۞ هوین ژووووری ۞


هجویات یک ذهن چهارخونه ی راه راه


درد عشقت 8 ساله شد ...

غم نبودنت یکساله ...

رفتی و گم شدی پشت غبار بی وفایی و من ماندم و افسوس دست هایی که یک روز تنها گرمی بخش زندگی بی رونق و خالیم بود ...

هنوز هم شاه مقصودت همان بو را می دهد ...

هنوز هم سرگردان حل همان معادله ام ... معادله ی نبودنت !!!

بندینک دلت برای همیشه پاره شد !!!

رفتی ...

.

.

.

.

امسال باران آمد ...

آسمان هم با من اشک ریخت برای روز هایی که بی تو رفتند ...

خالی !!!

بدون برق نگاهت ...

بدون گرمی آغوشت ...

بدون شراب نفست  ...

.

.

.

.

امروز، رکورد نبودنت شکست !!!

---

پی نوشت : بد نیست شما هم یادی از قدیم بکنید. < اینجا >




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸




نشسته بود جلوم و با دقت و وسواس کاغذ های A4 رو از وسط تا می زد و لای هم می گذاشت.

ازش پرسیدم : داری چی کار می کنی؟!

گفت: بعداً میگم..

تازگی ها این جمله رو یاد گرفته بود و هر وقت می خواست سنگ قلابت کنه ازش استفاده می کرد.

دیگه به این جور جواب سر بالا دادن هاش عادت کرده بودم. از وقتی رفته بود مدرسه رفتارش خیلی عوض شده بود. می شد بزرگ شدنش رو توی حرکات و حرف هاش حس کرد.

سرم رو به پروژه ام گرم کردم و هر از چند گاهی یه نیم نگاهی بهش می انداختم تا سر در بیارم داره چی کار میکنه. ولی انگار زرنگ تر از این حرف ها بود. طوری نشسته بود که پشتش به من بود و نمیدیدم داره چی کار میکنه.

یه ساعتی گذشت...

حسابی مشغول کارم بودم که از پشت دست های کوچولوش رو حلقه کرد دور گردنم و صورتش رو چسبوند به صورتم. وقتی این کار رو می کرد یعنی می خواست بوسش کنن.

یه نیم دور چرخیدم و بغلش کردم...

نشست روی پاهام و چیزی که توی دستش بود رو با ذوق گرفت جلوی صورتم و گفت : خالــــــه ، قشنگـــــــه ؟!

تازه فهمیدم داشته چی کار می کرد...

یه کتابچه درست کرده بود و توش یه داستان از خودش نوشته بود. برای داستانش، نقاشی هم کشیده بود. حتی کتابش شناسنامه و طرح پشت جلد هم داشت.

یاد بچگی های خودم افتادم ...

داره خیلی شبیه من میشه ....

---

پی نوشت: امروز یکسال شد که اینجام ...

 




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸




مکان: کوچه امون ...

زمان : کلّه ی سحر ...

بازیگران : من، ایشون و اوشون ...

 

پرده اول:

با هزار مکافات از خواب بیدار میشی و در حالیکه بالش ات رو بغل کردی و کیفت رو انداختی روی کول ات، لخ لخ کنان راه میفتی دنبال یه لقمه نون حلال و ایضاً توی دلت با جد و آباد هرچی رئیس و مدیر و بالا دست ایه چاق سلامتی میکنی که یهو "ایشون" جلو ات سبز میشه ...

کله ات که میخوره به هیکل قلنبه اش تازه سرت رو میاری بالا و یه نیمچه جیغی توی مایه های بنفش کمرنگ تحویلش میدی و به جاش یه لبخند ملیح ِ دختر کُش ِ مَکُش مَرگِما تحویل میگیری ...

توی دلت فکر میکنی کدوم آدم الدنگی بهش گفته، خیلی خوش تیپه و لباس های تنگ و چسبون بهش میاد، که رفته به اندازه ی همه ی رنگ های جعبه ی مداد رنگی خواهر کوچیکه اش پیرهن اون مدلی خریده ...

