یه جور درد هایی هست که بهش میگن دردِ بی درمون. ریشه یابی که بکنی و بخوای ته و تووش رو در بیاری میرسی به یه جور موجود ریز و فسقلی که بهش میگن کرم.
خُب!
تحقیقات اخیر نشون داده که اکثر آدم هایی که دچار خود درگیری هستن (من!) یه جور تمایل خاصی به پنهون کردن دردشون دارن و اصن یه طور لذت خاصی میبرن از اینکه هی یه سیخونک بردارن و به اقصی نقاط خودشون فرو کنن و سر آخر هم خوشحــــــــــال که آره! دیدی خودم از پس غم و غصه های خودم بر اومدم و یاه یاه یاه یاه
یکی هم نیس که به اینجور آدم ها بگه: بیشین بینیم باووووووووو ...
اینا رو گفتم که قضیه ی امروز رو بگم که نان اِستاپ از ساعت 9 صبح تا 2 بعد از ظهر داشتم واسه یه دلیل واهی، چرند، مزخرف یا هرچی که شما دوست دارید آبغوره میگرفتم.
چی؟!
دیوونه اَم؟!
خُب آره ... میدونم.
داره میشه 26 اُم آذر ...
عصبی اَم ...
زود رنج ...
اَه ه ه ه
اصولاً آدم ها از دید من دو دسته اند:
1 - آدم های با چشم و رو
2- آدم های بی چشم و رو
و از اونجایی که من توانایی بالقوه ای و شایدم بالفعلی در خصوص متصاعد سازی حماقت از خودم دارم، دور و برم پر شده از آدم های بی چشم و رویی که توی یه دوره ای از زندگی عین دور از جون شما، حیوانات اهلی سواری دهنده بهشون سواری دادم و از همه جا واسه اشون مایه گذاشتم و سر آخر به قول یارو گفتنی با یه یالا و ای ولا آنچنان پس گردنی خوش تراشی زدن بهم که بعدش هزار بار خدا رو شکر کردم که دمت گرم خدا که لا اقل این گردن رو محکم گرفتی که نشکنه و بعدش هم خیلی آروم و سوسکی زدیم بغل و ما بقی ماجرا ...
القصه که چرا اینجوری شد که من اینجوری شدم و اینا بماند ولی بگیرین سر رشته رو از اینجا که توی یه مدت کوتاه 2-3 ماهه آنچنان خوش خوشانم شده از اینهمه لطف آدم های به ظاهر رفیق که حس میکنم باید تنها یی هام رو با خودم قسمت کنم و عطای برخی رفقای به ظاهر رفیق رو به لقاشون ببخشم ...
بالاخره باید یه جا سر آدم بخوره به سنگ دیگه !!!
ولی اینکه آدم میشم یا نه رو، خودم هم نمیدونم ...
وقتی وبلاگ نوشتن رو شروع کردم خیلی احساس دلتنگی میکردم و به خیال خودم با این راه حلی که پیدا کرده بودم میتونستم که تنهایی هام رو با دوستهای مجازیم پر کنم و الحق هم همینطور شد ...
الان دوباره همون حس رو دارم ...
از اولین باری که نوشتن رو شروع کردم 4 سال میگذره و خیلی خوب یادمه که انگیزه ام برای نوشتن خوندن نوشته های یه بلاگری بود که اینجا مینوشت و باهاش لا اقل به خاطر همشهری بودن خیلی احساس همزبونی میکردم...
توی مدت رگباری نوشتنم یه عالمه دوست و رفیق پیدا کردم که خیلی هاشون از اولین وبلاگم باهام بودن و هنوز هم هستن و خیلی ها اومدن و رفتن ...
به هر حال یه مدت بود که فیسبوک برام جای وبلاگ رو گرفته بود ولی خسته شدم از بودن توی جایی که همه میشناست و به خاطر همون که میشناسنت تحویلت میگیرن. دلم میخواد دوباره برگردم به جایی که علاقه دوستام بهم به خاطر نوشته هام و افکارم باشه، نه چیز دیگه ای ...
حالا هرچی ...
به هر حال این روز ها باز دوز تنهایی خونم رفته بالا و میخوام که هر دو وبلاگم رو دوباره فعال کنم...
وعده و وعید هم نمیدم و حرف مفت هم نمیزنم ...
به هر حال دیگه هم کرکره ی اینجا و هم اونجا رو دادیم بالا ...
یا علـــــــی ...
این روز ها کمی پریشانم. دردی درونم حس میکنم که نگرانم می کند. جز خودم چند محرم نگرانی ام را می دانند و دلداریم می دهند که اشتباه می کنم. ترس دارم که حدسم درست باشد و همین ترس دست و پایم را بدجوری بسته که پیگیر دوا درمان باشم. می دانم احمقانه است ولی ترجیح می دهم که احمق باشم تا بفهمم که حدسم درست است.
حس بدی است...
حال خوبی ندارم...
خوب ...
