعوت کنم ، ولی راستش مطمئن نبودم که تحویلم بگیره و توی بازی شرکت کنه ( یعنی بهتره بگم ، یه جور هایی مطمئنم که تحویلم نمیگیره !!! ) ؛ به هر حال به طور افتخاری کویر کور هم از طرف من دعوت اند ، اگه منت بذارن ، خوشحالم میکنن .  




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧




اُدیپ دو پسر  به نام‌های اتکلس و پولینیس و دو دختر به نام‌های " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " و ایزمن داشت. ( بزن اون کف قشنگه رو به افتخار ورود " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " !!! شُله شُله !!! محکم تر ... آهــــــــــــــــــا ، حالا شد !!! )

مشکل از آنجا آغاز شد که اتکلس پس از پایان اولین سال پادشاهی‌اش جِر زد و حاضر نشد تاج و تخت را رها کند چرا که بسیار آدم جو گیری بود و فکر می کرد که پادشاهی فقط به خودش می آید و بقیه باید بروند جلو بوق بزنند ( و هرآینه همه ی پادشاهان جو گیر می باشند و لعنت خدا بر آنان باد . ) پولینیس هم در جواب تیز بازی برادر زیر آبی ای رفت که نگو و نپرس !!! یعنی لشکری از دشمنان کشورش تشکیل داد و حمله کرد به قلمرو برادرش ولی اساسا ً دماغش سوخت و شکست خورد . دو برادر به دست همدیگر کشته شدند و دوباره کشور ‌ماند بی‌صاحب .

پادشاه بعدی، کرئون ، برادر مرحوم اُدیپ و عموی فرزندان او بود. به دستور کرئون جسد اتکلس با عزت و احترام دفن شد. اما جسد پولینیس ـ به خاطر خیانت به کشور ـ باید آن‌قدر روی زمین می‌ماند تا سوسک ها بخورندش .

آن موقع هم که مثل حالا نبود ، مردم آزادی بیان داشته‌باشند و بتوانند آشکارا و علنی با حرف پادشاه مخالفت کنند ! حرف پادشاه، قانون خدا بود و اگر جرات داشتی نه رویش بیاوری از سقف آویزانت می کردند .

" آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " که در سرتقی و تخسی در خانواده بسی سرآمد بود پیش خواهر رفت و به او گفت که قادر نیست چنین بی‌احترامی را به برادر مرده‌اش طاقت بیاورد. از ایزمن خواست تا به وی کمک کند تا با هم برادر را به خاک بسپارند.

ایزمن گفت : شـــــــــــــــــــــــــو خی  میـــــــــــــــــکنی  !!!

" آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " گفت : نه جان تو ...

ایزمن گفت : پس عمــــــــــــــــــــــراً !!! مگه خُلم ... 

اما " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " تصمیم خود را گرفته‌بود ، تصمیم گرفتنی !!! او، شبانه به سر وقت جسد برادر رفت و چون زورش نمی‌رسید تنهایی آن را به خاک بسپارد، روی جسد را با خاک پوشاند تا روح برادر را از سرگردانی ابدی نجات دهد. اما سربازان کرئون " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " را در حین ارتکاب به جرم دستگیر می‌کنند .

کرئون " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " را درون غاری زندانی می‌کند؛ " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " باید آن‌قدر آنجا بماند تا بمیرد.  ( می بینید !!! همه ی " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " های تاریخ موجودات مظلومی بیش نبودند که همانا مورد ظلم و ستم های بسیاری قرار می گرفتند !!! )

پیشگوی پیری نزد کرئون می‌آید و به وی می‌گوید که خاک بر سرت بادا که خودت با دست خودت آتش زدی به زندگیت و به زودی یه کُپه مرده روی دستت می ماند .