در حالیکه اخم کردی، زیر لب غر میزنی و سرت رو میندازی عین بز پایین و رد میشی ...

 

پرده دوم:

توی فکر و خیالات خودت داری وول، وول میزنی و هی به بخت نامرادت تُف تُف میکنی که میرسی به خوان بعدی ...

خوش تیپ، خوش تیپ، "اوشون " رو میبینی که جارو به دست جلوت وایستاده. ماشاالله، صد الله و اکبر، نیست خیلی هم مأخوذ به حیاست سربه زیر، یه سلام زیر لبی میکنه و لپ هاش گل میندازه ...

از این مرحله که رد میشی، فاز فکری ات کلاًً عوض میشه و به این فکر میکنی که این بشر عجب رویی داره و بعد از گذشت 10 سال، باز هم بی خیال نمیشه ...  

در حالیکه اخم کردی، زیر لب غر میزنی و سرت رو میندازی عین بز پایین و رد میشی ...

 

نتیجه گیری اخلاقی:

از این داستان چه نتیجه ای می گیرید؟‌ به برگزیدگان مسابقه جوایز ارزنده ای اهدا می گردد:

1 ) من ذاتاً قدرت جذب و بقّال ربایی ( بر وزن " آهن ربایی " ) بالایی دارم. انگار لازمه کمی در مورد خودم تجدید نظر کنم.

2 ) من ذاتاً بز هستم.

3 ) من ذاتاً انسان با کلاس و با شخصیت و با فرهنگ و با خیلی چیز های دیگه ای هستم.

4 ) هیچکدام.

--- 

پی نوشت:

این روز ها کمتر مینویسم. شاید به خاطر درگیری های کاری، شاید هم درسی، شاید هم عاطفی ...

اما چیزی که مسلّمه اینه که ننوشتن، دلیل بر نخواندن نیست ...

می خوانمتان، به همان شدّت قبل ...

و دوستتان دارم به همان حدّت قبل ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸




خیلی سخته وقتی تموم وجودت رو نفرت از خودت گرفته، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی حس میکنی بهت خیانت شده، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی بفهمی توی یه باتلاق دروغ داشتی فرو میرفتی، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی میفهمی پایه های یه مدت از زندگیت روی آب بوده، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی بفهمی که داشتی احساست رو به پای کسی میریختی که کمترین ارزشی برات قائل نبوده، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی میفهمی که رویا هات رو با کسی میدیدی که به تو فکر نمیکرده،  از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی همه روز و شب هات رو برای خوشبختی یه نفر دعا کردی و فهمیدی اون به امید کس دیگه ای نفس میکشیده، از دوست داشتنی هات بگی ...

خیلی سخته وقتی بهت میگن ارزشی نداشتی و فقط بودی صرفاً که بوده باشی، از دوست داشتنی هات بگی ...

به خدا سخته مسافر کوچولو ی من که از دوست داشتنی های نداشته ام بگم ...

سخته که بخوام از چیز هایی بگم که زمان بهم اثبات کرد نباید بهشون دل ببندم ...

خیلی سخته برای کسی که به هرکس و هرچیز دل بسته، بهش اثبات شده که نباید دل می بسته از دوست داشتنی هاش بگه ...

این روز ها فقط نفس میکشم ...

مدت هاست که فقط نفس میکشم و به خیال خودم زندگی میکنم ...

من اشتباه کردم ...

اعتراف میکنم که اشتباه کردم ...

اعتماد کردم و بد دیدم ...

دل سوزوندم و بعد ها به خاطر دلسوزی هام شماتت شدم ...

دیگه بسه ...

شنیده بودم که آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمیشه ولی من گزیده شدم، پس اعتراف میکنم که در مورد خودم اشتباه کردم، من اون طوری ها هم که فکر میکردم عاقل نبودم و نیستم ...

