۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


+ چه خبر شده ؟ امروز حالم خیلی بده . نکنه وقتش باشه ؟ ولی نه ! من که هنوز کامل نشدم ... اگه برم اون بیرون نمیتونم نفس بکشم ، اونوقت میمیرم !!! نمیتونم بیام بیرون ... آی آی آی !!! سرم درد گرفته ... کمکم کنید ... اینجا چقدر باریکه !!! کمک ... کمک ....

 

- نوزاد آسفیکسی کشیده ... عجله کنید ... باید انتوبه اش کنیم !!! به بخش خبر بدید سریع یه   ونتیلاتور آماده کنند . چک کن ببین بازوبندش رو درست نوشتی ؟ نوزاد ... ، جنس : پسر ، تاریخ تولد : 3/4/87 ، سن حاملگی : 28 هفته .

 

+ اینجا چقدر سرده ، دارم میلرزم . نور اینجا چشم هامو اذیت میکنه . اینا دارن چی کار میکنن ؟ آخ !!! یواش ... گلوم داره میسوزه !!! مامان ... من مامانم رو میخوام !!!

 

روز بعد     4/4/87

 

- شنیدی مادرش فرار کرده ؟؟؟!!! میگن معتاد بوده ... طرف خیلی تیز بوده ، ساعت ملاقات یه چادر میندازه سرش و الفرار !!!

 

+ این آدم هایی که لباس سفید دارن خیلی اذیتم می کنن . همش سوزن فرو میکنن توی دست و پام. خیلی دردم میاد . هنوز گلوم میسوزه . من گشنمه ... شیر میخوام ... من مامانم رو میخوام !!! شاید اون هم مثل من مریضه که نمیاد پیشم ... راستی اینها داشتند در مورد چی حرف میزدن ؟؟؟!!!

 

20 روز بعد    24/4/87

 

+ امروز حالم بهتره . اون لوله هارو از دماغ و دهنم بیرون آوردن . حالا دیگه می تونم خودم نفس بکشم. ولی هنوز هم سرفه میکنم و نمیتونم آب دهنم رو قورت بدم . دست و پام رو هم نمیتونم تکون بدم . چقدر دلم برای مامانم تنگ شده ... نکنه مامانم منو فراموش کرده ؟؟؟!!!

 

- هر وقت بالای سر این بچه میام اعصابم داغون میشه ... نگاه کن ، طفلک سرش رو این طرف نگه داشته ... طوری از توی انکوباتور بیرون رو نگاه میکنه که آدم احساس میکنه چشم به راه مادرشه ....  

 

25 روز بعد     29/4/87

 

+ امروز شیشه شیر گذاشتند توی دهنم تا خودم بخورم ... ولی من که بلد نبودم !!!

 

29 روز بعد     2/5/87

 

+ یه دوستی داشتم اسمش سمیرا بود . اون هم مثل من تنها بود . اون هم مثل من مادرش رو گم کرده بود  . نصف شب حالش بد شد . بعد چند تا از اون لباس سفید ها ریختن بالای سرش . اونا داشتند توی گلوش از اون لوله ها فرو میکردن . بعد خودم دیدم که فرشته ها اومدن و سمیرا رو از روی تخت برداشتن و با خودشون بردن . سمیرا موقع رفتن داشت میخندید . یعنی فرشته ها حالش رو خوب کردن ؟؟؟!!! کاش اون فرشته ها منو هم با خودشون برده بودن ...

 

46 روز بعد      19/5/87

 

+ چقدر خسته ام  ... چقدر تنهام ... آخه من که خودم نخواسته بودم بیام اینجا !!! توی خونه ی قبلیم که بودم ، فرشته هارو میدیدم ، باهاشون بازی میکردم ... وقتی که میخواستم بیام اینجا فرشته ها به من گفتن بیرون که بری دو تا فرشته ی مهربون منتظرت هستن ... پس چرا از وقتی که اومدم اون دو تا فرشته ی مهربون رو ندیدم ؟؟؟!!! یعنی ممکنه که خدا یادش رفته باشه و اون دو تا فرشته ی مهربون رو به من نداده باشه ؟؟؟!!! شاید این آدم ها که لباس سفید دارن همون فرشته ها هستن !!! آخه اینا هم مهربونن ... منو بغل میکنن ... برام شیر میارن ... باهام بازی میکنن !!! نمیدونم چرا یکی از اون لباس سفید ها هر وقت میاد بالای سرم چشم هاش خیس میشه ؟؟؟!!!

 

55 روز بعد     28/5/87

 

- طفلک بچه داره  دو ماهه میشه ولی هنوز قدرت مکیدن نداره ... وقتی می خوام سرنگ شیر رو وصل کنم به لوله ی معده اش طوری انگشتم رو میگیره و فشار میده و تو چشمهام نگاه  میکنه که انگار میخواد با هام حرف بزنه .... 