کرئون برآشفته می‌شود و با عده‌ای سرباز به سمت غاری که " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " را به آنجا تبعید کرده می‌شتابد. وقتی کرئون به غار رسید دید که پسرش هیمن نشسته یک گوشه‌ای و دارد هــــای هــــای گریه می کند. آن‌سو‌تر هم " آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " خودش را از سقف آویزان کرده بود. هیمن هم که اعصاب معصاب درست و حسابی نداشت شمشیرش را بیرون کشید تا پادشاه را بکشد. اما خطا کرد. بعد که دید گند زده به روش سامورایی ها هـــــــاراگیری کرد !

باد خبر این قضایا را به ملکه که مادر هیمن و همسر کرئون باشدرساند ، و چون آن موقع ها خود کشی بسیار کلاس داشت ، او هم خودش را یک جوری مُردانید !

و سرانجام کرئون ماند و یه کُپه مرده ...

آخرین خبری که از کرئون در دست است این است که با قلبی مملو از اندوه به بستر رفت. حالا از بستر بیرون آمد یا نیامد را در تاریخ ننوشته اند جانم !!! وگرنه من برایتان میگفتم دیگر...

---

پ . ن 1 ) با تشکر از " سعید " عزیز بابت سورپرایزش ... ( داداش اونجوری ها هم که فکر میکردی ما بی مرام نیستیم !!! )

پ . ن 2 ) دو سال و اندی قبل ، توی وبلاگ " دلنوشته های من " خدابیامرز ، این متن رو با یه سبک دیگه نوشته بودم ، اگه برای بعضی ها آشنا بود و تکراری به بزرگی خودشون ببخشند !!!

پ . ن 3 ) همین دیگه !!! بیشتر از این پی نوشتم نمیاد ...   




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧




روزی روزگاری در سرزمین طِبْس ( نه آن طِبْسی که در مصر است و در سریال یوزارسیف نشان می دهند بلکه آن یکی طِبْس که در یونان است ) پادشاهی بود به نام لائوس که بسیار پادشاه خفنی بود و مثل همه ی پادشاه ها هر کاری دلش می خواست می کرد و به هیچ صراطی هم مستقیم نبود .  آن وقت ها رسم بر این بود که پیشگویان هر وقت بی کار می شدند می آمدند نزد شاه و یک پیشگویی چیزی از خودشان در می کردند ، حالا اگر می گرفت که فبها و اگر نمی گرفت که هیچی ...

روزی پیشگویان به لائوس خبر دادند که به‌زودی صاحب پسری خواهد شد که به دست او کشته می‌شود. لائوس گفت : زرشک !!! بیشین بینیم بابا !!!  برای همین وقتی فرزندش به دنیا آمد ، بچه را داد دست یکی از خدمتگزارانش تا ببرد توی دشت و بیابان ولش کند تا گرگ ها بخورندش . خدمتگزار لائوس هم مثل تمام خدمتگزاران توی قصه‌ها حسّـــــــــــــاس !!! دلش به حال نوزاد بیچاره سوخت و به جای رها کردنش او را دست مرد چوپانی سپرد. نمی‌دانم چه شد که چوپان هم بچه را برد خدمت پادشاه سرزمین‌ کورینت و پادشاه و ملکه هم نوزاد را پذیرفتند و مثل بچه‌ی خودشان بزرگش کردند.  

سال‌ها می گذشت و ادیپ همینطور تند تند می بالید . تا اینکه روزی یکی از پیشگویان دربار به ادیپ خبر داد که چه نشسته ای ،  در طالع‌ات آمده‌است که روزی پدرت را به قتل خواهی رساند و مادرت را به همسری می‌گیری . ادیپ  گفت : چـــــــــــــــی  میگـــــــــــــــــــــــی ؟؟؟؟!!!!!!! بـــــی خیــــــــــــــال !!!‌ پیشگو گفت : جان تو خالی نمیبندم ، راست میگم بابا ... ادیپ هم برای فرار از سرنوشت تصمیم گرفت کورینت را ترک کند و هرگز بدان‌جا باز نگردد.