 آدم ها توی زندگیشون اشتباه زیاد میکنن ...

خسته تر از اونی هستم که بخوام حتی حرفی بزنم و درد دلی بکنم ...

خسته ام از اعتماد کردن ...

خسته ام از احمق فرض شدن ...

خسته ام از دروغ شنیدن ...

خسته ام از خودم ...

این هم قسمت ماست ...

حقمه ...

نباید اعتماد میکردم و کردم ...

حالا باید خودم تنهایی بارش رو به دوش بکشم ...

بار حماقتم رو ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸




نیست من کلاً توی بازی کردن عین عقده ای ها میمونم و به قول یکی از رفقا بازی رو گاز میزنم، به طور تقریباً همزمان به دو بازی دعوت شدم. بازی اول به دعوت"گره چهار گوش" عزیزم بود که ازم خواسته بود بگم 14 سال پیش در عنفوان جوانی داشتم چه آتیشی میسوزوندم و بازی دوم به دعوت "زیر تیغ" عزیز بود که ازم خواسته بود بنویسم اگه من جزء انسان های اولیه بودم و قرار بود یه چیز هایی رو اختراع کنم یا جلوی یه اختراع هایی رو بگیرم، اون اختراع ها چی بود ؟!

 

بازی اول :

جونِ شما نباشه ، به جونِ خودم ، یکی از دلایلی که این پست این همه توی آب نمک موند و کش اومد، این بود که اصولاً خاطره ی آبرومندی از 14 سال پیشم پیدا نمیکردم که قابل گفتن باشه و همین 2 زار آبرویی رو که توی این مدت با هزار مکافات جمع کردم به باد فنا نده !!!

بالاخره با خودم یه توافق کردم که از اولین در آمد هام بنویسم که شما بفهمید من چقدر موجود زحمتکش و دوست داشتنی ای هستم ...

تیک تیک تیک تیک تیک تیک تیک ...

تقویم ِ تاریخ ...

14 سال پیش در چنین روزی، حالا چنین ِ چنین روزی که نه ولی توی همین مایه های چنین روزی بود که من 13 سالم بود ...

البته این نکته ی خیلی مهمی نیست و نکته ی مهم ترش اینه که چی کار می کردم ...

درست یادم نمیاد چقدر پول تو جیبی میگرفتم ولی خوب یادمه که هیچ فُرمه دخلم با خرجم نمیخوند و حسابی فکری بودم ، چی کار کنم که یواشکی و دور از چشم خانواده پول در بیارم ...

یه رفیقی داشتم که اسمش مهدیه بود . بچه مایه در حد تیم ملی !!! پول خرد توی جیبش اون وقت ها 500 تومنی و 1000 تومنی بود ...

یه دوست پسری هم داشت که هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد !!!

خوب یادمه که اون موقع ها و توی اون سن و سال بازار نامه های عاشقانه و قلب ِ تیر خورده و خونِ چیکه چیکه و نمک در نمکدان و این حرف ها خیلی داغ بود !!!  این رفیق ما هم توی این مسائل عین هویج یا دیگه خیلی خیلی تخفیف میدادی بهش عین کلم پیچ بود ...

این بود که ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست این رفیق شفیق ما دادند که جیب ما پر پول و روانمون شاد بشه ...

نامه مینوشتم خــــــــــــــــــــــــدا !!!

دوست پسر این رفیقمون هم کلی توی دلش قند آب میشد که وای مــــــــــــــــــــادر جان !!! چقدر خاطرم واسه دوست دخترم عزیزه و هی هر روز الطافش رو به دوست دخترش بیشتر می کرد و بالطبع الطاف دوست دخترش به ما بیشتر می شد ...

البته خیلی منصفانه باهاش حساب میکردم هـــــــــا ...

نامه ی خالی 400 تومن ...