 

76 روز بعد      17/6/87

 

+ امروز خسته و بی حوصله دمر افتاده بودم . داشت خوابم می برد که یه نفر پنجره ی اتاق شیشه ایم رو باز کرد . خودش بود ... همون لباس سفیدی که وقتی منو میبینه چشم هاش خیس میشه !!! از دیدنش خیلی خوشحال شدم . خواستم بهش نشون بدم که چقدر بزرگ شدم ... سرم رو از روی تخت بلند کردم و روی دستهام وایستادم و توی چشم هاش نگاه کردم  !!! اون در اتاق شیشه ای رو باز کرد و منو بغل کرد ... باز هم چشم هاش خیس شد !!!

 

100 روز بعد       10/7/87

 

+ دیگه  چیزی احساس نمیکنم ... همه اش آسمون رو نگاه میکنم ... منتظرم ببینم کی فرشته ها میان و منو با خودشون میبرن !!!

 

٢٨/7/٨٧

 

- آماده اش کن . با دفتر پرستاری هماهنگ کردم . پرونده اش تکمیل شده . لباس هاشو تنش کن . همه ی وسایلش رو بذار توی کیفش . به مدد کار ها سفارش کن دارو هارو طبق دستور بهش بدن . راستی به بهزیستی بگو ما اینجا " علی " صداش میکردیم . خوب بپوشونش سرما نخوره . مواظبش باش .

 

---

 

و اما در تاریخ 29/7/87  علی کوچولو در بهزیستی با فرشته های مهربونش به آسمون پرواز کرد ... علی کوچولو طاقت دوری نداشت !!!

 

---

پ . ن 1 ) واقعی بود .

پ . ن 2 ) این اتفاقات زیر سقف همین آسمون بار ها و بار ها تکرار می شود !!!

پ . ن 3 ) روحش شاد .

پ . ن 4 ) برای همه ی علی کوچولو های معصوم و بی گناه دعا کنید .

پ . ن 5 ) منم نمیدونم چرا چشمهام خیسه ؟؟؟!!!‌




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧




خوان پنجم :


رستم آن قدر تاخت و تاخت تا به دشتی خرم رسید ، رخش را رها کرد تا بچرد و خودش هم یه چرتی بزند توی رگ !!! رخش وارد گندمزار یک دشتبان شد . دشتبان هم نامردی نکرد و با چوب زد رخش بدبخت رو لت و پار کرد . و آن قدر صبر کرد تا رستم از خواب بیدار شد و به او گفت : چرا اسبت را در گندمزار من رها کرده ای مرتیکه ی غول بیابونی ؟ رستم باشنیدن حرف های او عصبانی شد و دو گوش او را آنقدر پیچاند که گوش هایش کنده شدند .‌( و این حرکت بسیار غیر اخلاقی و غیر ورزشی بود !!!! حالا بچه یه شِکَری خورد و فحش داد باید اینقدر خشن برخورد میکردی ؟؟؟!!! )  دشتبان در حالیکه کَفِش از اینهمه پر رویی رستم بریده بود ، دو گوش خود را پیش اولاد پهلوان دلیر مازندران بردو ماجرا را تعریف کرد. اولاد با عده ای به طرف رستم رفت و نام و نشان رستم را پرسید که این قلدره کیه اومده به ملک ما و آی ی ی  نفس کش  و از همین حرف ها .... رستم هم که هَوَل ِ کتک کاری !!!! حسابی خین و خین ریزی راه انداخت و اولاد را هم به اسارت گرفت . ( و شاید بهتر است بگوییم که با
قلدر بازی گذراند !!! خداییش زور میگفت دیگـــــــــــــــه !!! )


خوان ششم :