ادیپ در جریان فرآیند بالیدنش تبدیل به یک موجود بسیار بادی بیلدینگِ کاردرست شده بود و یک روز که داشت بیابان های طِبْس را گز می کرد.  توی جاده‌ی منتهی به طِبْس به مرد غریبه‌ای برخورد ( بچه پر رو هنوز پاشو توی طِبْس نذاشته سریع پسر خاله شد !!! ) و سر موضوعی که آخرش هم هیچکس نفهمید چی بود با هم حرفشان شد و ادیپ هم ، قــــــــــــــــاطی !!!‌ شمشیرش را کشید و مرد بیچاره را از وسط نصف کرد ، نصف کردنی !!! غافل از اینکه مرد غریبه کسی نبوده جز پادشاه طِبْس و پدر واقعی خود ادیپ. (در اینجا این سوال پیش می آید که پادشاه بدون بادیگارد و محافظ در کوه و بیابان چه کار می کرده است ؟؟؟!!! )

 بعد از آن ادیپ وارد طِبْس شد و به اسفینکس برخورد. اسفینکس جانور علافی بود با سر یک زن و بدن شیر و کارش این بود توی کوچه و خیابان ول بچرخد و الکی به این و اون گیر بدهد و معما مطرح کند . اگر کسی جواب معمای اسفینکس را درست نمی‌داد در جا فاتحه مع الصلوات !!! ( و همانا آن موقع ها فاتحه و صلوات نبود و ما برای کم نیاوردن ، آن را در اینجا استفاده نمودیم ، چون بلد نبودیم جایش چه بگوییم ... )  این اسفینکس دیده‌بود طِبْس مردمان خنگی دارد که جواب معماهایش را بلد نیستند، همان‌جا کنگر خورده بود و لنگر انداخته بود . تا آنکه ادیپ سر رسید و موفق شد معمای اسفینکس را حل کند . اسفینکس که ضایع شده بود دمش را روی کولش گذاشت و در رفت.

مردم طبس  که با کار ادیپ کلی حال کرده بودند ، برای قدردانی از او تاج و تخت را دو دستی تقدیمش کردند !!! ملکه‌ی بیوه هم که معلوم است به پادشاه جدید می‌رسد . سال‌‌ها از ازدواج ادیپ با ملکه (مادر واقعی‌اش) می‌گذشت و آنها صاحب چهار فرزند نیز شده‌بودند که بدبختی به سرزمین طِبْس روی کرد . ادیپ به‌دنبال یافتن دلیل این بدبختی‌ها به طالع‌بینان روی آورد. آنها گفتند که کجای کاری داداش !!!  کرم از خود درخت است و خودت منشاء این بدبختی ها هستی و لائوس و جاکوستا پدر و مادر واقعی تو ‌هستند ؛ ادیپ به همان سرنوشتی که برایش پیش‌بینی شده‌بود دچار شده‌بود، دچار شدنی !!!

جاکوستا که تازه فهمیده‌بود ادیپ همان پسر خودش است ، خودکشی کرد. ادیپ هم از شدت عذاب وجدان یک میخ برداشت و تا ته در چشمهایش فرو کرد تا کور شد . بعد هم تاج و تخت را به دو پسرش سپرد. آنها هم که بچه‌های خوب و آقایی بودند و نمی‌خواستند کار به گیس و گیس کشی بکشد با هم قرار گذاشتند  که یک‌سال در میان، نوبتی بر تخت بنشینند!

---

 

زیر نگار اول ) تو بی کانتینیود !!!  

زیر نگار دوم ) تقدیم به تارا ی عزیز ...

زیر نگار سوم ) برفش خــــــــــــــدا ست !!!

زیر نگار چهارم ) این روز ها "  اونور  " فعال تر بودم ...

---

شفاف سازی ( بعداً اضافه شد ) :

" آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه " در این قسمت داستان حضور نامحسوس و ضمنی دارد ... در قسمت دوم بیشتر با او آشنا خواهید شد .   