نقاشی خالی 500 تومن ...

نامه و نقاشی 700 تومن ...

نامه و نقاشی به همراه شعر های سوزناک 1000 تومن ...

البته نمیدونم اون چرا اصرار داشت که همه ی نامه هاش با نقاشی و شعر باشه !!! نه این که فکر کنید من به خاطر خودم سر ِ طرف گول میمالیدم هــــــــــا !!! نه به جون یه دونه بچه ام ...

 

بازی دوم:

البته خیلی ها هستند که اصرار دارند من هنوز هم به اجدادم وفادار موندم ، مخصوصاً وقتی صبح ها از خواب بیدار میشم ، کاتینگا و واتینگا باید پیشم لنگ بندازن ...

اما اگه من اونقدر خفن بودم که میتونستم یه چیز هایی رو اختراع کنم یا حداقل زود تر اختراع کنم حتماً موارد زیر بود :

 

1 ) تلفن در انواع و اقسام مختلف: تقریباً .......... 999999999999/99 % از عمرم رو به حالت درازکش وغیر دراز کش در معیت تلفن های عزیز تر از جانم به سر می برم.

2 ) آب انار: البته عشق من به آب انار ناشی از همنشینی با رفیق ناباب بود !!! گمراه شدم !!! گول خوردم !!! و از این حرف ها !!!‌ هی هی هی هی ...

3 ) کرانچی: روزی 700 – 800 هزار بار به روان جد و آباد کسی که به فکرش رسید میشه یه همچین چیزی رو درست کرد سلام و درود می فرستم.

4‌ ) کامپیوتر: به همون دلیل شماره ی 1؛ و علت اینکه درصد این دو تا کار با هم برابره اینه که من معمولاً این دو کار رو همزمان می کنم.

5 ) یخچال: البته اگه من بودم از همون اول یه جوری اختراعش می کردم که همیشه پر از خوراکی های خوشمزه باشه، حالا چه جوریش رو نمیدونم، من که اختراعش نکردم !!! ای بابا ... د ِهـَـــــــــه ... چقدر سوال می کنید !!!

.

.

.

بهتره تا بیشتر از این آبروم نرفته و ماهیت تنبل و شکم پرستم براتون رو نشده این قسمت رو تموم کنم !!!

و اگه می خواستم جلوی اختراع بعضی چیز ها رو بگیرم، حتماً موارد زیر بود :

 

1 ) بمب و موشک و خمپاره و تفنگ: ترس های بچگی و اشک های مامان رو خوب یادمه. اون روز های پر استرسی رو که توی بغلش گریه می کردم. نگاه های همیشه منتظرش ...

2 ) دانشگاه: خدایی دنیا گلستون میشد اگه این همه دکترا و لیسانس و فوق لیسانس واسه ی پُز دادن نبود ؛ ملت عین آدم کنار هم زندگی می کردن و کسی واسه ی کسی قیافه نمیگرفت. ما هم الان رفته بودیم خونه ی شوهر و داشتیم رخت میشستیم !!! (‌این قسمت آخر رو شوخی کردم هــــــــــا ... یه وقت جدی نگیرید !!! )

3 ) دوچرخه: البته نفرت من از دوچرخه از زمانی شروع شد که دوچرخه ی بی تربیت منو با مغز پَرت کرد وسط بوته های گـُــل رز  ِ پارک جلوی خونمون !!! تازه اون هم کجا ... وسط گِـــل ها !!!

.

.

.

چون خودم این بازی ها رو خیلی دیر انجام دادم، فکر کنم دعوت کردن از کسی کار بیهوده ای باشه ... 

---

پی نوشت بسیار بسیار مهم : همیشه امتحان ها برام عذابٌ الیم بوده، خصوصاً اگه امتحان ها ی ترم آخر باشه ... و من بخت برگشته الان در چنین شرایط بغرنج و طاقت فرسایی به سر می برم !!! یعنی هم امتحان دارم و هم ترم آخرم ... پس یعنی خیلی حیوونکی ام و گناه دارم !!! برام دعا کنید لطفاً، بی زحمت ...