رستم کمند انداخته بود در گردن اولاد و عین بز او را به دنبال خود میکشید . از اولاد جای شاه ایران را پرسید . اولاد گفت : نمیگم !!! رستم گفت : غلط میکنی !!! میخوای بدم چوب ... ( از گفتن ما بقی مکالمه اولاد و رستم به علت بد آموزی معذوریم !!! به هر حال وبلاگ یک محل فرهنگی می باشد !!!! ) بالاخره اولاد
مُقُر آمد و زبان باز کرد و گفت : از این جا تا زندان کاووس صد فرسنگ راه است در بین راه دویست حلقة چاه عمیق قرار دارد و در این مسیر ترسناک صد رشته کوه قرار گرفته این کوه ها آنقدر بلند ند که پرندگان نمی توانند از آن بپرند و از چاه ها دوازده هزار دیو محافظت می کنند . سپس دشتی پر از سنگ وجود دارد که حتی آهوها هم نمی توانند در آن جا بدوند . بعد از آن سرزمین بز گوشان و نرم پایان است و پس از آن باید فرسنگ ها راه بروی آن وقت به پادشاه مازندران و سیصد هزار سوار او می رسی ( و در این مرحله اولاد خیلی جو داد مگر اینکه رستم بی خیال سفر شود ولی رستم لجباز تر از این حرف ها بود که به این زودی جا خالی کند !!!‌ ) آنها تمام این مراحل را با موفقیت پشت سر گذاشتند تا به کوه اسپروز رسیدند . اولاد گفت این جا دروازة شهر مازندران و محل زندگی ارژنگ دیو است . رستم به طرف چادر ارژنگ رفت و چنان نعره ای زد که دشت به لرزه افتاد ارژنگ صدای نعره را شنید و از چادر بیرون آمد رستم به او مهلت نداد و در یک چشم بر هم زدن سر ارژنگ را از تنش جدا کرد . ( و چقدر ارژنگ پَپه و خنگ بود  !!!! ) رستم بیشتر دیوها را کشت و از خوان ششم نیز گذشت . ( و شاید بهتر است بگوییم که بابا تو دیگـــــــــــــه کی هستی !!! )


خوان هفتم :


رستم به راهنمایی اولاد پیش کیکاووس رفت. ( و معلوم نبود محافظان و زندان بانان کیکاووس کجا غیبشان زده بود که رستم به این راحتی رفته بود نشسته بود ، وَر ِ دل ِ کیکاووس و با هم دل و قلوه رد و بدل میکردند !!!‌ ) رستم ماجرا را برای او باز گو کرد . کیکاووس گفت اگر دیو سپید بفهمد که تو ارژنگ را کشته ای تمام دیو ها را جمع می کند و به طرف تو می آید و کله ات را نیز می کَنَد ... بهتر است تو به سراغ او بروی و در یک حمله ی گاز انبری او را غافلگیر نمایی . رستم گفت : ای وَل !!! دَمِت گرم !!! فکر خوبی می باشد ، من رفتم !!! اما کیکاووس گفت : وایستا بابا ... چی چی رو رفتم !!! هنوز حرفم تموم نشده ... خلاصه که باید از هفت کوه بگذری یک غار تاریک و بزرگ سر راهت قرار دارد که محل زندگی دیو سپید است وقتی دیو سپید را کشتی جگر او را با خود بیاور . پزشکی به ما گفته اگر سه قطره از خون جگر دیو سپید در چشمانمان بچکانیم فوری بینا می شویم . ( و معلوم نیست ، این چه جور بند و زندانیه آخه !!! ) رستم با اولاد به راه افتاد و به غار دیو سپید رسید . واز اولاد پرسید ازدیو سپید برایم بگو ( خوب شد این دفعه اولاد بیچاره را به جایی نبست ، آخر هر بار که رستم میخواست با اولاد حرف بزند ، او را به یک جایی می بست !!!‌ )  اولادگفت وقتی آفتاب به وسط آسمان بیاید وگرما زیاد شود دیو سپید به خواب می رود و بیشتر دیوها هم می خوابند در این لحظه می توانی به آن ها حمله کنی . رستم اولاد را به تخته سنگی بست تا در نرود  و خودش به راه افتاد ... وقتی وارد غار شد چشمش جایی را ندید چون یک قانون فیزیکی می گوید وقتی از جای روشن میروی در جای تاریک مردمک چشمت بسیار گشاد می باشد !!!  وقتی چشم هایش عادت کرد احساس کرد کوهی بیشتر غار را پرکرده . ناگهان کوه تکان خورد و چون رستم میدانست که کوه ها تکان نمیخورند استنتاج نمود که ، دیو سپید آن جا خوابیده . دیو آن قدر بزرگ و ترسناک بود که رستم ترسید ، شمشیر خود را برداشت و پای دیو را قطع کرد . ( خوب شد ترسیده بود ، وگرنه چه کار مینمود ؟؟؟ ‌) دیو از شدت درد به رستم حمله کرد آن قدر آن دو با هم جنگیدند که نگو ... و بالاخره رستم از یک لحظه غفلت دیو استفاده کرد و او را بلند کرد و به زمین کوفت و به سرعت خنجرش را کشید و در قلب دیو فرو کرد دیو به زمین افتاد و مرحوم شد . رستم جگر او را بیرون آورد و از غار بیرون رفت و دست و پای اولاد را باز کرد  و به این ترتیب از خوان هفتم نیز گذشت . ( و شاید بهتر است بگوییم تیز بازی در آورد که در رفت !!!)