 




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧




در یک شب سرد زمستانی که باران به شدت میبارید و باد با قدرت هرچه تمام تر زوزه می کشید و در و پنجره ها به شدت به هم میخورد و صاعقه قلب آسمان را میشکافت در ابر شهری نه دور و نه نزدیک اعجوبه ی قرن بیستم پای به عرصه ی وجود گذاشت و ورودش به این دنیا نه تنها قلب آدمیان قرن بیستم را که انسان های قرن بیست و یکم و دوم و سوم و شاید هم چهارم را مالامال از شادی و خرسندی کرد .....

آیا می دانید این مخلوق یکتا که بود ؟؟؟‌ مندلیف ؟؟؟!!! ادیسون ؟؟؟!!! گالیله ؟؟؟!!! داروین ؟؟؟!!! آبراهام لینکن ؟؟؟!!!‌ نه ... سخت در اشتباهید !!! او کسی نبود جز آنتیـــــــــگونه ی بزرگ ... ( تشویق لطفاً !!! نور رو بیارین این طرف صحنه !!! اینجا که من وایستادم ... کجا میری ؟؟؟!!! ‌آهای ... اینجا بابا !!! من اینجام ... عجب ها !!! اصلاً ولش کن ... مگه من چی چیم از یه عده کمتره که مدعین دور سرشون هاله ی نور دارن !!! نگاه ... منم دارم !!! چی ؟؟؟!!! نمیخوای که بگی نمیبینی ؟؟؟!!! ( آیکون آنتیـــــــــــگونه چادر به کمر ، کفگیر به دست !!! ) آهــــــــــــــــــــا !!! حالا شد ... پس تو هم دیدی !!! آره خوب ... همه میبینن ، یه لحظه جا خوردم که ندیدی !!! )

خلاصه داشتم میگفتم که این آنتیــــــــــــــگونه ی بزرگ از همان اولش هم خروس بی محلی بیش نبود و بی وقت جهان را منور به حضور مبارکش نمود . ( یک چیزی تو مایه های نصف شب بود !!! ) البته چون  آنتیـــــــــــــگونه موجود بسیار منوری بود ، باید حتماً شب می آمد که وجود پربرکتش و نورانیت وجودیش خورشید را ضایع نکند !!!

میگن این موجود ِ عجیب وقت زاده شدن اندامی بس نحیف و لاغر مردنی داشت و بسیار هم زشت و زردنبو بود به طوری که وقتی اولین بار مادرش در بیمارستان بدیدندش جیغ کوتاهی کشید و از هوش برفت و وقتی دوباره به هوش آمد تصمیم گرفت یک جور هایی سبیل پرستار را چرب کند بلکه این کلاغ بی کرک و پر ِبی رنگ و رو را با یک دختر تپل مپل و جیگر طلا عوض کند اما از آنجاییکه پرستار سبیل نداشت و تازه صورتش را بند انداخته بود این نی قلیون فسقلی ماند بیخ ریش ننه اش !!!

سال ها گذشت و این وروجک توی کوچه و خیابان و بالای درخت و توی باغچه و مرغدونی و روی دیوار و این حرف ها بالیدن گرفت و بزرگ شد .

چنانکه شاهدان عینی ماجرا اذعان داشته اند همانا تفریح مورد علاقه اش بستن پای سوسک های بیچاره با نخ و چپکی آویزان کردنشان از بند رخت های مادرش بود و خودش هم همی رفتندی ، یک گوشه ای قایم شدندی که وقتی مامانش میاید رخت پهن کند و جیغ می کشد او ببیند و ته دلش هی قنج برود که آخ جــون جــون جـــونمی جــــون  ...

همینطور روزگار میگذشت و هر چی این روزگار بیشتر میگذشت مادرش الطافش را به او بسیار تر مینمود و فحش ها و نفرین های جدید و up date تری در وصف ِ کمالاتش می سرود چرا که این آنتیـــــــــــگونه ی ما یه چیزی تو مایه های ویروس و باکتری بود که بعد از مدتی نسبت به آنتی بیوتیک ها مقاوم می شوند و به گفته ی آن شاعر شهیر ِ شیرین سخن توپ و تانک و مسلسل که سهل است آرپیجی هفت هم در او اثر نمیکرد و مادرش مجبور میشد از متد های به روز تری برای خنثی سازی این بمب متحرک استفاده کند .