پی نوشت بسیار بسیار مهم تر : اون قسمت " دعا کنید لطفاً " از همه ی قسمت های پی نوشت قبلی مهم تر بود !!!

پی نوشت بسیار بسیار مهم تر تر: باز هم دعا کنید، چون به غیر از دعا و هر از چند گاهی استفاده از جادو و جنبل و بررسی حرکت کواکب و استفاده از رمل و اسطرلاب، کار من با چیز دیگه ای راه نمیفته ...




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸




بعد از ظهر 2 روز قبل از واقعه :

 

دینگ ... دینگ ... دینگ ... ( باور کنید صدای زنگ موبایلم همین مدلیه !!! اونایی که شنیدن میتونن شهادت بدن ... )

آقای  م : سلام خانم ب ، حال شما خوبه ؟؟؟!!!

خوب ؟؟؟!!! هه ... دلت خوشه بابا !!! ( البته این باطن قضیه بود و ظاهر قضیه کاملاً متفاوت بود ... )

خانم ب ( این یعنی من !!!‌) : سلام آقای م ، خوبم ، شما خوبین ؟؟؟!!!

آقای م : چه خبر از دکترا ؟؟؟!!! درس میخونین ؟؟؟!!!

منو تصور کنید در حال سوت زدن و نگاه کردن به کلاغ های آسمون !!!‌( البته اتاق من سقف داره هــــــــا ... کلاً اینو گفتم که بتونین به عمق فاجعه بیشتر پی ببرین ... )

من : بععععععععــله !!! میخونم ... ( جون عمه ام !!!‌)

آقای م : میتونم ازتون خواهش کنم یه لطفی در حقم بکنید ؟؟؟!!!

من : چرا که نه ... من به اندازه ی کافی مدیون شما هستم ... ( پیرامون اون مدتی که آویزونش شده بودم واسه منابع دکترا !!! انصافاً اگه شما جای من بودید و رتبه ی 2 دکترای دانشگاهتون هی توی دانشگاه از بغل دستتون رد می شد ، هوس نمیکردید که آویزونش بشین ؟؟؟!!! خودتون قضاوت کنید ... )

آقای م : دکتر م به من گفتن که از بچه های مجازی امتحان SPSS‌ بگیرم ولی من باید پایان نامه ام رو تا قبل از مهر دفاع کنم ، نمیتونم بیام تهران ، میشه شما جای من برید ؟؟؟!!!

من : نه !!!

احتمالاً آقای م در این قسمت داستان توی دلش ، یه دو جین فحش آب کشیده ( چون خیلی مودبه ، قاعدتاً فحش هاش هم باید از نوع مودبانه باشه !!! ) نثارم کرده  ...

باز هم من : البته میتونم با خانم س صحبت کنم که به جای شما برن امتحان بگیرن ...

آقای م : ممنون میشم اگه هماهنگ کنین و به من خبر بدین ...

من : چشم ، باهاتون تماس میگیرم ...

و بعد از این تماس یه تعداد تماس با این ور و اون ور گرفته میشه و در نهایت میتونم فقط سر خانم س رو گول بمالم که بره دانشگاه واسه کمک به دکتر م ...

 

صبح روز واقعه :

 

در کمال خرسندی لباس پوشیدم که برم سر کار ...

به طور اتفاقی SMS‌ خانم س رو دیدم که نوشته بود براش یه مشکل پیش اومده ...