 

او خیلی سریع جگر دیو را برای کیکاووس برد و سه قطره از خون جگر دیو را در چشم وی و یارانش چکاند . و جگر دیو بسیار خون داشت .  آن ها همگی بینا شدند و سپس شاه را بر تخت سلطنت نشاندند و یک هفته جشن گرفتند .

قصه ی ما به سر رسید ...  کلاغه به خونش نرسید !!! ولی رستم با یه عالمه جایزه به زابلستان رسیــــــــــد ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧




خوان اول :


رستم راه دو روزه را یک روزه طی کرد ( بس که با سرعت غیر مجاز حرکت میکرد و اگر آن موقع ها راهنمایی رانندگی هایشان دوربین کنترل سرعت داشتند ، هــــوار تومان جریمه اش میکردند و تازه عکسش را میگرفتند و میفرستادند به در منزلشان و آبرویش پیش همه ی همسایه ها میرفت و همه میفهمیدند که او انسان قانون شکنی می باشد . ) و سرانجام گرسنه شد و در دشتی گور خری را شکار کرد و آن را بعد از تکه تکه کردن به سیخ کشید ( چون در آن دوران از این رستوران های بین راه در مسیر مازندران وجود نداشت که اکبر جوجه سرو کنند !!! ) و اسبش رخش را رها کرد تا در دشت بچرد و ارزش این اسب اینقدر در نظرش زیاد بود که حاضر نبود با هزار تا " بنز و پرادو و ب. ام . و  " عوضش کند . کمی از شب گذشته بود که شیر ی آن دو را دید ابتدا به اسب حمله کرد رخش دو دست خود را بالا برد و بر سر شیر کوبید سپس پشت جانور را گاز گرفت و او را از پای در آورد ( حالا فهمیدید چرا رستم رخش را با هزار تا " بنز و پرادو  و  ب. ام . و  " عوض نمیکرد ؟؟؟!!!! خوب یک دلیل ساده اش این بود که " بنز و پرادو و ب. ام . و  " هیچکدام گاز نمیگیرند !!! ‌)  هنگامی که رستم از خواب برخاست بعد از آگاه شدن از ماجرا دستی به پشت اسب وفادارش کشید و او را نوازش کرد به این ترتیب او از خوان اول گذشت . ( و شاید بهتر است بگوییم که گذرونده شد !!! اونم در خواب ... )


خوان دوم :


رستم آن قدر رفت و رفت تا به بیابان خشک و بی آب و علفی رسید . از اسب پیاده شد به اطراف نگاه کرد تا چشمه ای بیابد . ناگهان احساس کرد میشی از جلوی او گذشت ( وسط اون برهوت میش داشت چی کار میکرد رو خدا میدونه دیگه !!! ) او میش را دنبال کرد و به چشمه ای رسید . ( و چشمه همان جاست که امروزه  آبش را در ظرف های پلاستیکی می کنند و خدا تومن بهمان میفروشند و هی میگویند بخورید که املاح معدنی دارد برای تنظیم ویتامین ِ سنگ و کلوخ بدنتان مفید می باشد . ) بعد از بر طرف کردن تشنگی به راه خود ادامه داد و به این ترتیب از خوان دوم نیز گذشت . ( و شاید بهتر است بگوییم که گذرونده شد !!! اونم شانسکی ... )


خوان سوم :


رستم برای رفع خستگی در مکانی استراحت کرد که جایگاه اژدها بود این اژدها آن قدر خطر ناک بود که کسی حتی شیر و پیل ( نه از آن پیل ها که اسمش باطری می باشد !!! از آن یکی پیل ها که دوتا گوش ِ بَلبَلی دارد با یه دماغ واجب العمل زیبایی !!! ) جرأت نداشت به او نزدیک شود . وقتی اژدها به محل زندگی خود بازگشت رستم و رخش را دید . او ابتدا به طرف رخش رفت رخش به سرعت خود را بالا ی سر رستم رساند چون دیگه این تو بمیری از آن تو بمیری ها نبود و رستم هم به رخش یاد داده بود که با آتیش بازی نکند و از دهان اژدها بسیار آتیش بیرون می آمد ... آتش بیرون آمدنی !!!! رخش رستم را بیدار کرد ولی ناگهان اژدها در تاریکی پنهان شد و رستم از دست رخش شاکی شد و بر سر رخش فریاد کشید که چرا او را از خواب بیدار کرده است  و حتی چند تا فحش بد هم داد . این اتفاق چند بار روی داد و بار آخر که رستم از خواب بیدار شد اژدها را در روشنایی عجیبی دید او در حالی که شمشیر را بالای سرش گرفته بود به طرف اژدها رفت و فریاد زد نام تو چیست ؟ ( و اژدها ها در آن دوران سخنگو بودند و حرف میزدند ، حرف زدنی !!!! ) اژدها با خشم گفت : تا به حال کسی از دست من جان سالم در نبرده است . رستم گفت : باشه بهش میگم !!! زرشک !!! بیشین بینیم بابا !!! بچه ای هنوز !!! اژدها انگار نشنیده باشد ، گفت : تو نامت چیست ؟ رستم گفت : من رستم هستم پسر زال و نوة سام . به تنهایی یک لشکر را حریفم و با اسب دلاورم دور زمین را طی می کنم و هی یه عالمه برای اژدها خالی بست ... پس از جدال فراوان رستم با شمشیرش ضربه محکمی به سر اژدها زد و سرش را جدا کرد . و خوان سوم به پایان رسید . ( و شاید بهتر است بگوییم بالاخره یک بار هم خودش وارد عمل شد !!! )