چرخ روزگار می چرخید و آنتیــــــــــــــــگونه همچنان به بالیدن خودش ادامه میداد ...

تا اینکه وقت مدرسه رفتنش شد و مادرش خواست که او را به مدرسه همی فرستد ولی با مقاومت هرچه تمامتر آنتیـــــــــــگونه مواجه گردید . بالاخره زور مادرش اندکی چربید و اورا در میان اشک و آه و فغان و ناله روانه ی مکتبستان نمود . آنتیــــــــــــــگونه از همان عنفوان خردسالگی عاشق مدیریت بود فلذا  تمام مشق هایش را می داد دختر همسایه اشان برایش بنویسد و خودش بر قضیه نظارت مینمود ، نظارت کردنی !!!

زمان همچنان میگذشت و میگذشت و آنتیــــــــــــــــــگونه بس که همش شاگرد اول بود خسته شده بود و چون وقت کنکور فرا رسید تصمیم گرفتندی که درس خواندن را رها کرده به یللی و تللی بپردازد و نتیجه این شد که رتبه اش در کنکور چنان شد که حتی شمارش ارقامش هم از دستش در می رفت !!! اما بالاخره یک دانشگاهی پیدا شد و او را آنجا راه دادندی ... نقل است ، روزی که برای ثبت نام به داشگاه فوق مراجعه کرد ، فکر کرد اشتباه آمده است و می خواست برگردد ، اما برادرش دستش را کشید و همی گفت : " هرکس خربزه می خورد ، پای لرزش هم می نشیند سرکار ِخانم !!! " و این جمله آنتیـــــــــــگونه را سخت گران آمد و در دلش گفت : یک جا حالت را میگیرم سر فرصت ، حالا ببین !!! اینچنین شد که پایه های فوق لیسانس قبول شدن آنتیــــــــــــــگونه شکل گرفت و همانا دلیلش کم کردن روی برادرش بود ...

و امـــــــــــروز این منم

زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.

و امروز آنقدر تنها و سرگردانم که نمیبینم کسانی را که به دورم حلقه زده اند و می کوشند مرا باز گردانند به حقیقت آنچه در آن غوطه ورم . باور کنید هنوز خاطره ها آنقدر قدرت دارند که مرا به زنجیر بکشند و ساعت ها در خودشان غرقم کنند .

در کوچه ها باد می امد
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شد باد می آمد

وقتی به گذشته ها فکر میکنم و به غوغای درونم مینگرم ، دلم برای خودم می سوزد که چرا اینگونه شد و اینگونه خودم با دست خودم خط بطلان به تمام خواسته ها و نخواسته هایم کشیدم . آرزوهایم بر باد رفت ...

ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد

خودم هم گیجم . از فراموش شدنم و از این همه بغض که با تنهایی هایم تقصیمشان میکنم . دقت کردی !!! حماقت های بشر را پایانی نیست ...

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

دلتنگی ها را پایانی نیست . آنقدر قصه های مشترک هست که مانع فراموشی شود . مثل همیشه خودم را گول میزنم ... تو هم گول میزنی ، هم خودت را و هم دلت را ... شوخی نیست آقـــــــــــــــا جان !!! عشق است ، عشق !!!

یک بار دیگر هم عقربه ی بزرگ زندگیم چرخید و مماس با عقربه ی کوچک تنهاییم به من لبخند زد !!! یکسال دیگر هم گذشت و امروز نبودنت از همیشه پر رنگ تر و پر رنگ تر بود ... تبریک نگویید !!! امروز آغاز مرگ من است ...

---

پی نوشت 1 ) تولدمه ... امروز ... 10 بهمن ...

پی نوشت 2 ) یادش نبود !!!

پی نوشت 3 ) باز هم نقاب ...

پی نوشت 4 ) متن رو در شرایط روحی خوبی شروع و در شرایط روحی بدی تموم کردم ، به خاطر همین دو بخش کاملاً متفاوت داره. ببخشید !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