از اونجایی که کلاً من خراب رفیقم ،‌‌ تصمیم گرفتم خودم برم دانشگاه ... ( البته بماند که مجبور شدم در همون نقطه یه آژانس بگیرم و باهاش برگردم خونه و مقنعه سر کنم و دفتر دستکم رو بردارم و ما بقی ماجرا ... )

 

حین واقعه :

 

نمیدونم چرا بچه ها اینقدر مشتاق شدن که با من امتحان بدن ... بقیه ی اونایی که دارن امتحان میگیرن در حال اختلاط با مگس ها هستند و بچه ها واسه امتحان دادن با من صف بستن و میزنن توی سر و کله ی همدیگه ... ( احتمالاً علتش اینه که من ذاتاً انسان دوست داشتنی و محبوبی هستم !!! به هر حال هرکسی که مثل من نیست !!! )

 

یه کم بعد از واقعه :

 

آقای ن : سلام خانم ب ، حال شما ؟؟؟!!! این طرف ها ... ( توی پرانتز اینکه آقای ن رتبه ی 1 ارشد ورودی خودمونه !!! )

خانم ب ( یعنی من !!! ) : اومدم امتحان بگیرم از بچه ها ...

آقای ن : نمره ها چطور بود ؟؟؟؟!!!

من : نمیدونم چرا اینقدر خوب بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

آقای ن : آفرین که سخت نگرفتین ...

من :‌ !!!!!!

آقای ن : اتفاقاً یکی از ایراد هایی که دیروز دکتر به من گرفت همین بود که نمره هات خیلی بالاست ولی واقعاً بچه ها خوب بودن ...

من : بععععععععله ... راستی امسال دکترا شرکت میکنین ؟؟؟!!!

آقای ن : بله شرکت میکنم ...

من : نمیشه نکنین ؟؟؟!!! ( البته شرکت نکنین منظورم بوده هـــــــــــا ... )

آقای ن : چــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

من : هوین ژووووری ...

آقای ن : پارسال تنبلی کردم ، دیگه امسال نمیکنم ...

من : به به !!! به به !!! به به !!!

الان دیگه فکر کنم خودتون بتونین تصور کنین من چقدر مشعوف شده بودم ... اعتماد به نفسم یه جور هایی دچار نزول بی رویه شده بود !!!

 

دو کم  بعد از واقعه :

 

من : سلام دکتر

دکتر م : سلام خانم ، خسته نباشید ، امتحان چه طور بود ...

من : دکتر امتحان خیلی خوب بود ، نمیدونم چرا اینقدر بچه ها عالی بودن ، همه اشون کارشون خوب بود ... ( میدونم البته این دیالوگ براتون کمی آشنا بود و به نظر تکراری میومد !!! )

لبخند ملیح دکتر اینجا قابل تامل بود ... من معنیش رو نفهمیدم البته !!!

دکتر م : خانم ب تشریف بیارین اتاقم کارتون دارم ...

و من تشریف میبرم اتاق دکتر جان ...

دکتر م : بفرمایین خانم ب ، این خدمت شما ...

منظور از " این " یه پاکت بود که توش مبالغی پول نقد بود و با دیدنش گل از گل من شکفت ...

البته بعد از گرفتن اون پاکت نمیدونم چه اتفاقی افتاد که ارادت من نسبت به دکتر جان بیش از بیش شد . البته نه اینکه فکر کنین من آدم پولکی ای هستم هـــــــــــــــا !!!‌ خیر ... من کلاً علاقه ی خاصی به پاکت دارم و این ریشه در دوران کودکی من داره !!!!!!!!!!!!!!

---

خیلی بعداً ها اضافه شد :

دومین پاکت هم رسید !!!

از طرف شرکت !!! واسه ماه رمضان ...

تا ببینیم سومیش رو کی بهمون میده ...

 




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸




اینجا کجاست ؟!

کجاست ؟!

کجاست ؟!

کجاست ؟!

.

.

.

.

به کجا رسیدیم ؟!

به کجا می رویم ؟!

خدایا رحمی ...

به هر چیزی چنگ میزنیم ...

از هر راهی می رویم ...

بی رحمانه و در عین پستی و رذالت ...

اینجا کجاست ؟!

زمانی ایران من بود ...