خوان چهارم :


رستم پس از این پیروزی از خداوند تشکر کرد و خداوند بسیار قادر و متعال است ... آن قدر رفت و رفت تا به جایی رسید که پر از گل و گیاه بود و آوای پرندگان از همه طرف به گوش می رسید . رستم چشمه ای دید که آبش مانند اشک زلال بود و در کنار آن سفره ای با بهترین غذا و نوشیدنی ها پهن بود و رستم هم که شکمو ، سه سوت از اسبش پیاده شد و دست و رویش را شست ( چون بسیار به بهداشت فردی اهمیت می داد و مامانش بهش یاد داده بود که حتماً قبل از غذا دستانش را بشوید تا مریض نشود .) و در کنار سفره نشست . در گوشه ای سازی افتاده بود . ساز را برداشت و آن را نواخت و سرودی خواند ، سرود خواندنی . سرود رستم به گوش یکی از زنان جادوگر رسید او خود را به شکل زنی زیبا در اورد و به طرف رستم رفت . ( با عرض پوزش ، این قسمت ها مقداری مشکل شرعی و اخلاقی دارد و از گفتن آنها عاجز می باشیم ، چون اگر بگوییم ممکن است وبلاگمان به عنوان وبلاگ متخلف شناخته شود و درش را تخته کنند . همین را بدانید که اگر این قسمت ها را برادران و خواهران غیور گشت ارشاد می دیدند ، حتما آنها را دستگیر مینمودند و می بردند وزرا ... ) رستم برای خوردن غذا نام خدا را بر زبان آورد و همین که نام خدا را گفت زن به جادوگری زشت تبدیل شد و رستم تازه فهمید که چه رکبی خورده است . رستم بس که حالش گرفته شد ، کمندش را به دور جادوگر انداخت و سپس با شمشیر او را به دو نیم کرد بدین ترتیب رستم با سلامت از خوان چهارم گذشت . ( و شاید بهتر است بگوییم که گذرونده شد !!! باز هم شانسکی ... )

----

آخرش نگار ١ ) قول میدم قسمت بعدی آخرین قسمت باشه !!! انصافاً از پرتاب لنگه کفش و امثالهم به شدت بپرهیزید .

آخرش نگار ٢ ) شب تاسوعایی ببین تو رو خدا چی نوشتم ... خدا وکیلی اگه سوسکی چیزی شدم تو اون دنیا یحتمل به خاطر نوشته ی امشبه !!!

آخرش نگار ٣ )  احتمالاً یک ماه آینده ماه کم کاری من خواهد بود ( به علت شب امتحان و این حرف ها دیگه ... خودتون مستحضر هستید کـــــــــه !!! ) رفقا به بزرگواری خودشون عفو بفرمایند!!!  

----

بعداً اضافه شد :

چیه موسیو گلابی ؟؟؟!!! نگاه داره ... هــــا ؟؟؟!!! حرفی میخواستی بزنی ؟؟؟!!! 




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧




پس از آنکه کیقباد با عزرائیل تریپ رفاقت ریخت و در مجموع ارتحال نمود یکی از پسران او به نام کیکاووس سریع به  تخت سلطنت تکیه زد و گفت اوّل !!! حالا دیگه خودم شاهم ! و تازه بی ادب زبانش را نیز برای همه در آورد . و اینچنین شد که کیکاووس پادشاه گشت .