قدیم ها که بیشتر مینوشتم، انگار نوشتن برام خیلی راحت تر بود ...
حالا اینکه چرا الان اینقدر نوشتن برام سخت شده، میتونه 4 تا علت داشته باشه:
1 – اینکه این روز ها دچار یه کابوس وحشتناک به اسم پایان نامه ام
2 – از بس وجدان کاری دارم و هر روز با سگ ها میرم سر کار و شب ها هم در معیت همون ها بر میگردم خونه
3- دچار .... ( خوب لازمه که ادامه ی جمله رو خودتون حدس بزنید. از من که توقع ندارید با این همه فهم و کمالات بیام توی این مکان فرهنگی حرف های بی ناموسی بزنم !!! )
و ...
و ...
و ...
میدونم منتظرید که شماره ی 4 رو بخونید ولی خوب ... سخت در اشتباهید ... همیشه که نباید انتظارات شما بر آورده بشه !!!... اینجا منم که تصمیم میگیرم و ترجیح میدم دیکتاتوری مطلق حکمفرما باشه ...
نه اینکه فکر کنید کم آوردم هـــــــا !!! نــــــــــــــــــــه ...
اصلاً ...
این پست رو نوشتم که تشکر کنم ...
از همه ی اون هایی که منو بعد از 1 سال فراموش نکردن ...
از همه ی اونایی که توی این یکسال یادشون نرفت که یه روز یه آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه بود که خیلی دوستشون داشت و بهشون افتخار میکرد ...
و یه تشکر و معذرت خواهی ویژه هم میکنم از اونی که این مدت آزارش دادم و براش آرزوی خوشبختی میکنم ...
سلام
آنتیگونه هستم...
یه آدم مثل همه ی آدم ها...
میتونستم یه درخت باشم، یا یه ابر، یا خیلی چیز های دیگه ...
ولی خوب...
الان که یه آدمم...
یه روز مثل همه ی آدم ها تصمیم گرفتم که خودم رو تحمیل کنم به زندگی...
همین شد که الان اینجام...
قبلاً مینوشتم...
چرند و پرند بود ولی هرچی که بود ، بالاخره بود و همیشه بودن بهتر از نبودنه...
مسئله ای هم در کار نیست...
حالا باز هم مینویسم...
چون میخوام که باشم...
درد عشقت 8 ساله شد ...
غم نبودنت یکساله ...
رفتی و گم شدی پشت غبار بی وفایی و من ماندم و افسوس دست هایی که یک روز تنها گرمی بخش زندگی بی رونق و خالیم بود ...
هنوز هم شاه مقصودت همان بو را می دهد ...
هنوز هم سرگردان حل همان معادله ام ... معادله ی نبودنت !!!
بندینک دلت برای همیشه پاره شد !!!
رفتی ...
.
.
.
.
امسال باران آمد ...
آسمان هم با من اشک ریخت برای روز هایی که بی تو رفتند ...
خالی !!!
بدون برق نگاهت ...
بدون گرمی آغوشت ...
بدون شراب نفست ...
.
.
.
.
امروز، رکورد نبودنت شکست !!!
---
پی نوشت : بد نیست شما هم یادی از قدیم بکنید. < اینجا >
نشسته بود جلوم و با دقت و وسواس کاغذ های A4 رو از وسط تا می زد و لای هم می گذاشت.
ازش پرسیدم : داری چی کار می کنی؟!
گفت: بعداً میگم..
تازگی ها این جمله رو یاد گرفته بود و هر وقت می خواست سنگ قلابت کنه ازش استفاده می کرد.
دیگه به این جور جواب سر بالا دادن هاش عادت کرده بودم. از وقتی رفته بود مدرسه رفتارش خیلی عوض شده بود. می شد بزرگ شدنش رو توی حرکات و حرف هاش حس کرد.
سرم رو به پروژه ام گرم کردم و هر از چند گاهی یه نیم نگاهی بهش می انداختم تا سر در بیارم داره چی کار میکنه. ولی انگار زرنگ تر از این حرف ها بود. طوری نشسته بود که پشتش به من بود و نمیدیدم داره چی کار میکنه.
یه ساعتی گذشت...
حسابی مشغول کارم بودم که از پشت دست های کوچولوش رو حلقه کرد دور گردنم و صورتش رو چسبوند به صورتم. وقتی این کار رو می کرد یعنی می خواست بوسش کنن.
یه نیم دور چرخیدم و بغلش کردم...
نشست روی پاهام و چیزی که توی دستش بود رو با ذوق گرفت جلوی صورتم و گفت : خالــــــه ، قشنگـــــــه ؟!
تازه فهمیدم داشته چی کار می کرد...
یه کتابچه درست کرده بود و توش یه داستان از خودش نوشته بود. برای داستانش، نقاشی هم کشیده بود. حتی کتابش شناسنامه و طرح پشت جلد هم داشت.
یاد بچگی های خودم افتادم ...
داره خیلی شبیه من میشه ....
---
پی نوشت: امروز یکسال شد که اینجام ...