زمانی وطن من بود ...

زمانی مایه افتخار من بود ...

چرا دیگر اینجا برایم آشنا نیست ؟!

چرا دیگر کسی حرف مرا نمی فهمد ؟!

من که هنوز به همان زبان حرف میزنم ...

چرا ؟!

چرا ؟!

چرا ؟!

امروزحرمت عمامه ها را نگه نداشتند ، فردا چه توقعی است که حرمت دل ها نگه دارند ؟! حرمت آبرو ها را ... حرمت خون ها را ...

به کجا رسیدیم ؟!

به کجا می رویم ؟!

خدایا رحمی ...

اینجا هنوز ایران است ...

اما دیگر برای من آشنا نیست ...

سلول انفرادیست ...

زندان است ...

خدایا من هنوز آدمم ، به مقدساتی که دیگر حرمتش را از من گرفتند قسم ، من هنوز آدمم ...

ایرانیم ...

انسانم ...

حرمتم را میخواهم ...

عزتم را میخواهم ...

شرافتم را میخواهم ...

ما را چه فرض کرده اید ؟!

به خدا ما شعور داریم ...

به خدا ما می فهمیم ...

به خدا ما هنوز عاشق ایرانیم و عاشقش هم خواهیم ماند ، اگر بگذارند ...

شما را به خدا بس کنید ...

اینقدر تقلا نکنید که باورمان شود احمقیم ...

شما را به خدا از ایران بیزارمان نکنید ، دینمان را از ما نگیرید ، ما را قربانی عشقتان به قدرت نکنید ...

شما را به خدا رحم کنید ...

افتخاراتمان را لگد کوب نکنید ...

خدایا ، اگر میشنوی ، اگر هستی ، که یقین دارم هم هستی و هم میشنوی ، سزای نامردی ها را بده ... سزای دروغگویی ها را بده ... سزای جنایت ها را بده ...

خدایا خودت دینمان را حفظ کن ...

دنیایمان را گرفتند ، روا مدار که دینمان و آیینمان را بگیرند ...

خدایا رحمی ...

شما را رحمی ...

اینجا ایران است ...

میهن من ...

میهن تو ...

میهن ما ...

نه میهن شما ...

دست از سر ایران ما بردارید ...

ایران ارث پدری شما نیست ...

ایران میراث پدران همه ی ماست ...

اینجا ایران ...

ارث پدری همه ی ایرانیان ...

.

.

.

.

الا شاه محمود کشور گشای

زکس گر نترسی بترس از خدای

.

.

.

.

بنالم به درگاه یزدان پاک

فشاننده بر سر پراکنده خاک

که یارب روانش به آتش بسوز

دل بنده ی مستحق برفروز




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸




اگه منتظرید که داستان ها ی پشمک از این قسمت شروع بشه ، باید بگم ، نخیـــــــــــــــــر !!! سخت در اشتباهید ... یعنی فکر می کنید من به اندازه ی خانم نویسنده هم عُرضه ندارم که مقدمه بنویسم ؟؟؟!!! این مقدمه ی منه ... مقدمه ی پشمک :

---

سلام ، پشمک هستم ، گوسفندی که می خواست گوسفند نماند !!!

من یک گوسفندم !!! مادرم هم یک گوسفند است !!! پدرم هم همینطور !!! حتی خواهر ها و برادر هایم هم گوسفند هستند !!! تمام خاله ها و عمه ها و عمو ها و دایی هایم هم گوسفند هستند !!! از آن گذشته ، بچه های آنها هم گوسفندند !!! تازه ، نکته ی جالب توجه اینجاست که خدابیامرز ، مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هایم هم گوسفند بوده اند و این یعنی یک فاجعــــــــــــــه  ...