 از آنجاییکه همه ی پادشاه ها بد می باشند و اصولا ً پادشاه ها باید حتماً گول ِ قدرت را بخورند ، بعد از مدتی قدرت و ثروت کیکاووس را فریفته ساخت و او خود را بالاتر و برتر از همه پنداشت . و دور از جون ، روم به دیوار گفت من یه چی تو مایه های خدا می باشم .
روزی از روزها کیکاووس و همراهانش در گلزاری زیبا و خرّم نشسته بودند ، نوازندگان ساز می نواختند و خوانندگان با آواز آنان را همراهی می کردند شاید هم یه دو سه تا دختر از نوع جیگر طلایش نیز برای آنها به رقص عربی مشغول بودند که ناگهان دیوی از دیوهای مازندران خود را به شکل یک رامشگر در آورد ( و در آن زمان به
DJ‌ ها ، رامشگر میگفتند !!! ).  مازندران در آن دوره جزء ایران نبود و از جمله بلاد کفر به شمار میرفت که باید مشت محکمی به دهانشان کوبیده می شد و از آنجایی که در همه ی بلاد کفر و خارجه دیوان حکومت دارند ، پادشاهی به نام دیو سپید نیز در آنجا حکومت میکرد . دیوی که خود را به شکل رامشگر در آورده بود به گلزار رفت و به پرده دار قصر گفت من رامشگری مشهور از مازندران هستم و آرزویم این است که برای شاه ایران مطربی کنم . ( و پرده دار اگر زن باشد همان منشی می باشد و اگر مرد باشد چون ضایع می باشد که به او منشی بگویند نام مسئول دفتر را برایش بر گزیده اند !!!‌ ) و پرده دار ، کله اش را کرد درون پرده و برای ورود رامشگر اجازه طلبید . پس از اجازة کیکاووس رامشگر سرودی زیبا در وصف مازندران خواند .  او چنان مازندران را وصف کرد که کیکاووس را شیفتة آن جا ساخت . و تصمیم گرفت به آن جا حمله کند و این یک استراتژی جنگی بود از جانب خارجیان تا حال ٍ پادشاه ایران را بگیرند .

خبر به زال پدر رستم رسید و به او گفت : بهتر است از تصمیم خود صرف نظر کنی ولی کیکاووس همچنان بر تصمیم خود پا فشاری می کرد و پایش را میکوبید زمین و میگفت میخوام ، میخوام !!! و خرس گنده خجالت هم نمیکشید . زال که متوجه شد که نمی تواند مانع پادشاه شود به زابلستان بازگشت و توی راه که میرفت با خودش گفت اصلاً به درک . ( و این حرف در آن زمان ها از جمله ی حرف های  بد به شمار نمیرفت !!! و پدر رستم بسیار آدم خوبی می باشد ... ) 

به دستور کیکاووس گیو یکی از فرماندهان سپاه با هزار مرد جنگی به مازندران حمله کرد . او بسیاری از شهرها را ویران ساخت و بسیار بی جنبه باز ی در آورد و مردم بسیاری را کشت ، سپس به شهر آبادی در دامنة اسپروز رسید و به کیکاووس خبر داد که چه نشسته ای که اینجا مکان است و بر و بچس را بردار و بیاور  تا با هم حالی بکنیم . ( و همانا منظورش از حال کردن ، به عیش و نوش پرداختن بود ، نه کار دیگری !!! )   

جریان به گوش شاه مازندران رسید ( و مازندران بسیار شاه داشت !!!‌ )  او دیوی به نام سنجه را احضار کرد و به او گفت زود به سراغ دیو سپید برو و به او بگو که چه نشسته ای که این ایرانی ها آمده اند و میخواهند مملکت ما را دو لپی هاپولی کنند و ایرانی ها بسیار وحشی می باشند و گند زده اند به مملکتمان . ( و ما اینجا میهن پرستیمان گل کرد و حالمان از این حرف ناپسند پادشاه مازندران بر آشفت و خودمان ، خودمان را سانسور نمودیم که کسی نفهمد دیگران چه حرف های بدی در مورد ما میزنند . )
دیو سپید به شهری که کیکاووس در آن اردو زده بود رفت و حسابی حالشان را گرفت و همگی از جمله پادشاه بینایی خود را در اثر جادوی دیو سپید از دست دادند . و او پادشاه و همراهانش را به سختی آزار داد و آنان را اسیر کرد اما کیکاووس پنهانی موبایلش را در آورد و چون رومینگ بوجود آمده بود توانست از خارجه به  زال تلفن بزند  و این از برتری های همراه اول نسبت به ایرانسل می باشد . ایرانیان از شنیدن این خبر بسیار غمگین شدند ولی ته دلشان خنگ شده بود و یک جور هایی غنج هم میرفت که یکی پیدا شده و حال پادشاه یک دنده اشان را گرفته است . زال که خیلی انسان با مرامی بود و اصلاً هم عقده ای نبود ، پسرش رستم را روانه مازندران کرد .

---

آخرش نوشت  ) تقدیم به خانم سپانلو ، دبیر ادبیات دوران دبیرستانم . ( اگه بفهمه این بلا رو سر داستان های شاهنامه آوردم ، خود کشی میکنه !!! )

 




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧




دعوت موسیو گلابی ، تارا و سیب من را لبیک میگوییم و بازی  مـــــــی کنیم !!!