من مدت های زیادی سعی کردم که عمق این فاجعه رو با وسیله های مختلف اندازه بگیرم ، اما اینقدر عمقش زیاد بود که نگو و نپرس ... بنابراین در راستای این مطالعات بحران شناسانه ، بزرگترین سوال های فلسفی زندگی من شکل گرفت و همین چرا ها بود که مسیر زندگی منو عوض کرد ... البته نکته مهم اینجاست که من نمیخوام با این سوالات تخصصی کسی رو خسته کنم ولی به هر حال لازمه که خواننده این ها رو بدونه ...

و اما بزرگترین دغدغه های ذهنی من چی بود ؟؟؟!!! عرض میکنم خدمتتون ...

1 ) چــــــــــــرا باید اجازه بدهیم آدم ها به شعور گوسفندی ما توهین کنند و برای تحقیر همدیگر نام ما را به زبان بیاورند ؟؟؟!!! مگر گوسفند بودن چه عیبی دارد ؟؟؟!!! خیلی هم خوب است ...

2 ) چــــــــــــرا باید اجازه بدهیم آدم ها حقوق گوسفندی ما را پایمال کنند ؟؟؟!!! چرا نباید برای احقاق حقوق تضییع شده ی ما گوسفندان قانونی وجود داشته باشد ؟؟؟!!!

3 ) چــــــــــــرا باید اجازه بدهیم آدم ها به نحو های مختلف از ما بهره کشی کنند ؟؟؟!!! آخر ظلم تا به کی ؟؟؟!!! چرا نباید خودمان مالک گوشت و پوست و شیرمان باشیم ؟؟؟!!! چرا باید هر لحظه از مرگ بترسیم ؟؟؟!!!

4 ) چــــــــــــرا نمیتوانیم آزادانه بــــــــع بــــــــع کنیم ؟؟؟!!! چرا نباید بـــــع بـــــع آزادی خواهانه ی ما به گوش مزارع اطراف برسد ؟؟؟!!!  

5 ) چــــــــــــرا آدم ها همیشه مراقب ما هستند و آزادی گوسفندی ما را می گیرند ؟؟؟!!! تا کی ننگ زنگوله ها را تحمل کنیم ؟؟؟!!! تا کی ننگ چوپان ؟؟؟!!! تا کی واق واق سگ گله ؟؟؟!!! تا کی حصارهای بلند ِ طویله ؟؟؟!!!

6 ) چــــــــــــرا باید پشممان را آنطوری که آدم ها می خواهند کوتاه کنیم ؟؟؟!!! چرا نمیگذارند ما خودمان ، در مورد نحوه ی پوششمان تصمیم بگیریم ؟؟؟!!!

7 ) چــــــــــــرا برای گرفتن کاه و یونجه ای که حقمان است باید به نفع آنها بـــــع بــــــع کنیم ؟؟؟!!! پس این همه پولی که از فروش و صادرات پشم و گوشت و شیرمان بدست می آید کجا می رود ؟؟؟!!!

8 ) چــــــــــــرا باید گوسفند های مزرعه ی همسایه از ما مهمتر باشند و کاه و یونجه ای که حق ماست به آنجا فرستاده شود ، فقط و فقط برای نفع شخصی این آدم ها ؟؟؟!!!

9 ) چــــــــــــرا باید آدم ها تصمیم بگیرند که علف ها ی کدام چراگاه برای ما خوب است و علف ها ی کدام چراگاه بد است ؟؟؟!!!

10 ) چــــــــــــرا باید آدم ها خواهران و برادران ما را به جرم اینکه صدای بع بعشان برای احقاق حقوق گوسفندانه شان بلند تر است به قصابی بفرستند ؟؟؟!!!  

و هزاران چــــــــــــرای دیگر !!!

شاید اگه این چــــــــــــرا ها توی ذهن من نبود ، من این پشمکی نبودم که هستم ...

به هر حال شروع میکنیم ... 3 ... 2 ... 1 ...

سلام ، پشمک هستم ، گوسفندی که می خواست گوسفند نماند !!!




نویسنده : آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