در ضمن از همه اونایی که تا حالا توی این بازی شرکت نکردن ، میخوام که بازی کنن ... این بازی یه خوبی بزرگ داره و اون اینه که مجبورتون میکنه به " مهم " های زندگیتون دقیق تر نگاه کنید .

 

سوال بازی : فکر کنین اگه همین الآن (خدای نکرده) بفهمین که بیمارین و بنا بر نظرات علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارین، در این مدت کوتاه سه کار مهمی که حتماً انجام می‌دین چیه؟ (منظور کارهاییه که به امور دنیوی مربوط می‌شه، نه دعا و عبادت و طلب حلالیت؛ چون به هر حال هر انسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال می‌ره!)

 

از اونجایی که من اصولاً انسان با منطق و با فهم و کمالاتی هستم ، اصلاً هم از شنیدن این خبر ناراحت نمیشم و اصلاً هم گریه زاری و ننه من غریبم در نمیارم و مثل یک انسان کاملا ً منطقی و رشد یافته با قضیه برخورد میکنم !!! (تبر خدمتتون هست ؟؟؟!!! یه مقدار دماغم قدش بلند شده ، میخوام هرسش کنم ... فکر نکنین به خاطر این خالی هایی بود که بستم هـــــــــــــا !!! نــــــــــــــــه !!! )

 

در مورد قضایای کمد دانشگاه و آبرو ریزی پیش خانواده و این حرف ها که وصیت هامو قبلاً به موسیو گلابی عزیز کردم و خیالم راحته که از شدت کنجکاوی هم شده وصیت منو تمام و کمال اجرا میکنه !!! بنابراین نیاز ی نیست اصلاً وقت گرانبها مو واسه خاطر پاک سازی آثار جرم تلف کنم … ( موسیو گلابی جان اگه به وصیتم عمل نکنی ، سر پل صراط یه حال اساسی بهت میدم هــــــــــــا !!! گفته باشم  !!! در ضمن این یک تهدید بود یه وقت اشتباهاً ابراز لطف برداشت نشود ...  )

 

و اما سه کار مهمی که میکنم :

 

1 ) هر روز میرم دم شرکتشون و از دورنگاهش میکنم !!! فقط همین ...

 

2 ) یه بار دیگه کمدی الهی رو از اول ِ دوزخ تا آخر ِ بهشت میخونم چون احساس میکنم توی اون شرایطی که هر لحظه به مردن نزدیک و نزدیک تر میشم ، خوندن این کتاب پذیرش مرگ رو برام آسون تر میکنه  و بهم آرامش میده ... چون اصولا ً آدم ترسویی هستم ، به این جور مسکن ها نیاز دارم  !!! ( بذارید یه اعتراف بکنم ... از تولد 25 سالگی به این ور احساس میکنم زندگیم افتاده توی سراشیبی و داره با یه سرعت باورنکردنی منو به سمت مرگ میبره !!!‌ بد جوری به فکر مردن افتادم ... )

 

3 ) در ِ کار و دانشگاه و خلاصه هر نوع فعالیت علمی ، فرهنگی ، هنری و اجتماعی رو تخته میکنم و میرم خونه ی خواهرم لنگر میندازم ، که توی این سه ماه باقی مونده ی عمرم حسابی با تربچه خانم کشتی کج بگیرم و جفتک پرونی کنیم !!! ( نیست من دارم میمیرم !!! هیشکی بهمون گیر نمیده که این حرکات مستهجن چیه از خودتون در میارین !!! ) در ضمن مامانم رو هم سر جهازیه ام با خودم میبرم خونه ی خواهرم !!! ... دامادمون هم اگه مشکلی داره میتونه بره خونه مامانش !!! من که بیشتر از سه ماه زنده نیستم ، خوب یه کم تحمل کنه ... دِهَه !!!

----

 

پی نوشت اول ) خوب که فکر میکنم میبینم ،‌ کار های انجام نشده زیاد دارم ، ولی توی سه ماه نمیشه جمع و جورشون کرد . پس همین سه تا کار از سرم هم زیاده ...

پی نوشت دوم ) باحال میشد اگه آدم میدونست کی قراره بمیره هــــــــــــــــــا !!!

پی نوشت سوم ) برام دعا کنید که صبور باشم . به دعای همتون احتیاج دارم .  




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧




یه استاد داریم که هر موقع منو میبینه بهم میگه یاغی ، توی جمع که باشیم یه کم رسمی تَر ِش میکنه و بهم میگه شورشی !!!

امروز که از خونه راه افتادم ، همه اش احساس میکردم یه چیزی توی گلوم گیر کرده ... یه بغض عجیب !!! دلم میخواست گریه کنم ، داد بزنم ... ولی حیف که نمی شد !!!

خسته شدم ... به خدا خسته شدم !!! از اینکه همش منتظر باشم ، از اینکه نتونم تصمیم بگیرم ، از اینکه شب و روز با خودم کلنجار برم که الان داری چی کار میکنی ... راستش این روز ها یه حس احمقانه پیدا کردم که بد جوری آزارم میده !!! حس نفر دوم بودن ... نمیدونم  !!! ولی متاسفانه همونقدر که تو به حس ششم من اعتقاد داری ، خودم هم دارم ...

به خاطر همین یه تصمیم گرفتم ، به قول استادمون از نوع یاغیگرانه اش !!!

می خوام فردا همه چیز رو تمومش کنم ... نمیخوام دیگه تو تصمیم بگیری !!! میخوام من این بار قاطع باشم ... من وظیفه ام رو انجام دادم ، باهات موندم تا آروم آروم به نبودنم عادت کنی و حالا احساس میکنم که اون اتفاق افتاده و من دیگه رفتم توی حاشیه ، دیگه منو نمیبینی ... همین رو میخواستی نه ؟؟؟!!!

پ . ن 1) حالم اصلاً خوب نیست ...

پ . ن 2) مثل همیشه ، یه ماسک میزنم به صورتم !!! این بار صورتک ِ بی تفاوتی ...

پ . ن 3) حس یه معتادی رو دارم که مدت هاست مواد بهش نرسیده و داره از درد به خودش میپیچه !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧




یکی بود یکی نبود ...

انگار واسه اینکه یکی باشه ، حتما ً باید یکی نباشه ...

انگاری حکم کردن !!!

چرا ؟؟؟!!!

دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز ... نه این دقایق خوشبو که زیر شاخه ی نارنج می شود خاموش ... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو شاخه ی شب بوست ... نه هیچ چیز ... مرا از سکوت خالی اطراف ... نخواهد راند ... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد !!!

کتاب رو باز میکنم ...

صدا کن مرا ... صدای تو خوب است ... صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است ... که در انتهای صمیمیت حزن می روید ... در ابعاد این عصر خاموش ... من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم ... بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ... و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد ... و خاصیت عشق این است !!!

نمیدونم  ؟؟؟!!!

ولی انگار یک جور هایی دچارم ...

دچار یعنی ...

عاشق !!!!

قصه ی ما هم حکایت شده است برای خودش ...

و عشق صدای فاصله هاست ... صدای فاصله هایی که غرق ابهامند !!!

دلم برای کلاغ بیچاره می سوزد !!!

تازه می فهمم که چه میکشید از آنهمه نامردی ما آدم ها ...

راستی چرا هیچ وقت به خونه اش نمی رسید ؟؟؟!!!

چرا هیچ وقت نذاشتیم که واسه یه بار هم شده ، بره و برسه به خونه اش ؟؟؟!!!‌مگه اون بیچاره دل نداشت ؟؟؟!!!

بیچاره کلاغ ...

همینه که نسلش داره منقرض میشه !!!

از غصه است ...

دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم ... و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم ... شهاب نگاهش مرده بود !!!

پسرم ...

چه آرزو هایی که برباد رفتند ...

و چه حسرت هایی که ماندند به دل ...

سبدم پر از خواب شده ... هوس یک گاز گنده از سیب سرخ خورشید کرده ام !!!

دیشب با خودم فکر میکردم ...

انسان وقتی دلش گرفت ... از پی تدبیر میرود ...من هم رفتم !!!

حافظ هم با من لج کرده !!!

جوابم را پرت و پلا می ده ...

انگار نه انگار که زمانی رفیق بودیم و دلی به دل ِ هم داده بودیم و قصه ها به گوش هم زمزمه میکردیم ...

خدا که نگو ... انگار او هم با من چپ افتاده !!! صدایم را نمیشنود !!!

خلاصه که قصه ی شادی های ما هم به سر رسید و این بار من هم گیج و گنگ ، وسط ابهام و دودلی ، با کلاغ سیاه غصه ، همراه شدم ...

 

-----

پی نوشت 1 ) ببخشید موسیو گلابی عزیز که باز هم به قولم عمل نکردم .

پی نوشت 2 ) ببخشید که این همه ناله میکنم .

پی نوشت 3 ) ببخشید که این روز ها پراکنده مینویسم ، ذهنم نظام درستی نداره .

پی نوشت 4 ) برام دعا کنید .

پی نوشت 5 ) دم  ِ همتون گرم !!! خــــــــدای ِ رفاقت اید !!! کوچیک ِ همتونم ...  

 

 

 

 




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